جمعه ٢٧ مهر ۱۳۸٦

 

۱.اين روزهايي كه دستم به نوشتن نمي رود ، گذشته ها را به مرور نشسته ام.به گمانم توي نوشته هايي كه براي هم مي گذاريم حرفهايي هست كه نبايد بگذاريم فراموش بشوند.
شايد اين حرفهاي بي ريا از هر نوشته اي زيباتر باشند.

۲. تاریخ و نام ها آنچنان که بودند روایت می شوند.

۳. بخش هایی که برای یک پست نوشته شده بودند با ستاره از بخش های دیگر جدا شده اند - توضیح واضحات شاید!-

*****

خلق حسد می برند چون تو مرا می کشی

*****

نويسنده: مينو
 شنبه، 26 اسفند 1385، ساعت 21:36
 قابل شماتتند نوشته های اين روزها... توی اين نوشته ها و حرف ها يه -حسی- نيست،قبول ... چون یه -کسی- نیست ... اصلا نوشته ی بی مخاطب ارزش نداره.من اما شکایتی ندارم و همه چیز خوب است و دل آسمان هم اصلا این روزها نگرفته از بس که باد می آید-و این ابتدای ویرانی است-شهر آن ِ توست شاهی فرمای هر چه خواهی... گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی دلیل نوشتنم رو نمی دونم ... بکش چونانکه توانی که بی مشاهده ات ..فراخنای جهان بر وجود ما تنگ است

اما حرفهاست با تو که هر چه باد دلتنگی هايم را نخواهد برد... دلم برای نوشتنت تنگ است روی اميد سعدی بر خاک آستانت ... بعد از تو کس ندارد يا غاية الامانی- کمی در من هلول کن يک امشبی را- ... حواست هست اينها که می گويم نه اينکه نباشی ها ،نه ،که -ديگران چون بروند از نظر از دل بروند ... تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی- بی خيال اسناد دنيا بی خيال اين مرز بندی ها ديوانه مرز نمی شناسد که .اصلا خودت بگو- چه تربيت شنوم يا چه مصلحت بينم..مرا که چشم به ساقی و گوش بر چنگ است؟-....عجب نیست دلبری ات و عجيب نيست دلدادگی ام-شهری اندر هوست سوخته در آتش عشق .. خلقی اندر طلبت غرقه ی دريای غمند- ... عزيز تو نمی دانی که هنوز هم حرفهایت هر چه که باشد حتی به اندازه ی یک -نگرانتم- شيدايی ام را کفايت می کند... خدا کند که کبوتر کبوتر عشق بپاشند ... ميان هر چه افق آسمان که در دل توست.
راستی دارد بهار می شود؟ بدون عبورت نه بهار را دوست دارم نه بنفشه را و نه پامچال را... کسی خبرم نکند بگذاريد در خواب زمستانی ام خواب بهارم را ببينم.

نويسنده: ايلار
 دوشنبه، 28 اسفند 1385، ساعت 1:13
نوشته ها آفريده می شوند که شماتت شوند. خلق می شويم که پيکر تراش پير بگيردمان زير تيشه هاش بتراشد هر چيزی که زايد است را. تا به خلوص برسی. به ذات حقيقی ... به خدايی نزديک شوی. من دوست ندارم بگويم که سخن اهل زمانه مهم نيست اما آن يار کزو گشت سر دار بلند .... که جرمش اين بود که اسرار هويدا می کرد سخن اهل زمانه را هيچ وقع ننهادی....افرينش کار تو است. يا من .. يا هر خالقي... گاهی مخلوق بزرگ است. گاه کوچک... ان قدر بايد اين طرف ان طرفش را بتراشی که ظريف و دوست داشتنی همه شود. با اين حال زمانی کامل ست که تو در ان حل شده باشی... بگذريم از اين نقد باز جهان... بهار می رسه از راه تو تازه می شی از اول.... نگران نباش. خود سبزی دنيا بهت ياد می ده که دنبالش بری. زمستان فصل ادم های سرد مثل منه. و ادم های گرم مثل من. سردی زمستان رو داره و گرمی که اون رو موازنه کنه. به عيد فکر کن. به يک لحظه. به يک ثانيه. که درون جاودانگی هست که جاودانه شده بعد گذر از اين تاريخ پر نشيب و کم فراز... خيلی حرف زدم. می نويسم باز... زودتر بيا... شايد قبل عيد بشود آتش بازی ديگری راه انداخت چه با هوا چه با هيزم چه با واژه

