سه‌شنبه ٦ آذر ۱۳۸٦

 

یکتا باید منو ببخشه. بهم گفته بود که می خواسته ماه قبیله رو به روز کنه. نمی دونم چرا، اما دلم خواست این داستانو که خیلی وقت پیشا نوشتمش بذارم اینجا...

به همه ی کسانی که دوستش دارند:

پرنده - آزاد 

آئینه کوچکش را از کیفش در آورد و در تاریکی کوچه خودش را به زحمت نگاه کرد. پای چشمهاش خون نشسته بود. آئینه را توی کیفش گذاشت. کلید را انداخت ، در را باز کرد. دستهاش می لرزید، در را به سرعت بست. هوا سرد شده بود. کنار حوض رفت و به آرامی صورتش را با آب سرد حوض شست. به زحمت لبخندی زد ، در را باز کرد و با صدایی رسا سلام داد. عزیز از آَشپزخانه بیرون آمد ، نگاهی به ساعت انداخت، نزدیک نه بود ،با مکثی کوتاه جواب داد :" سلام، کجا بودی تا الان؟"

:- ترافیکه مامان جون، الان دو ساعته تو راهم، ماشین هست ، اما تا مسافراش تکمیل نشن که راه نمی افته-

چادرش را تا کرد و توی کمد گذاشت . چشمش افتاد به چسب زخمی که دور انگشتش بسته شده بود و برای مدتی خیره ماند. چقدر دوستش داشت! لباسهايش به تنش مانده بود و صدای عزیز که نزدیک و نزدیک تر می شد : "قربونت برم ،راست می گی . خب چی کار کنم؟ یه کم که دیر می شه دلم هزار راه می ره." حالا دیگر در آستانه ی در ایستاده بود که نگاهش در نگاه غزل قفل شد : "چی شده غزلم؟ گریه کردی؟"

:- نه مامان جون ، امروز یادم رفت شالم رو بردارم، بس که هوا سرد بود- بعد لبخندی زد و حالتی شاعرانه به لحنش داد و گفت :- این بادهای خدا کلی سیلی بهم زدن ... آبرو داریه و هزار مصیبت- عزیز رو بوسید و رفت که وضو بگیرد.

خیال عزیز راحت شد . غزل همیشه می دانست چه طور حرف بزند. از بچگی عزیز را "مامان جون" صدا کرده بود و هرچه همه با کنایه می گفتند که " عزیز ؛عزیزته نه مادرت" دخترک لبخند زده بود و سکوت کرده بود. مادر و پدرش وقتی که غزل  دو سالش بود متارکه کرده بودند و غزل مانده بود با پدرش تا وقتی که پدرش مرد و غزل تنها شد. غزل به خودش قول داده بود که روزی مادرش را پیدا کند و تمام دلتنگی هایش را برای او بگوید.

عزیز پرسید : " شام که می خوری؟ "

غزل گفت :- نه مامان جون، خسته ام،زیاد .. نمازم رو می خونم و می خوابم-

عزیز اصرار نکرد. غزل را خوب می فهمید.شب به خیر گفت و از اتاق بیرون آمد. 
 

غزل جانمازش را پهن کرد. چشمهاش پر از اشک شد. حامد را دوست می داشت و این را تازگی ها فهمیده بود . به دانه های آبی تسبیح خیره شد و چشم های آبی علی از ذهنش عبور کرد و دو سال از زندگیش.

روزی که علی به او گفته بود :" یعنی نمی تونی یک ساعت هم بیای که ببینمت؟"

غزل شاعر بود و مهندسی برق می خواند. ماه رمضان بود و قرار بود که در دانشکده ی مهندسی شب شعری باشد. همان شب بود که بعد از جلسه روی صندلی چوبی حیاط دانشکده رو به روی هم نشسته بودند و علی با خنده ای مستانه ،بی دلیل توی جمع گفته بود  که :" تا حالا هیچ دختری توی زندگی من نبوده" همین حرف ساده و بی بهانه غزل را گره زده بود به علی.

