تقديم شد

به مسعود کرمی ... ( بدون آنکه مخاطب باشد ... )

***

ـ به هر چه " تو " يی كه نمی ماند،

ـ به هر چه " خاتون "  كه دروغ شد،

ـ به هر چه " من "  كه يادش نمی رود!

...

حالا بلند شده ای ابراهيم ...

و منِ در هياتِ شيطان سالهاست در خواب و بيداري،

تو را می بينم كه وسوسه ام می كنی به چيدن سيبی كه پدرت هم نچيد

و افسانه شد كه بهانه ای باشد برای ماندن ...

ماندنِ در زمين ...

...

حالا بلند شده ای ابراهيم ...

من ساره ... من هاجر ...

من ...

و يادم هست هنوز كه كسی می گفت:

" پسرك سرش را ... " ...

_ " پسرك كه چه؟!! "

" پسرك سرش را از زير تعبير صادقانه هيچ رؤيايی نمی دزديد ... "

و من آن پسرك _ من اسماعيل _ ...

و تو ... تو ...

تو ابراهيم، كه ايستاده ای به رميِ منِ شيطانی كه مدام به خوابم می آيي!

و من هنوز ياد نگرفته ام چطور می شود به خوابِ كسی رفت و ديگر بلند نشد ...

...

من: ساره ...

او: هاجر ...

_ آی ابراهيم! هاجرت را بردار و برو ... چشم ديدنت را ندارم!

       ****

يكتا

يا علي

 

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
plato

ای کاش نيامده بوديم را بارها گفته ام و شنيده ايم اما هی خودم را راضی می کنم که شايد بايد می آمديم و شايد بايد ميوه ی ممنوعه را می چيديم و شايد شايد اما اينجا شايد ها به دور رسيده اند و من دوباره سر سوال اول گير می کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بانوى ارديبهشت

يکتا جان ممنون به خاطر فردا ... دلم يکم اينجا گرفت ... ۵ بانوی بهشت ... خيلی عظيمه ها ... (ديشب اونهمه خستگی نذاشت بنويسم می بخشی که نه؟) می بينمت عزيز دل ... يا حق

ناصر و نادر

سلام...بعد از دوبار خوندن متن و نيم ساعت فکر کردن و خوندن کامنتای بقيه ، گرفتم چی ميگی!!!زيبا بود...مثل هميشه...آخراش خيلی زيباتر شد...موفق باشی...

m(oo)orche

سلام . چقدر تنهايی و من چقدر تنهايی ات را دوست دارم چقدر ساده ايی و من سادگی ات را دوست دارم چقدر خودی و من چقدر خود تو را . اين بازی روزگار است اب را بهانه يی برای بازگشت به چشمه نيست بايد گريست و رفت .

ah_yekta2004

سلام...نمی دونم چی بگم از دنيا بی خبرم هنوز تو بهت کنکورم!!!!فقط اين که خوشم اومد از نوشته ت...

آقا طيب

سلام.من تازه خواندم. .ممنونم.همين.من فقط آمده بودم بگويم که تو هم خوش آمدی.گفتم.يا

مجنون

سلام... به اين می‌گويند عمل به وعده‌ی نوشته‌های متفاوت... خيلی ماه بود و آفرين... تولدتان هم مبارک و... حالا چشم ديدن هاجر را يا ابراهيم را؟ اين قصه ها توی شيطان توی هيات بيداری توی تمام سرگذشت سالها و روزها و ثانيه ها توی غروب توی فرياد توی شيرينی تابستان و همينها ديگر... يا علی

حامد

سلام .... خوندم ... دست و پا شکسته ....مثل درس هام .... ميام و بعد درست می خونم...

younas

ابراهيم .. ساره .. هاجر .. اسماعيل .. تشنگی .. سقا.. آب .. عطش خدا در کبود دشت به سرخی خون شقايق از برای خلايقی که هيچگاه در نخواهند يافت که چگونه بايد تنهايی خدا را با .................