جمعه ٢٥ آبان ۱۳۸٦

 

به  ی ک ت ا :

نگاهم آسمونه ساعت هفت

همون وقتی که خورشید خسته می شه

همون وقتی که چشمای نجیبت

به روی خاطراتم بسته می شه

 

می خوام کاری کنم ساعت بخوابه

ولی لالایی تاثیری نداره

یه رُب به رفتنت؛ بیداره ساعت

کسی واسم یه قرص خواب بیاره

 

دوباره پلکاتو واکن نمی خوام

غروبت رنگ خاکستر بگیره

بذار توی نگاه آسمونیت

دوباره سینه سرخی پر بگیره

 

به من بسپار گلبرگ لباتو

نگو از آبرو که آبرو رفت

خجالت خوبه اما وقت تنگه

نمونده دیگه جز ده اشک تا هفت

 

بده رخصت که دست مهربونت

یه شب اشک از چشای من بگیره

نگو می ترسی عاشق شم عزیزم

واسه عاشق نبودن خیلی دیره

 

زمانو به طلا تشبیه کردن

غلط کرده ن.. طلا نه! وقت گنجه

هزار و پونصد و پنجاه لعنت

به هرچی هفت نه به هرچی پنجه

 

شهید اول عشق تو می خواد

که با برق چشای تو بمیره

نگام کن یک دقیقه مونده تا هفت

نگام کن.. ساعتو ول کن که دیره..

***

غروب شد من شدم یک خاطره.. تو

به ساعت زل زدی، ساعت شده هفت

تلنگر زد کسی به جسمم و گفت

چه وقت خوابه پاشو دوستت رفت..

مینو