تب دارم و باید برای خاطر تو هم که شده بنویسم.

روزهای آخر اسفند می گذرند و تو را از من دورتر می کنند. برای من که تو را توی تمام لحظاتم مرور می کنم  سخت است که رقص ناشیانه ی این عقربه ها تو را ذره ذره از من بگیرند. تو اما باور نکن این شکایت ها را.توی دفتر خدا تبصره ای هست، برای آنهایی که خیلی عاشقند، که دچار مرور زمان نمی شوند.

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

سال دارد تحویل می شود و من مردد مانده ام میان آنکه می رود و آنکه می آید .وای اگر تو را  از من بگیرد این بهار... من این « یا مقلب القلوب » امسال را برای تو می خوانم و برای خودم از خدا لبخند تو را می خواهم. خیال تو که باشد باد می آید ، شاخه ها با تمام برگهایشان دست تکان می دهند، من شاعر می شوم و بعد باران می گیرد و بعد می شود به کوچه زد. شانه به شانه ی تو.

از دایره ات ای عشق بیرون نروم هرگز

هر گونه که گردونم سرگشته بگرداند

من گردش تصویرم سرگیجه نمی گیرم

بگذار که تقدیرم همواره بچرخاند

...

آن شعله ی خرد اینک فواره ی آتش هاست

ای کاش تو را هم عشق این گونه بگیراند*

بهار برای من با تو می آید و تو در ذهن من همواره در آمدنی . بگذار دیوانه ام بخوانند و یا گناهکار ، که خوانده اند. من که شکایتی ندارم . از وقتی که تو آمدی من خیلی ها را از دست داده ام. خیلی هایی را که فکر می کنند که من خیال می کنم که تو را دوست دارم.کاش بگذاری که خیالت تا همیشه با من بماند. این که توقع زیادی نیست ، هست؟ 

گفتی اگر درد عشق پای نداری گریز

چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی؟**

....

این روزها به دکتر اسفندیاری فکر می کنم. به اینکه یک ِ یک ِ بهار رفت. توی سکوت شهر بودکه خدا دستهایش را باز کرد و او را در آغوش کشید و ما چه دیر فهمیدیم. و شاید هم هنوز نفهمیده باشیم. هر وقت که از کنار در دانشکده رد می شوی نگاه نافذی تو را به خودش می خواند. فرهاد اسفندیاری مثل هر روزی که توی بخش جواب سلامت را می داد به تو دارد تگاه می کند و تو صدایش را همان طور واضح می شنوی :«سلام عزیزم» ... درد عمیقی انگار توی استخوان هایش پیچیده بود...

یکی از همین روزها می روم پیشش. حرفهای زیادی هست که می شود به او زد... کاش بشود که مثل او رفت. و تو اگر آن وقت به بالینم آمدی و باران گرفت توی چشمهایت، بگذار خاک سردم جایگاه ابدی اشکهای تو باشد. آن وقت حتما خوابهای من تعبیر خواهد شد .

 

پی نوشت:

*بهمنی

**سعدی

 

مینو

 

 

 

/ 7 نظر / 9 بازدید
حامد

سلام مینو... نوشته ها گاه تحت تاثیر قرار می دهند... گاه بی آن که چیز بزرگ و مهمی باشند بر قلب ها حکمرانی می کنند و چه وسعت ای دارد حکمرانی وازه ها آن گاه که می گیراند و می سوزاند... آن گاه که به آتش می کشد چشم ها را و دل ها را... نه آن که نوشته ات برای هر کسی یا من این گونه باشد... اما وازه است دیگر ... خوب باش... من تمام شده ام در لابلای سطرها... به ورطه فهم ناکردن و ناشدن من مبتلا نباشی هرگز... و خوب معنای وسیعی دارد مینو

یکتا

من هنوز هم خودم رو نمی بخشم که اسفندیاری رو از من شنیدی مینو ... سلام ... کاش یک روز ببخشی و فراموش کنی ...

یکتا

"سال دارد تحویل می شود و من مردد مانده ام میان آنکه می رود و آنکه می آید .وای اگر تو را از من بگیرد این بهار" ... این جمله ات حرف من بود ... خیلی حرف دلم بود ... کجایی؟

مینو

من کجام؟ ... از اینکه جواب نمی دی ممنون

حامد

انسان چه رازناک و غمگین سر بر بستر تنهایی های خویش می گذرد در هستی بی حد و مرز... اگر آدمی را صقتی مشترک با خالق است"تنهایی" محض اوست... تنهایی ها گاه چه خالص می سازند و آزاد و رها...