به نام او که مرا با تو آشنايی داد ...

بيست و سه سال ... گذشتِ زمان خيلي چيزها را كهنه نمي كند ... خيلي چيزها و اين يكي دو روز وقتي حواسم پرت مي شود و دستم مي رود رويِ ريموتِ تلويزيون و تويِ شبكه هايِ سيما دنبالِ يك صدايِ آشنا مي گردم كه مدتهاست عادت كرده ام همين حوالي منتظر شنيدنش باشم: ” ممد نبودي ببيني ... “ ... بعد دلم يك دفعه تنگ مي شود. يادِ جاسوييچي خرگوشم مي افتم كه آرام تويِ صندوقچه گنج هايِ كودكيم خوابيده و حدودِ بهار 65 وقتي رويِ شانه هايش ” قلمدوش“ ام مي كرد گذاشت توي مشتهايِ كوچكِ مشتاقم كه چند روز پيشش از پشت ويترين نشانش داده بودم ـ با همان انگشتهايي كه هميشه نگاهشان مي كرد و مي گفت: ” دايي اين انگشتا هنرمند مي شنا، از من گفتن. اين دخترُ حروم درس خوندن نكنين ... “ ـ .<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

راستش آن موقع ـ روزي كه يكباره و بي خبر راهيِ محلات شديم و يك دفعه چند خط پايِ چشمهايِ بابا اضافه شد ـ نفهميدم كه هيچ وقتِ ديگر درِ آن تك اتاقِ گوشه حيات حتي با وجودِ التماس هايم باز نمي شود كه: ” بابايي، امير ديگه اين جا نيست ... “ و هق هقِ بي صدايِ شانه هايِ بابا كه مي خواست اولين حقيقتِ تلخِ زندگيِ يكتايش را به او بفهماند ... راستش بابا نمي دانست همان روزي كه خواهرش پسرك ـ همان شانه هايِ محكمِ اطمينانِ كودكيهاي دخترك ـ را فرستاده بود كه بابا راضيش كند به ماندن وقتي كه برادر بزرگتر هم در خانه نبود ـ :” داداش راضيش كن لااقل تا وقتي كه درسش را تمام كنه  “ـ ... ميانِ بازيهايِ هميشه تازه اي كه برايم به همراه داشت، آرام آرام تويِ باورم ريخت كه ... كه: ” مي دونم گلدونا رو دوست داري، يادت نره ياس مُشكي رو دو روز در ميون آب بده حتماً.  جعبه تيله هام رو هم آوردم كه نگهشون داري. نه اينكه مواظبشون باشي ها ... نه! مالِ خودِ خودت باشن ...  ... و ... خُب ساده نبود تويِ دنيايِ كودكيِ 4 سالگي كه يادت بماند و ... يادم ماند!! هنوز هم ياسِ مُشكي تويِ اتاقم گُل مي دهد و هنوز هم تيله ها تويِ جعبه به هم تنه مي زنند ... و ... رفت!  

...

باور نمي كنم ... مي گفت: ” همه چيز فراموش مي شه ... تمامِ ثانيه هايي كه اين روزها تويِ التهاب مي گذروني ... “ و من ... من هميشه باور مي كردم كه هيچ چيز فراموش نمي شه ... به خصوص لحظه هايي كه تويِ تنهايي هاشون كساني كه بايد شريكت نمي شوند و بي صدا مي گذرند.

گاهي فكر مي كنم چيزي را گم كرده ام و گاهي يادم مي رود دارم دنبال چه چيزي مي گردم تويِ اين نگاههايِ پُر دلهره و وحشت زده ام به اطراف ...

خسته شده ام از اين همه آشنايِ دروغي. از اين دانشكده. از اين همه سلام و خداحافظ و لبخندهايِ دروغ تر از دروغ. حالم به هم مي خورد از ديدنِ اين آدمها. از اين همه آدم كه هيچ ربطي به من ندارند. از خودم. از خودم. از خودم. و به خدا كه حالِ من خوب است و لطفاً كسي نگران نشود كه نيفتاده ام تويِ دورِ تكرارِ جنونِ به قولِ شاعر ” ادواري “ ام. نه؛ فقط عينِ كسي كه تازه سوزِ يك مصيبت تويِ تنش نفوذ كرده باشد دارم همه چيزهايي كه گذشت را با تمامِ سلولهايم دوباره و از نو حس مي كنم. انگار رفته ام زير چادر اكسيژن و مجبورم كرده اند آن گاز نافذِ بدبو را نفس بكشم. حالا هي من داد بزنم كه نمي خواهم، كو كسي كه بشنود؟!

