سه‌شنبه ٩ امرداد ۱۳۸٦

 

مژده بده،مژده بده، یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

قبله منم،کعبه منم،سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

...

هر سحر از کاخ کرم چون که فرو می نگرم

بانگ لک الحمد رسد از مه و ناهید مرا

ه.الف.سایه

مینو

...

« می میرم برات ... نمی دونستی می میرم بی تو، بدون چشات ...

رفتی از برم ... تو می دونستی که دلم بسته به ساز صدات ...

آرزومه که نمی دونستی که من می میرم برات ... می میرم برات ...

عاشقم هنوز ... نمی خواستی که بمونی و بسوزی به ساز دلم ....

می گی من می رم ...

...

...

سفرت به خیر ... اگه می ری از اینجا تک و تنها تا یه شهر دور ...

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور ...

...

...

نمی خوام بیای ... نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی ...

نمی خوام ازت ... نمی خوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی ...

برو تا بزرگی می خوام که فقط آرزوم بشی ...

...

می میرم برات ... »۱

...

شاید دو سال بیشتر باشد از آن زمانی که این ترانه را "هدی" یم میان یک گفتگوی شبانه از آن ور آبها برایم فرستاد ... و شاید بارها و بارها نسخه های گوناگونش را شنیده ام و شنیده ای ...

نمی دانم این صدای لرزان بدون هیچ افکت صوتی و ضبط خانگی اش برای تو چطور بود ... نمی دانم ... امّا من هنوز هم که هنوز است وقتی از جایی می شنومش تمام سلول های اعصابم منجمد می شود ... _ حس کرده ای این را تا به حال؟! _

... زنگ زدم به دخترک. _ توی مسجد دانشگاهشان بود به قصد اعتکاف _ حرف زدیم و حرف زدیم. آنقدر دور بودم از او که همین تماس هم از سر دلم زیاد بود. یادم نیست ازت خواستم یا نه بانوی من. :« برای هر که دوستمان ندارد بیشتر دعا کن ... برای هر کسی که ... » ... می شنویم عزیزک؟! ... حتّی حالا هم دعای تو به روزنه های آسمان راحت تر راه باز می کند ...

...

این شبهایی که کنار زنده رود گذشت ... می ترسانیم وقتی اینطور می آیی میان خوابم و راه می روی و یادم می آوری که یک زمانی می توانستم ... یادم می آوری که حالا دوری، دورم، دوریم! ... من از خداحافظی ها هنوز چیزی به یاد ندارم ...

....

« ... اگر اينگونه كه هست، بماند

صد سال بعد

به راستي كه تو چه چيزها خواهي نوشت

و چه چيزها براي نوشتن، خواهي داشت » ۲

...

و تو فکر کن من باید چطور بفهمم این تصاویر تکراری هر شب یعنی چه؟! ... می شود بگویی که خوبی و کوه صفه ات هنوز پا برجاست؟! ... نگرانم. زیاد.

...

...

«  نوشت :"چشم هایت را هم که ببندی؛ باز چیزی هست که حرفهایت را به من بگوید؛ یحیی!"

***

 زیر لب زمزمه کرد :" من نباید می دیدمش! ...نباید می دیدمش مرتضی! "

***

 چه کسی باور می کرد او این چشمها را ندیده باشد؟! چه کسی حدس می زد چرا مدتهاست لباس های طاهره پارچه کم می آورد و او گاهی مجبور می شود برای خرید بیست سانت حریر برود دنبال پارچه؟ ...

... »۳

***

۱. گمانم چه دوستش داشته باشید و چه نه؛ لااقل یک بار باید شنیده باشیدش.

۲. غزلداستانهای سالهای بد. نادر ابراهیمی. _ چقدر نگران آن استواری بی حدتان ام استاد ... چقــــدر!_

۳. برای « طاهره » است که می شناسدم و می شناسمش. برای تمام حس مشترکی که شاید داریم و نمی داند. بانو!؛ فقط همیشه این سوال توی ذهنم موج می زنه:" آس دل من را کدام برگ خشت برید توی این حکم ناعادلانه؟!" ... چه متنفرم از آن پلاک هفت ...

***

پی نوشت:

تعجبی ندارد:

روی شکسته هایم دست می گذاری و می گذری ...

نمی ترسی؛

می دانی زخمی ات نمی کنند.

نقطه. ته خط.

یکتا.