علی شاعر بود. خوب هم شعر می گفت و نوشته هایش آه خواننده را در می آورد مثل شعرهایش که اشک را. خیلی از دخترها علی را دوست داشتند . خیلی هایشان آرزویشان این بود که علی به اندازه ی یک جمله با آنها حرف بزند. علی اما همیشه بی بهانه به غزل عشق می ورزید . غزل اولین کسی بود که علی شعرهایی را که گفته بود برایش می خواند و اولین کسی بود که از او می خواست تا عاشقانه هایش را بخواند و نظرش را بنویسد. 
 

چادر نماز سفیدش را سر کرد. با دستش اشکهایش را پاک کرد و به نماز ایستاد. نمازش که تمام شد تسبیح را از توی سجاده برداشت و جانماز را بست. همیشه تسبیحش او را آرام می کرد حتی بدون اینکه ذکری با آن گفته باشد. سراغ کمدش رفت. دفترش را برداشت. روی تخت نشست و به جلد قرمز دفتر خیره شد. تمام خاطرات پیاده روی هایش با علی برایش زنده شد. آنقدر هر بار راه می رفتند که اسمش را گذاشته بودند :"خیابان نوردی" . یادش آمد که تمام ولیعصر را از ونک تا پارک ساعی هیچ وقت ندیده است با آنکه بارها این مسیر را با علی راه رفته بوده است. حتی نمی داند " پیتزا رضا " کجاست با آنکه علی یک بار تمام مسیر را از آن حرف زده است. یادش آمد که ساعی را با تمام پرنده هایش و کاج های صف کشیده اش چقدر دوست داشته است. 

دفترش را ورق زد ، چقدر عاشقانه داشت. به دفترش حسودیش شد. خطی را دید که نوشته بود : "سالهاست که ایمان آورده ام به سینه سرخ؛ مرغ عشق هنوز هم پرنده ی خوبی نیست"  و حرفهای علی که به او گفته بود: " این آخری ها به غیر از موضوع مسخره ات خیلی خوب می نویسی ؛ خیلی خیلی خوب" خوشحال شده بودو پرسیده بود :- موضوع مسخره یعنی چی؟-

و او انگار نخواسته بود که جواب بدهد و گفته بود:" همین سینه سرخ و اینا" . هرچند که خودش را می گفت و نگران دخترک شده بود. نگران عشق ورزیهای بی پروایش و غزل این ها را پایین آن خط اضافه کرده بود:

" حق با توست ... همیشه دوست داشته ام از سینه سرخ بنویسم. از اینکه چقدر دوست دارمش، ندیده ، نشنیده

باید پرنده ی خوبی باشد

اهل ماندن

بر خلاف حرفهایی که همه می زدند –پرنده ی ماندن نیست- ماندنی شد طفلی

بی آب

بی دانه

گفته بود که : "دام نمی خواهد

بی سبب خواهد ماند"

پرنده ای محرم

وضو تازه کرده بود

و به خدا که اهل آب و آئینه شده بود

هنوز هم هست

هنوز هم وضو می گیرد

به چشمان تو همیشه می شود اقتدا کرد و نماز خواند

من همیشه دوست داشته ام از سینه سرخ بنویسم

-بی دلیل ... بی سبب-

مرغ عشق هنوز هم خوب نیست

سینه سرخ خوب است

حتی اگر بدترین موضوع برای نوشتن باشد

حتی اگر سینه سرخ همان مرغ عشق باشد. " 
 

صورتش سرخ شده بود. چشمانش تار شده بودند . خواست دفترش را ببندد اما دستش نمی رفت. باز هم ورق زد و به این فکر می کرد که چرا نشد که همیشه پیش علی بماند؟ چرا مادر علی او را برای پسرش نخواست؟ خانواده ی هر دوی آنها مذهبی بود. وضع مالیشان هم به هم می خورد. هم رشته ی هم بودند ... بارها و بارها این فکر ها را در سرش چرخانده بود و به هیچ نتیجه ای نرسیده بود جز اینکه او فرزند طلاق بود –شاید- اما علی تمام عمرش را در دامن پر محبت مادرش بزرگ شده بود. شاید مادر علی فکر کرده بود غزل چون طعم محبت مادرانه را نچشیده نتواند پسرش را عاشقانه دوست بدارد و شاید همین حرف بود که علی می گفت :" مادرم برای خودش دلایلی داره که من نمی تونم برای تو بگم " ..... و آنقدر فکر کرده بود که سر درد گرفته بود. 

