نردبان های خوابیده ...

 

سلام.

می شود این حرفها را نامه ای ببینید که بعد از رفتنتان دلم می خواهد برایتان به مقصدی آن سوی مرزهای زندگی، ارسال کنم؟ ...

می دانید ... آن روزهایی که آرام آرام "عاشقانه آرام" شدن را از روی دستتان مشق می کردم و هر بار هزار بار رج می زدم و باز از سر نو، همان روزهای "چهل نامه" شدن عاشقانه هایم، همان روزها؛ فکرش را هم نمی کردم که توی خانه ای همین طرفهای تهران، آقای نویسنده آرام آرام دارد خوابیدن در بستر را به جای پا گذاشتن بر سر تخته سنگ ها تمرین می کند ... باور کنید ...

همان روزهای سال های هفتاد و چند ... سال های بزرگ شدن و کوچک شدن ...

می دانید آقای عزیز، سطر به سطر می خواندم و می خواندم و یادم می دادید و هر بار کودک بازیگوش روح من یاد نمی گرفت و از سر می نشست پای درس و خواندن چند باره و با خودش فکر می کرد کجاست این آقای نویسنده؟ ... _ به راستی کجا بودید؟ _ ...

حالا به آن روزها نگاه می کنم و می بینم که آقای نویسنده همیشه بود. آرام و بی هیاهو می نوشت و می خواند و می آموخت و می آموزاند... لحظه به لحظه در تلاش این که مرزهای انسان بودن مردمان سرزمینش را فراتر ببرد و بی قیل و قال راهش را می رفت ... آرام ... تنها ... شاید خیلی تنها ... _ نگو برایم که بانویش بود و دخترانش و ... نگو؛ می دانم. تنهایی را می گویم که باید ببینی. باید نگاه کنی و ببینی _. دلم می گیرد این روزها ... نه فقط از نبودن و رفتنتان که لابد باید اینقدر یاد گرفته باشم که: "مرگ؟! ... چه حرف ها می زنی ... "

امّا می دانید ... همین چند سال که یکی یکی کسانی رفته اند که برای دو و گاهی سه نسل پیامبران بی نشان بوده اند، روزهای بعد از رفتن هر کدام، تلخ تر بوده است برای هر که اندکی دقیق تر _ فقط اندکی _ به آنچه در اطراف گفته و نوشته می شد و می شود نگاهی کند.

مثل آن روزهایی که صابری فومنی عزیز رفت. یا وقتی سید حسن حسینی رفت. مثل رفتن قیصر. مثل ... مثل رفتن خود شما ... مثل همه آنهایی که در بودنشان خیلی ها نخواستند و خیلی ها نتوانستند ببینندشان. بارها محکوم شدند و بارها طعنه شنیدند و بارها رها شدند ... تنها ...  تنهای تنها ...

بعد ... وقتی که رفتند _ رفتید _ ... آن وقت انگار که خیالشان راحت شده باشد از آرام گرفتن قلم و زبان آن کسی که رفته، تازه تازه یادشان بیفتد چه خاطره هایی که از "متوفی عزیز و فقید"  دارند و چه روزهایی با هم گذرانده اند _ همه دروغ و گاهی لابد که در خیالشان _ و بعد مجال افسوس های دروغ و اشک های دروغ تر و حرف ها و سخنرانی ها و مصاحبه هایی که پی تاریخ هر کدام از خاطره ها را که بگیری به هیچ می رسی، به یک دروغ بزرگ.

مثل اینکه یادشان افتاده باشد زمان زیادی ندارند برای مطرح شدن، برای دیده شدن و برای حرف زدن در مورد کسی که نامش ارزش کلامشان را می تواند بالا ببرد. حتی گاهی خیال می کنند که ناآگاهیشان آنقدرها هم اهمیت ندارد وقتی می شود پشت نام کسی مانند شما پنهان شد و لابه لای خاطره های _هیچ وقت_ با شما گذراندن، خود را هم بلند کرد و نشان داد.