نويسنده:مينو برای حامد ..برای هرکس که هوای سوختن دارد
 دوشنبه، 28 اسفند 1385، ساعت 22:59
حامد حامد حامد ... آتيش بازی خيلی وقته راه افتاده. شايد بايد قبل از عيد منو دعوت می کردی به خاموش کردن آتيش ، به آب ريختن روی آتيش. به نشستن سر سفره ی هفت سين سبز و خاموش ... نمی دونم نمی دونم . اما حرفات زبونه ی آتيش رو بالا کشيد. مثل چوبی هستم که از بس سوخته يادش رفته داره می سوزه... سوختن شده بود عادت انگار.يادم انداختی ... بچه که بوديم توی کتاب علوم يه مثلثی بود که موارد لازم برای احتراق رو نام برده بود، يکيش ماده ی سوختنی بود يکيش اکسيژن و اون يکيش که هرچی فکر می کنم يادم نمی آد،شايد به قول تو واژه!!! هوا که همه جا هست هيزمش با من واژه هاش با تو ... من منتظرتم

***

نويسنده:مينو
 سه شنبه، 29 اسفند 1385، ساعت 3:7
امشب هم تموم می شه مثل همه ی شبايی که بی تو -با خیال عزیزت- گذشتن ..امسال هم تموم می شه برای من بی تو و برای تو با ... برای خيلی ها زود دير می شه اما برای من دير زود می شه!ياد اون شبی افتادم که تا صبح نشستيم و تو می گفتی برام ترانه بخون و من می خوندم: من و تو آدم و حوا نبوديم جدا از مردم دنيا نبوديم.من و تو با همين مردم نشستيم ولی انگار از اينا نبوديم...نبوديم اما تو از اونا شدی از آن ِ اونا شدی و من تنها ... با صدای رضا صادقی: سلطان قلبم بی تو سرابم .... راستی تو هنوزم رضا صادقی رو دوست داری؟...ما چون دو دريچه رو به روی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آينده....آره امسال هم تموم می شه و سال ديگه هم زودتر از امسال پارسال می شه.دارم به اين فکر می کنم که چقدر از هم دور شديم. خيلی زياد که اندازش رو فقط خدا می دونه. دلم امشب چقدر هوای هذيون کرده هوای ساحل هوای صدای آب و موج هايی که بهت فرصت عقب رفتن رو نمی دن و چشماتو که باز می کنی می بينی کفشات خيس خيسن. هوای بدون کفش راه رفتن روی اسکله هوای ستاره های آسمون کوير رو شمردن هوای توی پشه بند توی حياط خوابيدن هوای دعوا کردن بغض کردن گريه کردن هوای امامزاده رفتن بدون اينکه به مامان بگی سينما رفتن بدون اينکه قبلن فکرش رو بکنی هوای شب شعر شب شعر شب شعری که تو معلوم نباشه مثل هميشه می آی يا نه -اگه بتونم می آم ولی معلوم نيست- و بيام و توی راه يه بند صلوات بفرستم که بيای و به موقع برسی و من هی زل بزنم تو چشمات وقتی حواست نيست ... دلم تنگه امشب.برای تو...... يه عزيزی امشب برام يه اس ام اس زد که خيلی شبيه من بود. نوشته بود: انسان خسته نيست به ستوه آمده ،نگوييد غمگين بگوييد دلتنگ.تو هميشه می گفتی اگه کسی برای آدم عزيز باشه و توی دل آدم باشه آدم ديگه دلش براش تنگ نمی شه.اين روزا به خودم شک می کنم. کجای دوست داشتن هام اشتباه رفتم؟ کجا کم گذاشتم؟ کجای ثانيه هام از تو پر نبود؟ چشم های من کی کسی غير از تو رو ديدند؟ هی فکر می کنم فکر می کنم و به هيچ جا نمی رسم. به هيچ جا. تو بگو.اين دلتنگی ها از کم دوست داشتنه؟ کاش توی تو دست و پا نمی زدم.کاش توی تو غرق نمی شدم. کاش هيچ وقت به دريات نزده بودم. کاش مثل يه عابر کنارت می نشستم و تماشات می کردم.شايد اونوقت بيشتر منو می ديدی.شايد موجهات به پام می افتاد. لعنت به عاشقی.لعنت به دچار شدن.خدا توی سرنوشتم برام نوشته بود: ماهی اما من ماهی خوندمش!

نويسنده: ايلار
 سه شنبه، 29 اسفند 1385، ساعت 11:10
خوندمت مينوی ماه قبيله. اره. اخر سال دل تنگی های خودش روداره. به فردايی فکر کن که ديگر ۸۵ نيست و ۸۶ است. به اون لحظه ای که خدا دست به خلقت زد... می گن در ۱ بهار خلق کرده دنيا رو. کی می دونه راسته يا دروغ ... اما قشنکگه حتی اگه افسانه باشه. حتی اگه دروغ باشه. بذار اين چند ساعت هم ورق بخورن يعد خودت می بينی چيزی غیر عادی و نيرومند تو را برای خودش خواهد خواست. چيزی به اسم بهار... به همه اونايی فکر کن که تو يه روز بهاری اولين بار ديديشون.... بگذريم... که اين نيز بگذرد.... من که فرزند زمستانم. می رم بااخرين ساعت های اين فصل نفس بريده هماغوش بشم....

