جمعه ٢٠ مهر ۱۳۸٦

* دوست دارم که تو باشي؛ غم باران برود ...

به زینب رزاقی ( که آنقدرها هم دوستش ندارد، امّا آنقدر بزرگوار است که خوبی ها و بدی هایش را برایم بگوید ... )

که آنقدر نازنین هست که بشود میان بخش دندان نشست و با او خندید و زنده شد ...

به او که هیچ وقت زتدان نشد و نیست ...

....

 

حوصله ام به چشمهاي تو نمي کشد ...

هي نگاه مي کني و هي طفره مي روم از  

چشمهايي که روي تمام گرگ هاي آباديِ

پدري ام را سفيد کرده اند.

...

_ همان گرگ هايي که هي داد مي زدند پدرم را که هيچ کس باور نکرد _

پرت نيفتم از ماجراي حوصله کم و چشمهاي تو؛

اين که مدام دلم هواي نفسهاي وحشي ات را کم بياورد هم دليل خوبي نيست

براي صبوري کردنم.

همين است که

حوصله ات را ندارم

که چشم بدوزم به ديوار و هي خط بکشم

_ شبيه زندانيهاي حبس ابد _

و هي " پرنده باز آلکاتراز" نگاه کنم

و

فکر کنم

:

"  چرا گذر هيچ کرکسي هم اينجا نمي افتد؟"

که _ از بخت بد_،

بيفتد به

دستهاي من

که هي اهلي اش کنم

 _ مدام اهلي اش کنم _ و هي پرپر بزند توي دستهام و

هي بماند ...

...

فکر کن!

من پرنده نيستم،

تو هم زندان بان خوبي نمي شوي؛

بگذار قصّه امان را شايد يک روز،

ميانِ

قفس هاي يک باغ وحش برايت بگويم.

..............

* دوست دارم که تو باشی؛ غم باران برود

...

 غزل از خودم بود گمانم.

از سر عادت نیست این، امّا دلم می خواهد این جا هم بگویم که: تقدیم شده بود به زینب رزاقی کاشانی.

همین.

...

مینو گفت بنویسم: تب نتیجهء همآغوشی بادهاست ...