بزرگترين دروغ: حسود نيستی يکتا؟!!

     

    

 حسود نيستم اما تحملش سخت‎است 

             كه دست‎های تو در دست ديگری باشد

                       پانته آ صفايی

 

( راستی برايشان بگو با نوايی گريه کردند که اين دخترک ـ که هيچ چيز لابد نمی داند ـ هر شبش را با آن بغض می ريزد روی صفحه های کتابی که ... باورم نمی شود اين طور همه چيز رقم بخورد ... باورم نمی شود ... تو به من بگو: چرا؟!! ... حرف بزن! )

يکتا

يا علی

/ 19 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آقا طيب

يک تا ژنج شنبه رديف شد ديروز.منم اومدم بهت خبر بدم اما برق از سه فاز خونمون پريد.خواهش ميکنم خبر رو به همه بده و بگو که به مهه بگن...من فقط همينقدر ميدونم..پنج شنبه ساعت چهار تا هفت.فرهنگسرای شفق....مخلصيم.همين.

آقا طيب

پنج شنبه*...هالا نوبت توه..دير نشه يک تا.

mirzaa - ghalamdoon

خوشحالم که هم قبيله ميخوانيد مرا !!!..... مادر بهترند؟

amirmarzban

فقط خوندم...يا علی

یکتا

سلام ... ببخشید ولی من هیچ کسی را به نام ... نمی شناسم. می شود بیشتر از این گیج نکنید این دخترک را؟!! چرا نمی شود جور دیگری کامنت بگذارید که لااقل توی شناختنتان گیج نزنم؟!! ... یا علی

سلبيناز

سلام... همين که از همان شهر برگشتم... همان که گفتی آشناست... همان که... برگشتم و تمام نوشته هايت را با دقت خواندم... يکتا... شهری که ازش گفتی... بانو... برای من هم ياد آور آسمانی ست که هی از آن پروين چيده ام...هی دستم را دراز کرده ام و صورت های فلکی تازه رسم کرده ام... هی نگاه کرده ام و ديده ام... چيز هايی که نمی شود در هيچ آينه ای... در هيچ آب روانی حتی ديد... می بينی؟ حتی جرات نمی کنم اسم اين شهر آشنا را اينجا بنويسم... حتی نمی توانم نامش را زمزمه کنم... کسی چه می داند؟ کسی چه می داند بعضی چهار سال های بودن زير آن آسمان چه می کند با تو... با تو که در اولين روز جور ديگری بودی... جور ديگری لبخند می زدی... و حالا... حالا فقط خودت را نگاه کن... آی يکتا... نگو... نمی خواهم برگردم و پشت سرم را نگاه کنم... تنم می لرزد...

سلبيناز

انقدر احساسات دو گانه در پشت اين نام صف کشيده اند که... خسته ام... از اينکه تمام خنده ها گم می شوند لای تلخی هايی که انباشته ام... و هی مرا سياه می کنند... چقدر کبودند اين خاطره ها... چقدر کويری... چقدر... از آن آسمان پر ستاره انگار من سهمم را جا گذاشته و برگشته ام... چقدر اين چهار سال سخت بود... حتی نمی توانم بگويم...قرار است دم نزنم... نگويم... مانده ام چه بايد بکنم؟ بايد اينهمه حجم سنگين خاطره های کبود را تا کجا ٬ تا کی... دنبال خودم بکشم ...ببرم...

سلبيناز

چهار سال.... می شه قد چهار سال کامنت نوشت...ولی...ولی... می شه قد تمام چهار سال سکوت کرد..................................

سلام به ناممکن

سلام ... چه قدر اين جمله ی حسود نيستی آشنا بود دختر ... يادته ؟!!!!!!!!!!!!! ...

ناصر و نادر

حسودم و به کسی جز خودم نمی‌خواهم...کمی از آن همه آغوش مهربان بدهی...