***

نويسنده: يکتا
 جمعه، 24 فروردين 1386، ساعت 21:22
 و من هميشه دلم می سوزد برای ساز دهنی ام که کنج کشوی دوم ميز تحريرم خوابيده ..مهدی ساز دهنی خوب ميزد ... مريم دوستش داشت ... اما اون هيچ وقت نفهميد سرک کشيدن های ما توی سالن تمرين برای صدای انواع سازهايی که می تونست بزنه نيست ... مهدی ازدواج کرد ... فکر کنم زهرا ـ همسرش ـ هيچ از سازهای اون خوشش نمی اومد که همه اشون رو گذاشته کنج انبار خونهء صد و هشتاد متريشون ... خنده داره ...

نويسنده: اديسه
 شنبه، 25 فروردين 1386، ساعت 0:57

 قاطي كردم. هزيونه اينا؟ نه... نمي دونم. اسم كمدو و صندوقچه و پستو كه مياد گر مي گيرم. به خدا كه خدا دلش مي گيره اگه كم بذاريم از خواسته هامون. از دوست داشته ها مون و از عشقامون. به خدا كه دلش مي گيره. چه صبري داره. آخ كه چه صبري داره. هنوز هم كودكي زاده مي شود و او اميدوار است به انسان. راستي تو وسعت رو مي دوني همسايه؟ كم  نذاريا... واويلاستها... واويلا... هيهات...انت اكرم من ان تضيع من ربيته... و ليت شعري... ليت
شعري.
 

***


اديسه
 دوشنبه، 10 اردىبهشت 1386، ساعت
1:5
غمگينم از قفسم
آه آسمان من
اندوه آشنا
غمگينم از قفس
کو شانه های باد؟
کو اشکهای من؟
کو اشکهای من؟
...................................
و آنقدر حرف هست که انگار هرچه می نويسی و می گويی و می شنوی... معناها بیشتر زندانی کلمات می شوند... آه کجايی معنای تمام... رهايی بی انتها...دلتنگی جمعه ها...غمگينم از قفس...
 
 نويسنده: احسان پرسا
 چهارشنبه، 12 اردىبهشت 1386، ساعت 9:7
 
من از سه گانه ها متنفرم
از مثلث متنفرم
از مثلث عشقی متنفرم
از تثلیث خدا متنفرم
از ثلث سوم مدرسه متنفرم
..
بگذریم
 
نويسنده: مينو
 جمعه، 14 اردىبهشت 1386، ساعت 1:40
 
پرنده پنج خصلت داشت: نخستين اوج در پرواز ، سپس پرواز بی همراه، سه ديگر : به منقارش
 هدف گيرد فراز کهکشانها را ، چهارم رنگ ِ بی رنگی و در آخر نوايش همچنان نجوا

***

نويسنده: تنها !
 جمعه، 14 اردىبهشت 1386، ساعت 18:48
 
زندگی شبيه داستان که می شود ، ديگر نمی توان نويسنده ی ان را بخشيد !
 
 نويسنده: اديسه
 سه شنبه، 18 اردىبهشت 1386، ساعت 10:3
همیشه از گریستن و خندیدن آدمها بر سر گور و گهواره عزیزانشان خنده ام گرفته است. خنده ای تلخ و از سر دانستنی دردناک. ما چقدر تنهاییم ... میان دیواره هایی نمور و تنگ و تاریک هی به خودمان دروغ می گوییم که هوا خوب و همه چیز روبه راهست. دل می بندیم و دل تنگ و دل شکسته می شویم و دل می کنیم و... ما چقدر تنهاییم و از آن بیشتر می خواهیم که کسی باشد تا پر کند این تنهایی را، و وقتی که آمد... بی آنکه دلیل گریه های ممتدش رابپرسیم ته دلمان قند آب می شود... آستین بالا می زنیم، بسمه الله می گوییم و آب نان و زمین و خاکش می دهیم و تمام دروغ و دلخوشیها را یادش می دهیم و یادش می دهیم چطور آنقدر به بودنهاعادت کند که نبودنها یادش برود. و مثل خودمان که شد...باز دلمان تنگ می شود برای آن تازه آمده ای که دروغ بلد نبود و گریه می کرد. و این تازه آغاز قصه غصه های آدمی است. وقت رفتن که شد، مایی که عادت بودن،حقیقت رفتنی بودن و ماندنی نبودن را سالهاست از یادمان برده که برده...به تنهایی خودمان می گرییم، غافل از اوضاع آنی که بر سر گورش ایستاده ایم و رو به نور دارد می رود که آزاد بشود. ما چه تنهاییم توی این قفس... و بدتر از خود تنهایی، وقتی است که دیگران را به آن دعوت می کنی...

