بغض ما نمي‌تونه اين سكوتو بشكنه ... مردم از دست سكوت، يكي فرياد بزنه

یک سال از رفتنتان گذشت؛ آقای موسیقی ترانه های همیشگی ...

چه تكيده ... چه پير شده بوديد استاد ...

یکتا

/ 3 نظر / 4 بازدید
مصطفی

پرده اول: دختری با دلی گرفته کنار گلدان شمعدانی پشت پنجره ی باران خورده به انتظار نشسته. پرده دوم: پسری در سکوت سرد يک کوچه بدون چتر زير بارش باران راه ميرود و به گلدان شمعدانی می انديشد. پرده سوم: مادری سر به مهر نشسته است و با دلی لرزان خدای باران را می خواند. پرده چهارم: باران بند آمده و شبنم بر گلبرگهای شمعدانی دميده. پرده آخر: من قرآن را باز می کنم.هوا هنوز هم ابريست.ناگهان چشمم به اين آيه می افتد: /ما از رگ گردن به تو نزديکتريم.../

ايمان

يک سال؟... يعنی يک سال شد؟!

سعيدي راد

سالها می گذرند... يخ هايمان را نفروختيم آب شدند!...