چشمش افتاد به نوشته ی آخر. نوشته ای که آخرین بار بعد از جدا شدن از علی نوشت. آن شب توی راه خانه چند بار زمین خورده بود. شبی که علی برای او گفته بود که خواست مادرش چیست و غزل که گفته بود : - نظر مادرت محترمه ، شاید باید تمومش کنیم! - .  -شاید- را گفته بود که علی را بسنجد ، که ببیند علی چقدر روی حرفش هست. چقدر از ته دلش غزل را می خواهد. که اگر می خواست، مادرش را راضی می کرد. علی می توانست و حق داشت با کسی که دوستش می دارد زندگیش را پیوند بزند ... علی اما تنها سکوت کرده بود. سکوتی طولانی و بعد به آهستگی گفته بود : "هر چی تو بگی ... من رو ببخش به خاطر بدی هام ... به زندگیت بچسب خانوم مهندس . همیشه خوب باشی " و از او خداحافظی کرده بود. علی را نبخشیده بود و خودش را. علی را به خاطر سکوتش و خودش را به خاطر غرورش. به خاطر حرفهایی که زده بود. شروع کرد به خواندن نوشته اش. نوشته ای خیالی که برای مادرش نوشته بود. شاید آن شب ، اولین شبی بود که فهمیده بود چقدر مادرش را کم دارد و همین بود که این ها را روی کاغذ آورده بود :

" هیچ جایی مثل آغوش گرم تو نیست توی این شبهای سرد تنهاییم. مثل ساحل می شوی که رسیدن به تو آرامم می کند. من خودم را لوس می کنم که حالا سه شب می شود که سرم درد می کند و دستت را می گیرم که یعنی روی سرم بگذاری و حمد بخوانی  .. نگرانم می شوی که چرا من؟ و می گویم که از فشار کارهای این چند روز دانشگاه بوده لابد و بدون اینکه چیزی بگویی باورم می کنی و حمد می خوانی و با نگاهت

می گویی که مثلا نفهمیده ای . مثلا نفهمیده ای که دخترت عاشق شده ، تو خیلی وقت است که باور می کنی دخترت را و نگاههایی را که می دزدد و لبخندهایی را که به خاطر تو و بابا می زند. خوب می دانی که مثل همیشه غزلت برایت حرف خواهد زد ...برایت خواهد گفت و صبور می نشینی و مهربان تر از همیشه درونم جاری می شوی ... دوست ندارم از آغوشت بروم. می خواهم همیشه همین جا –کنار خودت- بما... به بابا می گویی از آن آب بارانی که به آن حمد و معوذتین خوانده ای بیاورد و می گویی که خودت نمی روی تا کمی بیشتر توی بغلت بمانم ... موهام توی دست هات جان می گیرد، بید مجنونت می شوم... مامان من فقط کنار توست که سبز می مانم ... تو که من را تنها نمی گذاری ،هان؟ ... این یعنی که می شود دل ببندم به تو برای همیشه؟ این یعنی که ... مامانم می مانی؟ این عطری که زده ای بوی مدینه می دهد، یادت هست؟ توی مدینه قرار شد مال تو بشود، گفتی برای همه ی زمینهای خوب ِخدا خوب است ... من کجام؟ بهشت؟ سرزمین وجودت بهشت خداست .. به گمانم خدا هم دلش نمی خواهد که روزی من را از این بهشت براند ... ( خانوم حول نکنید ... چیزی نیست... انگار دخترتان کمی ترسیده ... فشارش هم پایین است ... خوب می شود، کنارش بمانید ... از خستگی است، فقط مراقب باشید دیگر عاشق نشود!) "

دیگر نمی توانست ادامه بدهد. دفتر را بست. چشمش افتاد به قفس خالی قناری اش که هنوز هم بعد از دو سال همانجا مانده بود. قناری هم همان شب مرده بود و جسم سردش توی قفس افتاده بود. یاد شبی افتاد که تا دیر وقت نشسته بود و برای علی شعر می نوشت، که عزیز به اتاقش آمده بود و غزل از او خواسته بود که قصه ی پرنده های سید الکریم را بگوید.

عزیز هم به آرامی کنارش نشست و دست های سرد و ضعیف دخترک را در دستش گرفت.