***

نويسنده: ...
 دوشنبه، 7 خرداد 1386، ساعت 16:2

به پنجره هايی که تو نيستی و صدايشان هست که هر روز مدام حرفهايم را می کوبند روی تن باد و بارانی که حسرتش را می برم ... به چشمهای تو که عاشق اند ...

***

نويسنده: زينب به يکتا
 چهارشنبه، 16 خرداد 1386، ساعت 23:54
می دانم يک روز من و تو -يکتا- به اين روزهايمان می خنديم که می نشينی و بی دريغ و بی سبب از پي ِ دل من بالا می روی و هی شعر و نوشته هايت را حرام ِ من ِ حرام خور می کنی که می خوانم و ذوق می کنم و از يک کلمه تشکر دريغ ... من و تو يک روز به اين روزهايمان می خنديم که بی خيال از نگاه غريبه و آشنا- که لابد می خوانند و زیر لب به خود شیفتگی من و تو می خندند-،تو به من غزل تقديم می کنی و من به محبوب ناشناس و ناپیدای شبها و روزهایم... یک روز به این روزهایمان می خندیم و دلمان تنگ می شود و کاش فقط دلمان تنگ بشود کاش که حسرتی نباشد ... حواست هست دختر داریم بزرگ می شویم. داریم بزرگ می شویم و کودکانه می خندیم .. نمی دانم چه طور می گذرند اين ثانيه ها. انگار مثل روحی سرگردان و از خود شده به نظاره نشسته باشم خودم را ،بی آنکه بتوانم در خودم دخل و تصرفی داشته باشم... لابد می گذرد و حواست هست که چه می گويم

***


نويسنده: حامد
 شنبه، 2 تير 1386، ساعت 1:25

سلام... لون... و ماه وقتی دلش می گيرد...هر بار جور تازه مخفی می شود. لای ابر. پشت برگهای چنار... پشت ديوار همسايه. پشت سر تو... زياد تا گونه دارد. اين گونه گونی را دوست دارم وقتی يک گونگی می رسانند

***

نويسنده: قبيله نويس...برای مينو
 يكشنبه، 21 مرداد 1386، ساعت 18:7
 
بايد بدوی ... بايد ... اين را شايد هيچ کداممان هيچ وقت نفهميم مينو ... وقتی توی اين سفرهای ممتد به آدمهايی می رسم که سالها پيش همبازی ام بوده اند و حالا ... می فهمم مينو اين را ... همين که دوستت دارم ... همين که دوستش داری ... همين دوست داشتن هايمان را بايد دويد تا انتهای آن روزهايی که بی بازگشت تمام شدند .

***

نويسنده: ايلار
 پنجشنبه، 29 شهريور 1386، ساعت 19:6
نوشته ايد بر بالای خانه تان از قبله تان... راستی قبله تان چيست؟ همان گل و سنگ ان سوی بيابان های حجاز؟ يا کعبه ای بزرگتر گزيده ايد قبليه ی اينجا نشين...

 
نويسنده: مينو برای حامد دوشنبه، 2 مهر 1386، ساعت 14:36
خب نوشته ايم ديگر همان بالا. قبله ی قبيله ی ما چشمهای شماست!

نويسنده: حامد برای مينو
 چهارشنبه، 4 مهر 1386، ساعت 13:26

خوب بت پرستی می کنيد پس... يک قسمت اش قشنگ است ... يک قسمت اش که قبله تان انتهای زيبايی هاست.. چشم ها (نه چشم های من البته ) دنيای بی کرانه ای هستند... اما پرستش چيز ديگری است... بت پرستی هم رسم خودش را دارد... يکی را پرستيدن خوب است.. دوست دارم بنويسی قبله قبيله من چشم های تو است!!!! حالا بگرد به دنبال آن تو ....می بينی که همه چيزش همو می شود... مثل شمس من و خدای من....

نويسنده: مينو برای حامد
 پنجشنبه، 5 مهر 1386، ساعت 13:24 
اين حرفت را قبول دارم . و می دانم که می دانی -شما- يی که گفته ايم ،چشمهای جماعتی نيست.تنها حرمتی است که از کودکی آموخته ایم. اما قبول می کنم که يگانگی صفتی است که تنها شايسته ی خداست. شايد برای همين باشد که تمام دعاها و تمام قرآن آنجا که بنده ای با خدايش سخن می گويد او را تنها و تنها -تو - می خواند: اناديک يا موجودا فی کل مکان ...معشوق چون به وحدت رسيده باشد تکثير می شود در همه جا، در جان و تن و عاشق آنگاه است که آئينه دار خواهد بود... قبله ی قبیله ی من چشم های توست.