ماییم و موجِ سودا شب تا به روز تنها ... ( برايِ مخاطبی که نمی خواند ... )

 

سلام ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

این شاید تنها نوشتهء با مخاطبِ خاصِّ بزرگتری باشد که در تمامِ مدتِّ عمرِ این خانه نوشته ام ... بزرگتری که شما باشید ... ِ

اول این که خدا کند که حالتان این روزها بهتر از قبلی باشد که می شنیدم و نگران بودم و به قولِ کسی لابد جو گیر شده بودم ... _ تعجب نکنید! شاید هیچ وقت باور نکرد که چقدر دوستتان دارم و دِل دِل می کنم برایِ سلامتیتان ...

سفارش کرده بودم دستهایتان را بوسه باران کنند و ... نمی دانم امانتی رسید یا نه ... هر چند شاید آنقدر از این دخترک بیزار باشید که ... نمی دانم ... مار بوسه باشم شاید برایتان ...

این روزها ... یعنی در واقع از دیشبی که صبورترینِ بانوها را به خاک سپرده اند ... دارم زمزمه می کنم:" لیشَ اَتاخر عباس ... " ...

خدایتان را شکر که ... که چه سربه زیر چشم می گویند و کسی به رویِ حرفتان حرف نمی گذارد ... خدایتان را شکر که همه چیز همان است که می خواهید ... که اصلاً هم مهم نیست کسی دارد زندگیش را زیرِ این چشم گفتن خاک می کند و کسی دیگر زندگیش را می سپارد به دستِ پنجره ها که نسیمی _  که نمی وزد _ بیاید و ببرد ... یادم هست هنوز که باید دل ببندم به حرمتِ باورِ این که: ناامیدی کفر می شود در طریقِ این رسیدن ... من اصلاً همیشه اسطوره امیدواری بوده ام آقا!!!! ... بپرسید برایتان می گویند! ... چه دلخوشم ... شما از من بپرسید؟!!! ... وقتتان را هدرِ شناختن این دخترک نکنید ... یعنی چه خوب که هدر نکردید ... این روزها هی سعی می کنم تویِ ذهنم دوره کنم که: " وَ تَجعَلَنی بِقِسمِکَ راضیاً قانِعاً "... و قانع یعنی اینکه: به نبودنش راضی باشم تویِ عبورِ این روزهایی که چقدرِ محتاجِ بودنش هستم ... قانع یعنی این که: شاد باشم از آن که هر چه خواستید همان شد _ بی کم و کاست _ ... قانع یعنی اینکه: این سِرُم ها را هم مثلِ همه نعمتهایِ خدا دوست داشته باشم ... یعنی اینکه: اصلاً مهم نیست آنقدر فشارِخونم بیفتد که " الف " با خنده بپرسد:" یکتا قبله خونه اتون کدوم طرفه؟!! رو به همون طرف بخواب! ... دختر فشارت رو شیشِ ... " ... یعنی اینکه: " باید فراموش کنی ... می فهمی؟! ... باید!" ... باید ... سرد حرف بزن ... سردِ سرد ... کوتاه و مختصر ... بی توضیح ... بی دلیل ...

... يعنی حتی بنويسی که شايد هيچ وقتِ ديگر نبينی اش و همان موقع دلت پر پرِ‌ديدنش را بزند ...

باورتان می شود هنوز همه اینها یادم مانده ... همه اش بی هیچ کم و کاست ... باور نمی کنم ... ولی یادم مانده ... یادم مانده قرار بود به خاطرِ هیچ چیزی کنار گذاشته نشوم، و کنار گذاشته شدم ...  _ گلایه نیست! شما که « هیچ چیز » نیستید! ... شما همه بودن اید برایِ کسی ... و حتی برای من ... گلایه نیست به خدا ... پیش بابا آمده ام به حرف زدن ... به دل نگیرید ... _  ...

... ولی قبول کنید هیچ کسی تویِ این مدت یادم نداد که باور نکنم هر چه را که می شنوم ... منطقی را که از شما باورانده بودنم ... شناختی که از شما بود ... چقدر ذوق داشتم آن روزی که دیدمتان ... چقدر!!! ... و چه خوب که مرا نمی شناختید ... چه بد که نمی شناسید ... این روزها که برایِ آرامشِ کسی هی تویِ این آیه ها چرخ می خورم ... این روزها ... امروز ... رسیده بودم به حجر ... ابراهیم هم ناامید بود انگار ... ناامید ... خدا ولی ... چطور؟! ... پس چرا این روزها دستِ خدا به معجزه نمی رود؟! ... معجزه ای که شاید باید تویِ قلبِ شما ظهور کند ... چرا؟!

:" گفتند: ما تو را به حق بشارت می دهیم و تو هرگز از لطفِ خدا نومید مباش ... گفت: آری هرگز به جز مردمِ نادان کسی از لطفِ خدا نومید نیست ... " ( حجر ... پنجاه و ... ) ... یعنی هی می آید تویِ خانه دلم دَقّ الباب اُمید می کند و می رود ...

گاهی چیزهایی یادم می آید که چند روز باید فکر کنم که کجا، کِی و از چه کسی شنیده امش یا خوانده ام ... " آدمیزاد هر چه آدم تر شود چشم به راه تر می شود " ... گمانم از قولِ آقایِ دکتر بود _ این روزها چقدر به این ترکیبِ « آقای دکتر » حساسیت پیدا کرده ام ... کاش جورِ دیگری گفته بود او ... _  ولی ... من که هر روز دارم با سرعتی بالاتر از نور از آدمیّت فاصله می گیرم ... چرا هر روز چشم به راه تر می شوم؟!! ... شما می دانید؟!! ...