غزل گفت: - مامان جون قصه ی پرنده های سید الکریم چیه؟-

عزیز خندید و گفت: " حاجت روا خانوم مهندس گلم"

غزل گفت: - جون غزل بگو ، می خوام بدونم-

و عزیز دستهای دختر را رها کرد؛بعد به چشمهای گرگ و میش غزل نگاه انداخت و گفت : "قدیم ترا هر کسی حاجتی داشته ، می رفته از پرنده فروشی های دور حرم پرنده می خریده و نذر می کرده که اگه حاجت روا شد، پرنده رو آزاد کنه"

غزل گفت:- یعنی دیگه الان کسی این کار رو نمی کنه؟ اصلا مامان جون کسی هم حاجت روا شده بوده؟ -

عزیز گفت: " آره گلم ، خیلی ها حاجت روا شدن. هنوزم خیلی ها نذر پرنده می کنن"

غزل پرسید :-مامان جون، یعنی زود ِ زود حاجت گرفتن؟ -

عزیز خندید و گفت :" آتیشت خیلی تنده! "

غزل سرش را پایین انداخت. عزیز گفت : " حالا برای چی اینا رو می پرسی؟ می خوای برم فردا برات پرنده بخرم؟ "

غزل گفت :- نه مامان جون. حالا که نه ... شاید بعدا-

عزیز گفت: " غزلم، نمی خوای برای مامان جونت حرف بزنی؟ یعنی مامان جون ِ غزل از پرنده های سید الکریم که راز دار صاحباشونن هم غریبه تره؟ "

غزل سرش را بالا آورد و دستهای عزیزش را گرفت و گفت :- نه مامان جون، این حرفا نیست، شاید یه پرنده کم باشه ...-

عزیزش پرسید: " مگه چند تا حاجت داری گلم؟"

غزل گفت :- یه دونه. اما گمونم ارزش این رو داشته باشه که تموم پرنده های سید الکریم  آزاد بشن-

عزیزش گفت: " خب، اون وقت آدمای دیگه ای که حاجت دارن چی؟ یعنی غزل من نمی خواند بقیه هم حاجت روا بشن؟" و بعد دو تایی با هم خندیده بودند. 

فردای آن روز غزل با علی رفته بودند سید الکریم و هر دویشان پرنده خریده بودند و علی همان جا پرنده اش را آزاد کرده بود و در مقابل غزل زانو زده بود و گفته بود : "بانو : پرنده ، آزاد ؛ ما که در بارگاه چشمهای شما حاجت روا شده ایم " و هر دویشان خندیده بودند. 
 

اشک هاش بند آمده بود. چشمش به زخم دستش افتاد و یاد چسبی افتاد که حامد توی کارگاه برایش بسته بود . انگشتش را روی زخمش کشید و دلش سوخت که چسب را موقع وضو گرفتن دور انداخته است. بعد لبخند تلخی روی لبهاش نشست که گاهی چیزهای بی ارزش را حضور عزیز آدم ها چه عزیز می کند.

حامد را دو سالی بود که می شناخت. اول ها بود و نبودش برای او مهم نبود. اما حامد کارهایی کرده بود که بی بهانه برای غزل عزیز شده بود. غزل نمی فهمید که اینها از سر علاقه ای است که حامد به او دارد و یا اگر هر کس دیگر هم بود ، حامد این کارها را برای او می کرد.

این آخری ها روی رفتار پسرک دقیق شده بود. حامد پسر خوبی بود. عمران می خواند، گاهی هم شعر می نوشت،هر چند هیچ کدام از جلسات شعر دانشکده را شرکت نمی کرد. ساده بود و کمی مغرور و لبخندهای مهربانی داشت مثل نگاهش و اصلا همین بود که غزل را بی قرار حامد می کرد. حامد نقاشی هم می کشید و بی دلیل نبود که در کلاس طراحی صنعتی همیشه اول بود. 

