* دوست دارم که تو باشي؛ غم باران برود ...

به زینب رزاقی ( که آنقدرها هم دوستش ندارد، امّا آنقدر بزرگوار است که خوبی ها و بدی هایش را برایم بگوید ... )

که آنقدر نازنین هست که بشود میان بخش دندان نشست و با او خندید و زنده شد ...

به او که هیچ وقت زتدان نشد و نیست ...

....

 

حوصله ام به چشمهاي تو نمي کشد ...

هي نگاه مي کني و هي طفره مي روم از  

چشمهايي که روي تمام گرگ هاي آباديِ

پدري ام را سفيد کرده اند.

...

_ همان گرگ هايي که هي داد مي زدند پدرم را که هيچ کس باور نکرد _

پرت نيفتم از ماجراي حوصله کم و چشمهاي تو؛

اين که مدام دلم هواي نفسهاي وحشي ات را کم بياورد هم دليل خوبي نيست

براي صبوري کردنم.

همين است که

حوصله ات را ندارم

که چشم بدوزم به ديوار و هي خط بکشم

_ شبيه زندانيهاي حبس ابد _

و هي " پرنده باز آلکاتراز" نگاه کنم

و

فکر کنم

:

"  چرا گذر هيچ کرکسي هم اينجا نمي افتد؟"

که _ از بخت بد_،

بيفتد به

دستهاي من

که هي اهلي اش کنم

 _ مدام اهلي اش کنم _ و هي پرپر بزند توي دستهام و

هي بماند ...

...

فکر کن!

من پرنده نيستم،

تو هم زندان بان خوبي نمي شوي؛

بگذار قصّه امان را شايد يک روز،

ميانِ

قفس هاي يک باغ وحش برايت بگويم.

..............

* دوست دارم که تو باشی؛ غم باران برود

...

 غزل از خودم بود گمانم.

از سر عادت نیست این، امّا دلم می خواهد این جا هم بگویم که: تقدیم شده بود به زینب رزاقی کاشانی.

همین.

...

مینو گفت بنویسم: تب نتیجهء همآغوشی بادهاست ...  

/ 18 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قبيله نويس ...

بذار خیال کنم هنوز ترانه هامو می شنوی... هنوز هوامو داری وُ هنوز صدامو می شنوی... بذار خیال کنم هنوز یه لحظه از نیازتم... اگه تمومه قصه مون، هنوز ترانه سازتم... بذار خیال کنم هنوز پر از تب و تاب منی... روزا به فکر دیدنم، شبا پر از خواب منی... بذار خیال کنم تو دلتنگیات، غروب که می شه یاد من می افتی... تویی که قصه ء طلوع عشقو، گفتی و دوسِت دارمو نگفتی... بذار خیال کنم منم اون که دلت تنگه براش... اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش... اون که هنوز دوستش داری، اون که هنوز همنفسه... بذار خیال کنم منم اونی که بودنش بسه... دوباره فال حافظُ دوباره توی فالمی... بذار خیال کنم، بذار؛ اگرچه بی خیالمی

سعيد

زيبايی هميشه نسبی است. اين متن وقتی زيبا است نا زيبا هم به نظر می‌آيد. تقديم هم شده و بيشتر دست را می‌بندد. اما... احساس خوبی دارد وقتی می‌گويد :‌ من پرنده نيستم، تو هم زندان بان خوبي نمي شوي؛ بگذار قصّه امان را شايد يک روز، ميانِ قفس هاي يک باغ وحش برايت بگويم. با روزهای در حال سپری شدن من هماواز است. ــــــــــــــــــــــ ... چه بگويم؟ در يک کامنت نمی‌شود گفت

آدمک

سلام عرض شد خواهرکم... خوبی؟ خوشی؟... عيدت مبارک باشه و روز و روزگارت خوش... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

ناصر

سلام.چند ساعت مرخصی هم رای سر زدن به اين سرزمين بسه گمونم. اما غرض از مزاحمت...خواستم تبريک بگم تولد رو. همين. جرآت تلفنی يا مسيجی تبريک گفتن رو که ندارم. می ترسم دوباره اونقدر تلخ جواب بدی که پشيمون شم از تبريک تولدت. در هر صورت وظيفه بود. ايشالله هميشه خوب و خوش باشی و عاقبت به خير شی. يا علی.

جاناتان

.....

شیما

سلام خوبيد چقدر شعرتون قشنگ بود بهم سر می زنيد .

حسین

سلام دوست عزیز بهتون تبریک میگم وبلاگ قشنگی دارید اگه وقت کردید به وبلاگهای من هم یه سری بزنید وبلاگ دیگر من http://www.shayansharg.blogfa.com خوشحال می شم منتظر حضورتان هستم

sky`s angel

سلام چه اسم قشنگی داره وبتون مشتاق حضورتون در وبلاگم!

قبيله خوان

گمانم چيزی شبيه پنجمين بار بود که خواندمش دلم می خواهد با خواندنش ياد سيد حسن حسينی باشم که زود رفت وقتی گفت: شاهد مرگ غم انگيز بهارم چه کنم ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم من کزين فاصله غارت شده چشم تو ام گر به ديدار تو افتد سر و کارم چه کنم يک به يک با مژه هايت دل من مشغول است ميله های قفسم را نشمارم چه کنم من هم نوشتم: چه کنم!