شنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٦

 

می گفت:.. نه ،راستش چیزی نمی گفت

گفتم: استخوانی برای شکستن نمانده است.به دستانت بگو تنها از میانِ آوار ِ این حصارهایِ فرو ریخته برای قلبم راهی باز کنند، تا با پرهای شکسته اش بپرد -هرچه کرد نشد که بدون تو جلدِ این حرم بشود-...بگذار پروازکند شاید همین امشب که کسی انتظارش را نمی کشد....

فرداها که دلت از غربت شهر گرفت ، به دیدنم بیا، انگشت اشاره ات را بر سنگم بگذار - در انتهای کبودی ب ، آنجا که نام کوچکم پایان می پذیرد- ، فاتحه ای بخوان و بدان که دستان مردانه ات دیگر قلبم را نخواهد فشرد.

پ.ن: دیروزها از میان تمام ورقه هایی که داشت راهی برای پرواز به دنیای جدید باز می کرد، کارت نوزادی ام را یافتم. پایین کارت نوشته بود: وضعیت هنگام تولد: خسته و کبود... می بینی ناخدای ِ من، خدای ِ کوچکی شده ای که بنده ات تو را این گونه به سوی جایگاهِ ابدی ِ بدونِ تو ترک می کند.

مینو