یک روز توی کارگاه بچه ها –به جز غزل و حامد- دست از کار کشیده بودند و شروع کرده بودند به مشاعره کردن. نوبت به اسماعیل رسید و باید از "ی" می خواند. شعرهایش ته کشیده بود که حامد به دادش رسید:

" یک عمر عطش جام به دست ساقی     یا لب نزدن بر لب لعلش سخت است"

و همین بیت بود که جان تازه ای به مشاعره داد. نوبت فریده بود و او باید از "ت" می خواند .فریده هم کم آورده بود ،مثل اسماعیل و مثل همه ی بچه ها. فریده به غزل نگاه کرد که یعنی :" به دادم برس" و غزل همانجا این بیت را سرود :

- تن تو ابری و من بی قرار بارانم    بیا که تنگه ی آغوش من چراغانی است- و بچه ها خندیده بودند و مشاعره را تمام کرده بودند. همان وقت بود که حامد فهمیده بودغزل اهل شعر است و برایش کتاب هایی آورده بود که غزل همه ی آنها را لا اقل دو باری خوانده بودو همین ها بود که غزل را دلبسته ی حامد کرده بود. 

آخرین بار حامد کتاب ِ هنوز در سفرم ِ سهراب را برای غزل آورد و گوشه ی یکی از نامه های سهراب علامتي زده بود. غزل چند بار نامه را خواند. نامه ی قشنگی بود و حرفهای تازه ای داشت انگار. حرف هایی از جنس ِ دل. شاید مثل ِ حرفهای حامد:

" 30 دی 1337، تهران

مهری، می بارد و من هوای نوشتن دارم. هوای نوشتن، سرودن و گریستن. روزها آمد ، روزگاران رفت و من چشم به راه دمی بودم که میوه ی "دیر رس" نامه ام را به تو هدیه کنم. بر این باغبان خواب زده ببخش. می بارد. مهری ، و شب برای نوشتن و  زمزمه کردن خوش است. زمزمه ها دارم. با این همه، شور خواندن مرا به بی راهه می کشد. غمی نیست ، تو صدای مرا در بی راهه ها هم می شنوی، من از شب کنده شده ام ، بر بلندی شب ایستاده ام و مرا اندوه دوری به در برده است.

میان ما و آفتاب ها ، دشتها و جوانه ها نشسته است و من می ترسم نخستین جوانه صدای مرا کم رنگ کند. لرزش برگی هم می تواند بر گریه ی من پرده فرو کشد. پس باید بلند بگریم، بلند زمزمه کنم، تا مرا از پس جوانه ها و برگها بشنوی و مهری ، همیشه شنیده ای. ما با هم پنجره ها را شنیده ایم، دشت ها و بهار ها ، مثل همین ریشه های زمستان زده ی حیاط ما که نفس بهار را می شنوند.

......

چیزهایی در سر راه نشسته است. چیزهایی دیده شده و از یاد رفته. در مشهد جویباری ناگهان مرا از رفتن باز داشت. پی بردم که این جویبار را بارها دیده ام اما در کجا؟ نخستین بار بود که به شهر سفر می کردم. برای من روشن بود که بارها از کرانه ی جویبار گذشته ام .شاید در خواب هایم و شاید نیز در پهنه ی دیگر. همه چیز پیچیده است مهری. مهری. همه چیز. بهشت ما کمترین نسیم آشنایی است و گاه می پنداریم که از آشنایی سرشاریم. مثل این شب بارانی که از سیماها و صداهای آشنا سرشار است و مثل دل من که از یاد تو سرشارم. ........." * 

غزل پایین نامه برای حامد بیتی نوشت :

- آفتاب آمده ای با دل من راه بیا             آسمان باش که در اوج تو پرواز کنم-

غزل داشت کارهایی می کرد-بدون هراس- و در سرش غوغایی بود. جدا شدن از علی برایش ضربه ی بزرگی بود. آنقدر که نتوانسته بود یک ترم به دانشگاه برود و همیشه خودش را ملامت می کرد. اما حالا فکر می کرد شاید خیلی هم بد نشده باشد. شاید تمام این اتفاقات بهانه ای بوده برای رسیدن به حامد. 

چهارشنبه با خودش قرار گذاشت بعد از کلاس به سید الکریم برود . تنهای  تنها . همین کار را هم کرد . دخترک نذر کرد این بار اگر حاجت روا بشود، پرنده ی دلش را آزاد کند

*

برگرفته از کتاب هنوز در سفرم (نوشته ها و یادداشت های منتشر نشده از سهراب سپهری)- چاپ دوم –انتشارات فروزان