قبله ی قبیله ی من چشم های شماست

حسب حالي ننوشتي و شد ايامي چند..

 دلتنگم،

 از من ِ او تا خود ِ او 

....

کو کریمی که ز بزم طربش غمزده ای

جرعه ای در کشد و دفع خماری بکند

شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی

مردی از خویش برون آید و کاری بکند

زینب

/ 6 نظر / 8 بازدید
يکتا

امير خانی را دوره می کنم با ... از من به ... با ... سلام ...

راحله

زين همرهان سست عناصر دلم گرفت / شير خدا و رستم دستانم آرزوست

خلوت گزيده

سلام . رويت شد . انتظار ... حکايت غريبی است . شخصی ترين آن هم دردناک ترين است . مهم اين است کسی از خويش برون آيد ... زن و مردش فرقی ندارد . اما مگر می شود در اين زندگانی موهوم کسی از خود برون آيد؟ به اين فکر می کنم . اما هر چه نگاه می کنم همه ی ما به نوعی در خودمانيم . هيچ وقت هيچ اتفاق خوبی نخواهد افتاد ... چون ما هيچ کدام اولين نفری نيستيم که از خويش برون آمده ... در حسرت اولين خواهيم ماند ... فقط خواب می بينيم که رها شده ايم ....آن که انتظارها را به پايان می رساند خودمانيم ... فکر می کنم...ببخشيد زياد حرف زدم !

باغکوچه نويس

صوفيان جمله حريفند و نظر باز ولی. زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد........

اديسه

سلام همسايه. شيرين بود اين کلمات، مثل همه حرفهای همسايه گی. قند کلماتتان مدام جناب همسايه.