باورت نمی شود ولی؛ باور کن!

 

  کوتاه به بلندايِ دخترکِ راهِ دوری که مَحرَم شد و به مادر شدنش با حفظ سمتِ مجنون! ... خودش   

     می شناسد!

 :

       چشمهايم را می بندم.

        تو هم دلت را کمی آن طرف تر بگير.

      اين يک دروغ تاريخی است که :" زبانِ سرخ ... "!!

      نه آقا؛

      "" چشمِ سرخ، سر سبز به باد می دهد! "

    ***

 شايد باورت نشود ولی ... باور کن اين طور که اين روزها تويِ اين بر هم ريختگيِ اطرافم لَم داده ام رويِ امنيتِ‌ بودنش، شايد دليلش اين است که ... اين است که آرام آرام دوباره لمسِ دستهايش رويِ شانه هايم را حس می کنم ... آرام تکيه داده ام به حضور پر از امنيتش که تويِ اين چند سال قطره به قطره  باوراندم که:" هر اتفاقی که بيفتد من هستم. نترس ... نترس ... "  ... و من هی باور نکردم و او هی خواست دوباره نشانم بدهد و باز شانه خالی کردم از سرِ دريافتِ ساده اين جمله ... خُب قبول داشتم بزرگ می شدم ـ نه اين که حالا بزرگ شده باشم ها، ولي... ؛ ـ حالا اين آرامش را ذره ذره تويِ وجودم حس می کنم ... گفتم به کسی که: " نمی شود نگران نبود و دلشوره نداشت " ... ولی اين فرق دارد با آن تنش هايی که تويِ‌ اين چند سال مشابه اش را با تمامِ سلول هايم تجربه کرده ام ... حالا ... حالا ...

تو را به خدا نخند ... پوزخند هم نزن ... باور کن ... دارم ثانيه به ثانيه تجربه می کنم طعمِ شيرينِ اين را که تويِ دلت با خودت بگويی:

رضا بِرِضاكَ “ ... و اين به خدا که فرق دارد با رها کردنِ سرنوشت به دستِ باد که: هر چه بادا باد ... ولی باز هم فرق دارد با آن به هر در و ديوار کوبيدن برايِ شايد هيچ! ...

...

به کسی که می گفت فکر مخاطب بودن را نمی کند ...

:

وقتی از پشتِ اين همه راه صدايِ‌ کسی می پيچد تويِ گوشت و يادت می افتد چقدر زيادند کسانی که هنوز به قولِ خودت :" دوست اند و هوايِ آدم را دارند ... " ... تازه آن موقع نيمه شب دلت می خواهد بگويی که چقدر دوستش داری و ... بعد انگار نمی شود ... نمی شود و تو هی بغضت را حبس می کنی که نشنود صدايِ قدمهايِ اشکها را از اين همه فاصله مجازی ... و تصور می کنی و يادت می افتد دلت برايِ پشتِ بامِ‌خانه چقدر تنگ شده ... امشب می روی آن بالا؛ من مطمئنم دختر! من مطمئنم که ... چادر چقدر به قامتت می آيد دخترک! ... می شود لبخند بزني؟!

يکتا

يا علی

/ 13 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

بانو ی لحظه های آرام .... بانوی نگاه های .... بانوی شب های چه قدر حوصله ..چه قدر اشک .. بانوی لحظه های چه قدر حضور ... چه قدر سکوت ... بانوی لحظه های دل تنگی .... دلم که هوای ......نمی دانم چگونه بنويسم..... فقط می دانم اين جا هميشه يک جای نرم است برای خواندن تمام چيزهای تلخ و شور و شيرين.... چگونه بگويم که اين جا شده يه مامن ... يه خانه امن.... تکيه گاه لحظه های دلواپسی...

آقا طيب.

سلام.اين خوب بود.خيلی خوب.گفتم خانوم که مادرم آن دو تا آقازاده ها را ديد؟آنها هم گريه اش را.من و علی عادت کرده بوديم که با هم بلند قرآن بخوانيم.چقدر بزرگ شدن بد است که آدم خوبی هايش را فراموش کند.من آرام ميخواندم که ديدم ترتيل قشنگش سکوت را حاکم فضای معطر حرم کرد.من هم شروع کردم.آخر..شما که نميدانيد صدای هق هق مادرم در مردانه هم به گوش ميرسيد.خلوت شد.علی هنوز هم لحن آرامش دل آدم را هم پرواز کبوتر ها ميکند.ببخشيد.

احمدرضا قديريان

سلام. خوشحالم كه به اينجا قدم مي‌گذارم. زيباست: و تو هی بغضت را حبس می کنی که نشنود صدايِ قدمهايِ اشکها را از اين همه فاصله مجازی... آرزومند سعادت و بهروزي براي شما. پيروز باشيد.

Mariam

سلام...خدا رو شکر...ما باز هم دعااااااا...نگران نباشيا...درست ميشه...انشاالله...می شود لبخند بزني؟!...يا علی.

زهرا باقري شاد

من شكست نمي خورم..ايمان و دوست داشتن رويين تنم كرده اند.

بانوی اردیبهشت

تقصير احسان بود که من تو تاکسی بزنم زير گريه ... شايدم تقصير خودم بود که تهديدش کردم يا از تو خبر می ده يا ... خانوم ... به خوشحاليت خوشحالم .. خدا رو صد هزار آسمون و دريا و عرش و فرشته شکر ... خانوم ... امامزاده سلام برسون بگو ... يا خق

مجنون

سلام...از قرار معلوم خبرهايی هست...هست؟ ما هم بايد تبريک بگوييم؟ اينجا قصه های غيبت دارد دور و دراز می‌شود و طولانی... دوران امتحان هميشه سر به باد می‌دهد اين را باور دارم... مراقب خودتان باشيد مراقب خودت باش توی اين روزهای گرم و سخت و نفسم را گرفته‌است به همين ساده‌گيها... چهارشنبه آخريش را به عزا می‌نشینم و باز هم بايد صبر کرد مگر نه؟ بانوی صبر و دلخوشی و دل شکستگی و دلنازکی و غيبت و پريشانی و فراموشی و غيبت و صبر و غيبت و صبر و اشک و صبر و اين روزها که چقدر عجيب و هراسان و هراسناک شده... با آرزوی موفقيت جنابعالی در همه ی امتحانات زندگی و سالی پرشور و نشاط و فعاليت متمرکز در عرصه ی تماميت هر چه روزی تمام خواهد شد يا شروع حتی مثل هميشه... يا علی(با رنگ سبز شايد که بيشتر پر بگيرم حالا که نزديکم... به نزديکی اشکهات)

راحله

از ته دل دعا کردم همين امروز فردا برگرده خونه ، پيشت ! اونوقت من ميام ديدنشون ...

mehri

نمی گويم فراموشم مکن هرگز ولی گاهی به ياد آور رفيقی را که ميدانی نخواهی رفت از يادش. سلام . يه دوست جديد نميخوای ؟