و بيده الخير ...

 

به آقايِ ماه ... شايد به بهانه خودش ... شايد به بهانه ابتدايِ ماهِ ماهِ مردان ...

***

اين روزها غروب که می شود انگار تازه ابتدايِ سحر است برايِ اين دخترک ... چند وقت می شود که روزهايم از شب شروع می شوند نمی دانم! ... ساعتهايِ روشنايی همه در دويدن می گذرد وُ دويدن و تازه وقتی سکوت کم کم به سر تا پايِ آدمها چيره می شود، روزِ من هم آغاز می شود ... يا شايد ساعتهايی برايِ خودم ... به خواستِ خودم ... می نشينم ... نگاه می کنم تويِ چشمهايِ کسی ـ کسانی ـ که از پشت اين شيشه ها هم خوب می شود ديدشان ... آنقدر خوب که به ديدنِ خودت هم تويِ آينه قديِ خانه مادربزرگ هم تا اين حد باور نداری ...

اين روزها ... مولوی می خوانم ... دوباره ... لبريزم می کند از تمامِ چيزهايی که نمی دانم. درست همان طور که تو لبريزم می کنی از حسِ اعتمادی که ناخواسته جَرَيان يافته تويِ لحظه هام ... ـ آنقدر زياد که باور کنم که دروغ نيست اگر زمانی بگويی به قولت عمل کرده ای و برايت دست به ساز شوم ... ـ راستی تا يادم نرفته برايت بگويم که سازم دارد حالا عجيب مهرَبان نگاهم می کند ... بی بُغضِ تمامِ اين دو سال که نبوسيده آويخته بودمش به گردنِ ميخی که انگار هيچ دوستش نداشت ... داشتم می گفتم ... مولوی می خوانم و عجيب ...

:"ما همچون کاسه ایم بر سر آب. رفتن کاسه بر سر آب به حکم کاسه نیست، به حکم آب است. گفت این عام است الّا بعضی می دانند که بر سر آبند و بعضی نمی دانند. "*  ... و عجيب حس می کنم از آنهايی ام که هيچ نمی دانم ... گمانم هنوز دارم حساب می کنم چند اتم با چند اتم ... بخند امّا گيج زدن هم حدّی دارد که هنوز نرسيده ام به يافتن اين حد ... دعا کن يک روزی بزرگ شود!

گاهی می ترسم ... سخت و بی دليل ... آنقدر دلهره می ريزد تويِ وجودم که ... خُب گاهی می ترسم ... از همه چيزهايی که می بينم و نمی بينند ... از تمامِ دلهره هايی که گاه فکر می کنم تويِ هيچ دلی مشابه شان را پيدا نمی کنم اينقدر که برايِ آدمهايِ اطرافم کودکانه می آيد اين حرفها ... اين می شود که سکوت می کنم و مدام زُل می زنم به صفحه ای که ... چشمهايم را می زند ...

شبها که نمی بينی و باران می چکد از چشمهايِ‌ کسی ... خدا را شکر می کنم که نمی بينی که بيشتر نگران باشی ... نگران اين خواهر ... دخترک ... می دانی اين روزها که دارد سعی می کند محکم باشد ... دلش نگيرد ... زانوهايش را بغل نکند که بنشيند گوشه پشت بام و کبوترهای پشت بامِ دو تا خانه آن طرف تر را هی نگاه کند و آنها هم هی نگاهش کنند و آخر معلوم نشود که اين از سر شرم نگاه دزديه از چشمهای سُرخِ‌کبوترها يا آنها چشمهايشان طاقت نياورد بغضِ‌مانده در ته چشمهايِ‌ اين دخترک را ... درست همين روزها ... گاهی فکر ميکند به اين که چقدر همه چيز ساده تويِ ذهنِ‌ آدمها حل می شود و شکل می گيرد و منطق می پذيرد و او از همه آنها هيچ نمی فهمد ... دارد فکر می کند به انبوه آدمهايی که نمی دانند " قاف عشق را در بلندی کدام قاف گم کرده اند " که اين طور دور می زنند تويِ روزمرگی هايِ افتاده در تنِ تکرارِ ‌زندگی ...

شبها که نمی خوابم ... اين را لااقل ت اين مدت کوتاهِ ـ نه برايِ من ـ شاهدی ... شبها که نمی خوابم و دستِ‌کم اين است که هی خواب نمی بينم که تويِ‌ رويايی دارم دست و پا می زنم که او هست و من دارم می روم و منی نيست و هی کسی تويِ گوشم داد می زند که:" من ماندم، تو رفتی امّا!!! " ... هی رويا ببينم و هی با خودم کلنجار بروم که هی چرا دوباره دارم همه چيز را دور می زنم تويِ خودم؟!! ...

