سوز تب دار هواست بین خرمالوهای رنگ گرفته ...

...

بی بهانهء روزهای خشکسالی؛ به زینب رزاقی.

 

خاتون تمام قصّه هایی، باشد!

دلبند دل فرشته هایی، باشد!

از سنگ شدن کسی به جایی نرسید؛

سر دستهء سنگواره هایی ... باشد!

...

باران غمی، دوباره تبخیر شدی!

آغشته به خون هر چه شمشیر شدی

من دور شدم که از تو خالی باشم؛

رازیست ولی در این که زنجیر شدی!

...

یکتا

/ 4 نظر / 8 بازدید
وحید کیان پور

ولی افسوس تقدیر این بوده که کرم کوچک شب تاب برای پر زدن در خلوت تنهائیت بی تاب در تشویش می میرد وحید کیان پور سلام دوست عزیز وبلاگ و نوشته های خیلی زیبایی دارید توی وبلاگ - نگاه تلخ - منتظر حظور گرمتون هستم باتشکر وحید کیان پور

روزها و سوزها

فوق العاده زيبا ...آفرين . خوشحال و سرافراز مي شوم اگر به روزها و سوزهاي من هم بيايي... من و سرطان ...[گل]

س/

فلسفه‌ی فرار برای ندیدن غم دوستی عزیزی و هر کسی که می‌تواند خوب باشد و به هر دلیلی نیست. فلسفه‌ای است که از همه‌ی قهوه ها تلخ تر است ... و مثل خالی شدن بی هوای یک قاشق لبریز از یکی از انواع آنها در گلوی تشنه ی شخصی است ... نه مثل رد شدن از زیر پل حافظ در خیابان انقلاب تهران. جهان تلخی است دیگر... همین

روزها و سوزها

وقتي كه مي وزد دل هاي سر نهاده ما بوي بهانه هاي قديمي مي گيرد و زخم هاي كهنه ما باز در انتظار حادثه اي تازه خميازه مي كشند انگار بوي رفتن مي آيد ... . دريغا قيصر ... . به روزم ...می آیید ؟