روزی تو را خواهم نوشت،
یکی از همین روزهایی که پشت این پنجره تمام دغدغه هایم را مثل دلتنگی هایم پاک کرده باشم.

روزی سبز خواهم پوشید
و برایت سیب خواهم آورد
تا مثل هیچ کدام از قصه ها، جای هبوط به ملکوت برویم
بهشت هم دلتنگ ماست
آنچنان که من مشتاق ِ تو

روزی تو را خواهم نوشت،
یکی از همین روزهایی که نگاهم دارد بی بهانه پی ِ نگاهت می گردد
پی ِ صدات
پی ِ لبخندهای بی قرارت

روزی آبی خواهم پوشید
به کنارت خواهم آمد
و بعد .... بعد ..هیچ
روزی آدم ها قصه ی دیده بوسی ِ دریا و ساحل را در کتاب ها  خواهند خواند !

پی نوشت: من به اندازه ی کوههای مهربانیت بلند نبوده ام
و به اندازه ی  *دیوار ِ دلت سر سبز، اما
یکی از همین روزهایی که نه دور باشد و نه خیلی دیر
از گردنه های ِ حیران ِ نگاهت خواهم گذشت
و به چشمهات ایمان خواهم آورد

* دیوار نام روستایی است میان آمل و بابل

مینو

/ 15 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حميد

ايمان بياوريم به اغاز فصل سرد؟!

اديسه

و شايد زندگی همين باشد، انتظاری برای انتظارهای تازه تر. رسيدن به آغاز مسيرهای جديد. و آغاز حرکت به سوی پايانی نو.

اديسه

سلام همسايه. اگه ديدی سخت می فهمی کامنت قبليمو لطفن به گيرنده های خود دست نزنيد چون من خودمم راستش چندان ازش سر در نمی يارم پاييز خوش ميگذره که ان شاا...

لی لا- آبی آسمانی

مينو؟ بانوی باران خورده ؟... سلام... چقدر قشنگ نوشتی شبيه آب شده. شبيه درخت...

لاشريکستان

رب. چه قدر پی نوشت متنتون قشنگ بود...گردنه های حيران نگاهت!...واقعا اگر خوب به اطرافمون خوب نگاه کنيم چه قدر تمثيل عاشقانه توش پيدا ميه...يا علی

يکتا

مينوی من ... بگو برام ... وقتی اين روزها تنهاتر از هميشه ايم ... گريه هام گم می شن تو خواب و بيداری ... دور از اين دنيای وبلاگی ... جدا از هر چيزی که دوستش دارم و داشتم ... تنهايی و سکوت محض ... چيذر کسی برام دعا کرد؟!

يکتا

مينو ...می دونی که مدتهاست نيستم اينجا ...نمی فهمم چه خبره تو خونه ام ... نمی فهمم اما حوصله هم ندارم برای سر در آوردن از غريبه ها و کارهاشون ... نبينم حرفهاتو بريزی توی سياهچاله های مجازيی که به چشمم نرسن ... کجا گريه کنم با اين دل گرفتهء دلتنگ؟

مسعود

از شعرهايت لذت بردم