می دانم؛ راههای بالا رفتن در میان سالی آنقدرها هم زیاد نیست که بشود به راحتی از این فرصت های درخشان گذشت، آقای من! ... یعنی باید پذیرفت که نمی شود. هر قدر هم بخواهند به موضع حرف ها، بی اعتنایی ها و حمله های گذشته پایبند بمانند، باز هم نمی شود. می دانم؛ انصاف باید داشت. همین است که یک باره تمام صفحات پر می شود از «یادنامه "..."» و «به یاد "..."» و «آن روزها که با "..." گذراندم» و ... . همین می شود که آخر سر یک نفر باید بیاید _ یک نفر که زبان راستشان را از دروغشان بشناسد _ و بگوید که کدام این ها راست است و حقیقت ... می دانید؛ دلم می گیرد.

شبیه گل آقایی که درست مانند همان لبخند کارتونی تصاویر چهره اش نرم بود و آرام بود و آرام رفت و بعد از این بود که تازه خیلی ها یادشان افتاد می شود از رفتن او برای خودشان فضای مناسب تری بسازند.

مثل آن روز رفتن قیصر که نفهمیدیم چطور و کی همه چیز عوض شد ... مثل حرف های بعد از آن که رفتنش را هم نسبت دادند به خبرهایی پوچ ... مثل همانهایی که باورمان نشد ...

یا ... مثل رفتن شما استاد؛ آقای نویسنده من! مثل رفتن خود شما ... که دیگر کم مانده بود در شب نامه ها هم، همه خودشان را رفیق روزها و شبهایتان جا بزنند. فرقی هم نمی کند چندان: غریبه یا آشنا، خویشاوند غریبه یا غریبه های خویشاوند. می شود مدال ها ساخت از چهره تان و زد به سینه هر دیوار حتی، سینه آدم ها که جای خود دارد. می شود ... راحت می شود همه چیز را پشت اشک هایی پنهان کرد که گاهی وجود هم ندارند... و ... دلم می گیرد. می شود به سادگی آن هایی را که عاشقانه کار می کنند و می نویسند تا ذره ای بیشتر بشناسانندتان فراموش کرد و متهم کرد و در این صف خود را جلو رساند ... می شود حلقه را تنگ کرد ... می شود ...

می دانید، زمانی رسم بر این بود _ امّا نه رسمی جوانمردانه _ که پا بگذارند بر زانوان و شانه های انسان های ایستاده؛ برای بالا رفتن. حالا _  این روزها _ می شود مانند هر چیز دیگری حتی به این رسم قدیمی برافتاده هم حسرت خورد استاد.

این روزها دیگر آدمها پا بر شانه های زندهء کسی نمی گذارند. این روزها هیچ چیزش مثل گذشته نیست. نه آدم ها آن قدر که باید آدم اند و نه حتی ...  آخر حالا دیگر یاد گرفته ایم که از نردبان های خوابیده راحت تر می شود بالا رفت. راحت، آرام و بی صدا ...

دلم می گیرد ...

/ 4 نظر / 8 بازدید
سینا

سلام چه خوب که هنوز نادرانه بودن برای ما خوب است که بعضی برای بالا بردن نامشان از این نردبان خوابیده بالا می روند. دل خوش باشیم که ما آن قدر از خود نرفته ایم که برای دوست داشته شدن کسی از نردبان شانه های کسی بالا برود که خودش هیچ وقت نادرانه نزیسته است

احسان پرسا

آخخخ.. از فکر اینکه کسی از پیکر همدم گوشه گیری های نوجوانی هایم نردبان بسازد دردم گرفت. آخخخ..

یگانه * خواب گریز *

چقدر حرف دارد این یک جمله‌ات: از نردبان های خوابیده راحت تر می شود بالا رفت. .. و چقدر بد است.. چقدر بد است.. ..

علی عباس نژاد

رویت شد یا امین کاشانی . حبذا... به نثری خوش حرفهای حق تلخ زدید ... تلخ برای بعضی ها البته ... و تلخ برای بعضی تر ها ...