زندگی تحمل بودن را گاهی ندارد ...

...

گوشی ام روی میز داشت به خودش می پیچید. نگاه کردم، نوشته بود:"farda ruze molaghate. Miai?". بی نگاه به دکمه ها می نویسم:" Y ". چشم هایم را می بندم.

...

...

"تو اصلاً حواست به هیچ چیزی نیست طاهره. می فهمی؟ هیچ چیز". زل می زنم توی نگاهت:" حواسم کجا باید باشه که نیست؟". نمی شنوی! می دانم که نمی شنوی. مدت ها گذشته از وقتی که چشم هایت حرف هایم را می شنید. مدت هاست که تو _ نه خودت که نگاهت _ ناشنوای حرف های منی.

"من دارم دیوانه می شوم، خیالت هم نیست. نگاه کن به من. با تو اَم. به خاطر خدا یک لحظه نگاهم کن." داد می زنی و می شنوم و آرزو می کنم کاش هیچ وقت صدایت را نمی شنیدم؛ هیچ وقت مرتضی. به آب نمای خاموش پارک نگاه می کنم. انگار این کار عصبی ترت می کند. بلند می شوی و طول نیمکت را با آن قدم های مضطربت می روی و برمی گردی. صدای قدم هایت روی سنگفرش ها آزارم می دهد مرتضی. تو این را هم نمی فهمی. جوابی برایت ندارم. این را خودت هم خوب می دانی. می دانی کاری از دست کسی بر نمی آید. از وقتی که از بیمارستان آمده ام دیگر نه من آن دخترک شیفتهء تو ام و نه تو آن کسی که هر لحظه آرزویش را داشتم. از وقتی که بعد از عمل به هوش آمدم و تو نبودی. می دانی که دیگر دوستت ندارم.

...

...

«تنش های مجاز در سامانهء پل های فلزی ... »؛ چشم هایم را می بندم و با خودم تکرار می کنم. زنگ در را می زنند. سامره نیست که در را باز کند. از آیفون نگاه می کنم که نمی شناسمش. "بفرمایید؟" ... صدا می گوید:"ممکن هست چند لحظه بیاید دم در؟!". زن جوان ظاهرش نشان می دهد که نباید مزاحم باشد. سلام می کنم و می پرسم:"بفرمایید؟". زن آرام زیر لب می گوید:" من مکرّم هستم. خواهر سینا مکرّم ". نام مکرّم را خوب می شناسم، امّا نه به سینا. می پرسم:"امرتون؟! ببخشید امّا به خاطر نمی آورمتان!". نگاهم می کند:"سینا مدتی است که بستری شده. خواسته بود شما را پیدا کنم. می خواهد که حتماً ببیندتان قبل از اینکه مشکلاتش بیشتر بشوند."

لبخند می زنم:" امّا من فکر می کنم آدرس را اشتباه آمده اید. من ایشان را نمی شناسم."

"می شناسید"؛ زن می گوید و ادامه می دهد:"سینا یا مرتضی مکرّم؛ می شناسید؟". کنارهء در را می گیرم و می نشینم. صدا ادامه می دهد:" شرایط برادرم خوب نیست. تنها کلیه اش مدت ها پیش عفونت کرد. داروها جواب ندادند. چند وقتی هست که بستری شده. پیوند زدند یک بار امّا بدنش نپذیرفت. گاهی به حال بیهوشی می ره و گاهی هوشیاره. دکترش فکر نمی کند این وضعیت زیاد ادامه پیدا کند." بغض صدای زن را در خودش حل می کند و من را در خیال.

بر می گردم به 8 سال قبل. به روز پارک. صدایش توی سرم می پیچد که:" تو اصلاً حواست به هیچ چیزی نیست طاهره. می فهمی؟ هیچ چیز" ...

...

...

 

یکتا

/ 7 نظر / 22 بازدید
احسان پرسا

بر می گردی به 8 سال قبل .. من اما نمی دانم به چند سال قبل برگردم تا دخترکی را به یاد بیاورم که کنار پسری غریبه می بارید .. سلام یکتا اومده بودم سال نو رو تبریک بگم ! فکر نمی کنم با بغض امکان پذیر باشه ؛ شاید یه وقت دیگه ..

رضاپارسی پور

با عرض سلام و تبریک سال نو آمدم تا به - باغ باران - دعوتتان کنم.ممنونتم و منتظر. [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

وحید باقرلو

سلام همیشه همینه. اگه حواسمون به چیزایی که باید باشه می بود که وضعمان این نبود... سیزدهتونم در به در!!! با غزلی به روزم...

الهام..

راستی یکتا.. مرتضی رو هم بردی امامزاده‌ت دیگه.. نه؟ اونجا شفا می‌گیره حتما.. وسط اون همه قشنگی و آرامش غمگین دوست داشتنی‌ش.. فقط شفاهای آدم‌ها با همدیگه فرق می‌کنه.. فقط همین..

دبیرخانه کنگره شعر زنان

دل ها و دیدارها تازه می شود و اولین گردهمایی بانوان شاعر در یک عید دیدنی شاعرانه پنج شنبه 27 اردی بهشت در محل دبیرخانه این کنگره، روزی نو سرشار از شعر و گل و لبخند را به خود خواهد دید. از تو دوست عزیز و بانوی شاعر که در لحظه لحظه برگزاری کنگره سال گذشته با دوستانت همراه شدی و دلگرمی این جمع بزرگ بودی دعوت می شود که به اولین برنامه از سلسله برنامه های «کارگاه نقد و بررسی شعر زنان» حضور یافته و صفایی بر این حضور خلوت انس دوستان باشید. زمان: پنج شنبه 27 اردی بهشت ساعت 15 مکان: تهران، سبلان شمالی، خیابان شهید نوری(دیلمی سابق)، کوچه شهید ترابی، شماره 39، طبقه دوم، دبیرخانه کنگره شعر زنان

جاناتان

من چرا نفهمیدم یکتا...چند بار خوندمش..