اين نوشته نمی دانم چرا دارد اين طور می شود ... هی دارم چرخ می خورم ... هی دارم زبان عوض می کنم ... اصلاً انگار دارم از قصد اين طور می نويسم که می دانم می فهمی ... لابد که می فهمی که اين طور می نشينی به گوش کردنی که گاهی خجالت می کشم از اين همه وقتی که ... گذاشته ای ...

گاهی فکر می کنم دارد می زند تويِ گوشم ... چيزی يا کسی نمی دانم ... نمی دانم ... ولی چيزی که هست: " قصه اي كه آنچنان مرا عوض كرده كه هرگز از آن خلاصي نخواهم يافت حتّي با نوشتن شعر. قصه غريبي بود. من تا ريز ترين قطعه هايِ ممكن در هم شكسته شدم. و چه بسيار شبها كه گذشت و خورشيدي بر نيامد. "

...

می خواستم اين بار ... اين نوشته ... برايِ تو ... نمی دانم ... انگار عادت کرده ام به از خود نوشتن ... ولی خدا کند که بدانی که اين روزها و شبهايِ واژگون چقدر مديونِ‌ توست. روحِ‌ جاريِ تمامِ اين واژه ها ـ تک به تک ـ به بزرگيِ ماهی که تازه برايم از پشت ابر بيرون آمده ...

يکتا

يا علی

پی نوشت. يادت هست برايت گفتم نشسته ام به خواندنش و پرسيدی با کدام قسمتها بيشتر ...؟!! ... امروز ديدم که :

فاتقوا الله مااستطعتم و اسمعوا و اطيعوا و انفقوا خيرا لانفسکم و من يوق شح نفسه فاولئک هم المفلحون..... (تغابن ) ...

دعايم کن به دريافتِ اين معنا ...

/ 34 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیلار

اين روزهايم رنگ توالی و تکرار گرفته اند بانو ... خسته می شوم گاهی از اين همه پشت سر هم چرخيدن ها ...پرسه های بی هدف ولی عصر تا برسی جايی که خودت هم نمی دانی برای چه آن جا ... گاهی دلم انگاری که بگيرد از راه های تکراری... چه راه های عجيب غريب که گاه به گاه هم رد نمی شوی و يکباره خودت را در ميان شان می بينی .... خورشيد مزخرفی دارد اين آسمان روز ... خوش به حال شب که ماه را دارد ... خوش به حال شب که روی ديگر ماه را هم می بيند .... نيمه گمشده ماه ... نيمه تاريک ماه /// خوش به حال زندگی که تو را دارد هميشه ... نه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آیلار

اصلا خوش به حال انارهايی که به خاطر تو دارند اماده می شوند که پاييز را انار باران کنند ......فقط به خاطر آن که هستی و چقدر خوب است که هستی و اصلا می دانی چقدر اين دنيا پر از روزهايی است که به خاطر آرزوی خيلی ادم های خوب شب می شوند و چقدر پر است از شب هايی که به خاطر آدم های خوب ديگر روز می شوند ...يکتا بانو.........راستی دنيا چقدر پر از لحظه هايی است که به خاطر لحظه های بعد فدا می کنند خودشان را ........و بی شتاب می گذردند اين عقربک هايی که به ظاهر هيچ اند و به واقع همه چيز ....همه آن چيزی که ما به خاطرش شتاب می کنيم ......... راستی ........ديروز ماه گفته بود ....... چقدر آقای مثلا ماه فکر می کرد که خیلی ماه شده ايد با همه نوشته هاتان ........امروز که خواندم خيلی از توشته های قبل تر تان را حسوديم شد به کاغذی که شما خط خطيش می کنيد ..........به قول يکی چه آهنگی دارد اين خانه ........

آیلار

و چقدر گسسته می نويسد اين قلمم اين روزها .....

نجوا كاشاني

سلام ، علی یارت، خیلی یکتایی( من به روزم دوستان آیید و دیدارم کنید / خواب اگر بودم کمی آهسته بیدارم کنید ) به امید دیدار .