خدا می داند که چقدر دلم می خواست یک بار ببینمتان رو در رو ... صحبت کنید ... بشنوم ... بشنوم ... بشنوم ...

ب

   ش

       ن

         و

           م.

... ساکتم ... چقدر خوب که تاریکی و سکوتِ اتاقم هست هنوز که به قول احسان بشود اینجا برای خودم و بیرون برای دیگران زندگی کنم ... دخترکی با اتاقی تاریک برای خودش و ظاهری رنگارنگ برای دیگران ...

شاید درستش همین باشد ... شاید ...

 

...

فقط باور می کنید ناشناخته، نه! آشنا تر از هر آشنایی دوستتان دارم ... شما را به خدا مراقبِ سلامتیی که هر روز انگار کمترش می کنید باشید ...:" و ما اَرسلناکَ اِلّا رَحمَةً لِلِعالَمین ... " و از کجا معلوم که شما هم یکی از همین ها نباشید؟! ... و مگر فقط مخاطبِ اینها پیامبرانند؟! که انسان به ذاتِ انسان بودنش پیامبر است ... و شما ...

...

روزگارتان خوش ... شادی مبارکتان ...

دخترکی را دعا کنید که کوتاه مدتی دل بست به بودنِ زندگی در میانهء بودنش ...  

...

 

یکتا

 

یا علی

 

 

 

 

 

/ 15 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسین

سلام!زيبا بود!شاد باشی

زهرا باقري شاد

رو سر بنه به بالين...تنها مرا رها كن، ترك من خراب شبگرد مبتلا كن...قبول داري كه اين غزل مولانا از به معناي واقعي يه عاشقانه تموم كننده متواضعانه بزرگوارانه ست؟

سلام به ...

سلام ... خسته ام دختر ... خسته از اين که امروز نتونستم انرژی برات بزارم و تو رو اون طوری رها کردم ... منو می بخشی ؟ ... يه دوست خوب نبودم امروز ... می دونم ... ولی قبول کن با تمام سادگی ش ، برای خودم هم سخت بود ... برای منی که تا حالا اين قدر آروم و سر به زير نبوده ام سخت بود يکتا ...

ناصر

آن میز خوب یادش هست اشکهای پسرک اخمویی را که بی هیچ حیایی در مقابل چشمان دخترکی گریست و گفت نمی خواهم زندگی کسی به خاطر من خراب شود. و امیدوار بود که ... .دارم عادت می کنم به این تنهایی . يا حق!

ناصر

سلام. يکی از اهالی دنيای بلاگهای لابد لبريز از احساسات دم دستی يک مشت جوان واخورده .... . اين همان اسميست که خودت بر روی آن گذاشتی . من که هيچ جای نوشته ام يادم نمی آيد نه به اين محيط نه به ساکنانش چنين نسبت ناروايی داده باشم. شايد هم داده ام و خودم نمی فهمم که اين دومی محتمل تر است.من هیچ وقت هیچ چیز را درست نفهمیدم. آمدم فقط بگويم که ماندن هر چيز فقط به گفتن ماست و لا غير . من خواسته ام . پس می ماند. و می دانم که می ماند. همان روز که تصميمت را گره زدی به تصميم من ، همان روز که به قول خودت آن میز شاهدش هست که چه شد ، فهمیدم که از چه قرار است. رفتم تا ته خط. به قول امروزی ها : دور. گفتنی نیست ولی بگذارید بگویم. دستهای رفاقت را بگذارید برای شانه های پراحساس رفاقت .کسی که آنروز خداحافظی نکرد خیلی هرفها داشت برای زدن ولی نزد . یعنی نمی توانست بزند. هیچ وقت نتوانسته بود به موقع هرفهایش را بزند . چال کرد همان جا. اشکهایش را هم ریخت پایشان تا ... . بماند.

الهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من مستشهدین بین یدیه

ديروز را ندانسته آمدی...امروز را ندانسته عاشقی...و فردا روز را؟!....ای رند ِ مانده بر دو راهی دريا و دايره!خدا را چه ديده ای؟.................تا رسيدم ساعت دو و نيم رفتم حرم و تا صبح کنار همه مهربانی ها شکستم فقط برای معجزه ای که خواستی...صبح سُرُم خوشمزه نوش جانم شد...حالی ميفهمم چرا انهمه ادم که من و تو ميدانيم بايد ان جوری بشوند در مقابل تو که نبايد بشوند...خداحافظی که نبود اخرش ...بماند..حرم صدايت را رساندم به معجزه يا هر چه دوست دارند...تکرار هم ميکنم...اصلا اگر ديدی نميتونند پيدايم کنندزياد نترس احتمالا برای حاجاتم و برای معجزه تو ميروم توی همان کويری که چند روز پيشش برشته ام کرد چله ای ميگيرم که شايد یا قطعا... تا ابد طول بکشد.يا علی

الهم عجل لولیک الفرج و جعلنا من مستشهدین بین یدیه

چیز مهمی نیست.دنیا .میحواستم زیاد بگویم.ولی خودت سکوتم دادی.

plato

جامی از نور برداشتم شايد گوارای جان خسته ی شما هم باشد [... و بر خو ياری اهل ايمان را حتم گردانيديم ... پس صبر پیشه کن که وعده ی الهی حق است و مراقب باش مردم بی ایمان مقام حلم را به سبکی نکشانند] <سوره ی روم>

اميد بلاغتی

باد در موهايش بعد از يازده ماه به روز شد...منتظرتان هستم و مشتاقتان...يا حق.