باد چون زلف تو پیوسته رها می آید...


چه غم ز مستی و دیوانگی و رسوایی
شراب عشق تو را بی حساب می خواهم

.
.
.
 
و ما رأیت و الا جمیلا

 

مینو

/ 6 نظر / 7 بازدید
سینا

سلام دیشب این را دیگری نیز با من گفت. گفت او که هیچ جز زیبایی ندید صاحب آن نفس مطمئن بوده و زیباتر آن روز که پروردگارت با تو بگوید برگرد. حالیکه از من راضی هستی و پروردگارت نیز از تو راضی... این معاشقه چقدر زیباست. و در زیبایی چه چیزی جز شادی اینها را وقتی شنید گریست... همین یک یاد از روزهای کودکیم برایم کافیست که خوشبخت باشم... از دعایتان لبریز شدم...

یکتا

به جرم عشق تو تکفیر و طرد گشتم ... آری به جرم عشق تو یعنی همان گناه همیشه ...

سینا

یکی از بوی دردش ناقل آمد یکی از نیم جرعه عاقل آمد یکی از جرعه ای گردیده صادق یکی از یک پیاله گشته صادق یکی دیگر فروبرده به یکبار خم و خمخانه و ساقی و میخوار کشیده جمله و مانده دهن باز زهی دریادل رند سرافراز سلام اینها را نوشتم که دوباره در مهمانی این قبیله دست خالی نیامده باشم

سینا

اول سپاس از یادآوری شما چه خوب می شود وقتی صحبت از نیاز به ماندگاری می شود نیازمند به ماندگاری را هم بشناسیم. آیا نیازمندیم به ماندگاری یا ماندگاری نتیجه اجباری شیوه زندگی کردن ماست. برعکس آیا نیازمندیم به یادکردن یا خیر... لحظه مرگ را پروردگارم می داند اما لحظه دیگری برای مرگ دیگری هست که یاد کردن از این مرگ های دنیایی غنیمت بزرگی است برای رسیدن به آن... بسیار دیده ام کسانی را که می پندارند خود و نزدیکانشان را با این خانه های ابدی سر و کاری نیست... جوان و یا پیر از دنیا رفتن نامی است که بر جسم می گذاریم وگرنه عمر 30 و 50 سال چه فرقی می کند در زمانی به گستردگی ازل تا ابد: به دنیا بیش مانی بیش بین زمانه نوش و گاهی نیش بین اما در پاسخ باید بگویم که نه حرف حق جواب دارد نه حرف حضرت حق یاد از قطعه و شماره و سنگ هم شاید یادآوری آخرین منزل هستی باشد. چه فرق می کند من باشم یا پدرم: هر آن گیاه که بر خاک ما دمیده ببوی اگر که بوی وفا می دهد گیاه من است کنون که رو به غروب آفتاب مهر و وفاست هر آنکه شمع دلی برفروخت ماه من است

سینا

زلف یک سو که زنی چهره جانان بینی من خود از باد سحر این هنر آموخته ام سلام مرسی که یادم کردین

جاناتان

بی حساب خواستن چه فعل پر شور و شعفیه...