حسن اوجانی

سلام قولا من رب الرحيم...آقای مثلا ماه ماه هم که نباشد ميفهمد که کی چقدر ماه است...!!!...و حسوديش ميشود...به هر چيز که بخواهد و بداند...نه اينکه سطرهای خالی زياد داشته باشد اين کاغذ...يا لوحه...يا هر چيز که خط خطی شدن را بلد است...اما حسوديم ميشود به دستهایی که اينبار به جای خط زدن سطرهای کدر و زنگ زده ام را پاک ميکند...

آدمک

سلام خواهرکم... برای رهايی حتی به کبوترها هم چشم ندوز... وقتی همه‌چيز و همه‌کست خودت شدی اون‌وقته که همه‌چيزت درست می‌شه... تنهايی دوای درد خيلی چيزاست. امّا همه فکر می‌کنن که تنها هستن. تا وقتی که فکر بقيه با اوناست تنها نيستن. وقتی خودت با خودت تنها موندی اون‌وقته که می‌فهمی... همه‌چيز رو... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

رهپویان

بنام الله.....کلبه ای داریم درویشی که درآن به قولی رونق اگر نیست صفا هست...خوشحال میشیم که در این جمع شاهد حضور سبزو اهورایی شما دوست گرامی نیز باشیم.....یاحق

آیلار

و می روی ... در کوه ها ... کوه های نه چندان بلند و نه چندان سبز ... اما انگار شده بخشی از خاطرات زندگی ات اين همه بلندی ... بعد می نشينی .. صدای باد که می پيچد لابلای سرو ها و کاج ها و گاه چنار ها ... و انگار حضور کسی را داد می زند ...شب يک لحظه ماه داشت و بعد رفت تا در پس ابر يک کم نبيند اين همه گند وکثافت را در زمينی که حالا ......آب می شست و باران زده بود و من شيشه ای را باز کرده بودم که لا اقل سهمم از باران خيس شدن باشد ... و باران که می زند و ديگر زور قوی ترين شماره برف پاک کن هم بهش نمی رسد ... بی خيال می شوی ... چراغ ها ... نور پايين ... نور بالا ... مه شکن ....بی خيال می شوی .... می گذاری ۲ و آرام ... آرام و گه گاهی راهنما می زنی که رد شوند از کنارت و تو باز پرسه زير باران ... و چقدر قشنگ بود ان دو دختری که زير باران نشسته بودند ... و چقدر قشنگ بود آن يک تکه را که اشتباه رفتم ... و چه قدر قشنگ بود بخار کردن شيشه جلو ... و چه قدر باد بوی ناز باران را می آورد داخل ماشين ... و چقدر شب پر شده بود از حضر يکی ...يکی که باران مرداد را معجزه می ديد .. يکی که دلش معلوم نبود از اين دنيا به چه رضا می داد ....

آیلار

راست می گويی عزيز ... آقای ماه ؛ ماه هم که نباشد ..خوب می فهمد ماه را ... خوب لابد می داند که کی ماه چه می گويد ... راستی بگذار من هم حکايت ماه را اين گونه بگويم ... نشسته بود آدم و سر حوا به شانه اش ... و اين همه آسمان را می ديدند بی ستاره ای ... بی خنده ای .... خدا ماه را داد بهشان ... تا تنهايی شب را قسمت کنند بين خودشان سه تا ... تازه اين موقع بود که سر و کله ستاره ها پيدا شد که سهمشان را بگيرند ...اما ماه اول بود .... سهم بزرگتر آسمان زمين مال او بود ....شد خواهر خوانده زمين .. همين ماه ... حالا که از همين خاکی دراندشت می نگری به بی نهايت شب ... دلت را خوش می کنی که اگر حوايی نداری هنوز ماهی هست .. يا اگر آدم نيست ... ماهی هست ... اين است که وقتی ماهی هم ندارد آسمان شب؛ آدمی يا حوايی هم نيست .. دل گير می شود شب ....پسرک ماه هم که نباشد لابد از کودکی خاطره ها دارد از ماه ... مث خيلی ها ... خيلی ها که ماه مونس شب های تنهايی شان است ... و چقدر همه چيز زيبا می شود گاهی ... مثل سطر هايی که زير يک نوشته می نويسند فرزندان ماه و تو می خوانی و هر بار ............... دلت اندازه اين دنيا .... راستی ..ماه ....

آیلار

ماه ......... سرنوشت همه آدم هايی است که روزی آب را سرودند ..... چنين گفت آيلار ! لول باشه يکتا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اما راستش اين جا برايم هميشه مقدس تر از آن است که حرف بی مزه بزنم ... اين يکی را تو نشنيده بگير بانو ! بروم ........فردا شنبه است ....