افسانه درناهاي كاغذي را كسي هست كه بداند؟! ... نشسته ام به ساختنِ پرنده هايِ سفيد و رنگي و مرورِ قصه اي كه ... ساداكو ... هزار درنا ... يك آرزو ...

... گاهي فقط يك جمله مي شود كه آرامم مي كند: ” اِن الله شاءَ اَن يراكَ قَتيلا ... “ ... و بعد فكر مي كنم خدا خواسته كه مرا اينگونه ببيند لابد كه ...

همين.

يكتا

يا علي

 

/ 11 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
هميشه دل تنگ

سلام يکتای هميشه بی همتا....نوشته پر از احساست منو ياد گمشدم انداخت....گمشده ای که هنوز به خدا فکر ميکنم توو راه سفر هستش ....گمشده ای که وقت رفتنش دست انداخت دور گردنمو قسم خورد که بر ميگرده....گمشده ای که خيلی وقت نگذشته از رفتنش......گمشده ای که خدا هم بهم گفته ديگه بر نمی گرده....بعضی موقع ها انقدر دنبالش ميگردم که خسته ميشم.....گاهی اوقات هم عکس پر لبخندش سفر دور و درازش رو يادم مياره....ديگه نميتونم حرف بزنم.ياعلي

داوطلب مرگ

فرشته ای را در قطعه سنگی دیدم و آنقدر سنگ را تراشیدم تا او را آزاد کردم !! سلام دوست عزیز مطلب زیبایی بود خوشحال میشم ببینمتون موفق باشید بدرود

sara

سلام يکتای عزيزم...ميدونی که ميدونم چی ميگی.. ميفهممت و اميدوارم بالاخره اين دوستان به ظاهر دوست دست از لطف و محبت ناراحت کنندشون بردارن. و اميدوارم که همه اونقدر جرات و جسارت پيدا کنند که دست از دروغ و کنايه بردارند دوست خوبم.. ميدونم که رسيدن به بهترين زندگی رو الان خواستن از طرف اون دوستان...واقعا ظلمی بيش نيست... يه اميد روزی که من و تو با لبخند واقعيمون باهم صحبت کنيم و وبلاگمون لبخند به لب همه ی دوستانمون بياره..

مجنون

سلام...کسانی که بايد...يا علی

فری

سلام بر هم قبيله ای خوب خودمان! خوانديم و پسنديديم. توی اين سبک ها هم خودمونيم خوب می نويسی ها

مظفري

دعا كن كسي اين بيت رو از ياد نبره آن شب سقوط كرد همين جا كنار من از آسمان ستاره ي دنباله دار من يا علي... منتظرت هستم

شیدایی

کتبت قصه شوقی و مدمعی باکی ...بيا که بی تو به جان آمدم ز غمناکی ... عجيب واقعه ای و غريب حادثه ای ... انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی ... انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی ... انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی ... انا اصطبرت قتيلا و قاتلی شاکی ... // امروز دلم لک زده بود دخترک برای هوای امامزاده ای که ... که هميشه ی هميشه عطر يکتا دارد ... رفتی سلام بگو از طرف کسی که تازگيها ... ... ...

بانوى ارديبهشت

يکتا يکتا نعيم ِ من يه ساداکو داره که گذاشته تش برا روز مبادا .. يه ساداکوی واقعی .. برا بعدنايی که يه آرزو .. نه برا خودشا .. برا ....... يکتا .. گفته بود بمان می خواستم اما نمی شد .. شايدم نمی خواستم .. بغض گلويم از ترس نبود به خدا به خدا به خدا به خدا نبود ... وقتی که موشک آمد و ويران کرد مريم به خواب بود ... من بيدار بودم .. رفته بودم روی پشت بوم .. فردا فقط عروسک خونينش لا به لای گريه ء گلها .. فردا ... فردا .. فردا .. يا حق

طرفدار

وب لاگ تو خوندم. آقا چه وب لاگ توپی داری به ما هم سر بزن.