پريشان کرد و ... رفت

« ‌... كميل! دلها به مانند ظرف ها هستند، همانا بهترين آنها نگاهدارترين آنهاست ... » <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

« ن » مي گفت: ” يكتا! تويِ اين 12 سال هيچ وقت اين طور نبودي. اين طور كه اصلاً نشناسمت. داري مي خندي اما ... من مي شناسمت يكتا! تو نيستي. ... “

...

از كلاس آمدم بيرون. اين مدت سخت شده آمدنِ دانشگاه و تحملِ اين كلاسهايي كه ... تا حالا نمي دانم چطور تحملشان مي كردم. داشتم مي گفتم ... از كلاس آمدم بيرون زيرِ سنگينيِ نگاهِ كساني كه ... بگذريم. خُب حق دارند. مي خواهند بدانند اين هم دوره اي يا هم كلاسيشان چه مرگش شده اين روزها كه ... خُب! اين هم مهم نيست ... هيچ جا نبود كه براي رفتن.هيچ جا تويِ آن دانشكده نبود كه از حضورِ تو خالي مانده باشد ... هيچ جا كه راحت باشم و راحت ... رفتم تويِ سلف. « پ » بود و « م » كه نشسته بودند به ميكرو خواندن كه چه راحت پريد! ... ديدمشان و ... و خدا را شكر آن حس تنفر بر انگيز ترحم نبود تويِ چشمهايِ آشنايِ اينجا ... ماندم.

هفته پيش راحت سه روز نرفتم دانشكده. برايِ من كه تابستان ها را هم حتي تويِ دانشكده سر مي كردم اين خودش يك ركورد محسوب مي شد ... همه جا رفتم. رفتم پيش « ن » تويِ شركت و يك دلِ سير از گذشته خاطره دوره كرديم. رفتم بيمارستان. رفتم پيشِ بچه ها. رفتم پيش بچه ها كه « فرنوش » از يادش بره اينكه گفته بود: ” يكتا جون ديگه دوستم نداره سارا؟!! “ ... رفتم كه خودم يادم بياد چقدر محتاجِ رفتنِ به آن جا ام و داشت يادم مي رفت ...

...

دارم گيج مي زنم... عجيب حال مزخرفي دارم اين روزها ... يك اصرار بيخود به خوب نشان دادن و يك درونِ در حالِ انفجار. روزِ عصرِ شعر آن قدر دويدم و دويدم كه يك لحظه احساس كردم دارم دورِ دنيا مي گردم ـ باور كن درستش همين بود: دنيا دورِ سرم نمي چرخيد، من داشتم دورِ دنيا مي چرخيدم ... ـ ... طفلك زينب، طفلك مرضيه. مهمان بودند مثلاً كه آن همه نگرانشان كردم.

...

داشتم تويِ پاركينگ راه مي رفتم امروز كه ... : جوجه ياكريم ها از تويِ تخم در آمده اند راحل. درست روبه رويِ جايِ پاركِ ماشينم روي ديوار لانه اي كوچك با دو تا جوجه ... دو تا يا كريم ... اين هو هو هم براي زجر دادنم كافي است... برايِ خاطره بازي تويِ ذهنم كه يادم بيايد بالكنِ كوچكِ اتاقِ چه كسي نجواي يا كريم ها را مهمان بود ... من مقصر بودم ... من مقصر بودم به خاطرِ تمامِ سادگي ام در دل بستن ... « اگر نتونم تمامِ عمرم  هيچ وقت كسي رو دوست داشته باشم تو مقصري ...»                                    

اما چه كسي مي فهمد اين را كه چقدر ......چه جوري  ..... مي شود منتظر كسي نشست كه هيچ كس اميدي به برگشتش ندارد ... چه كسي اين رو مي فهمد كه انتظار يعني چي وقتي همه مي دانند كه انتظار بي فايده است ... كه يعني چي تو لحظه لحظه زندگي دنبال چيزي گشتن كه ديگه پيدا نمي شود. يعني چي كه هر جاده اي و خياباني برايت  اميد برگشت كسي باشد و كسي برنگردد ... انتظار ... انتظار ...  ـ وَ مِن هُم مَن يَنْتَظِر ـ ... و از ايشان است آن كه به انتظار نشست ...

لعنت به خاطره هايِ خوب ...

باور كن من هنوز به حُرمتِ دوست داشتن ايمان دارم. به عظمت عاشق بودن، كه اين واژه ـ عشق ـ عجيب اين روزها دستمايه حرف هاي همه شده آن قدر كه ... آن قدر كه ...

من شك ندارم كه: آن قدر كه حتي لياقتش را نداشتم، آن قدر كه حتي در حد توانايي ام نبود دوست داشتم.

...

يادم هست زماني گفتي: ” يك روز همه چيز عادي مي شه ... همه، همه چيز رو فراموش مي كنند. همه زخمها خوب مي شن يكتا! نترس ... “ ... اين ها را تو گفتي ... همه را تو تصور كردي ... خيال بافتي ... اما ...

اما يادت نبود كه بعضي زخمها جايشان هر قدر هم محو تويِ صورتت باقي مي ماند ـ براي هميشه ـ اين ها را با هيچ گريمي نمي شود پاك كرد. درست شبيه آن جايِ بخيه تويِ ابروهاي خودت. ـ يادت هست؟! ـ

تويِ هر لحظه دوست داشتنِ كسي كه نيست ... كسي كه رفته ... تويِ اين زندگي ... تويِ لحظاتي كه سنگيني شان را هيچ كس جز خودت حس نمي كند ... تويِ لحظاتي كه همه مي خندند و تو هر چقدر كه بخواهي باز هم نميتواني كه بخندي ... تويِ تماميِ لحظه هايِ زندگيت ... من دلم براي چشمهات تنگ شده ... باور كن.

يا علي 

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
younas

اينجايی يکتا .. خوبی .. من آخرشم نفهميدم آدم چجوری باشه خودش باشه .. نمی دونم دلم می خواد ببينمت .. دلم می خواد نوشته هاتو بخونم .. دلم می خواد باهات حرف بزنم شايد ..ولی همه اين روزا داقونن ..شايد نبايد بيهوده خلوتاشونو آلوده به حضورم کنم! شايد .. نبايد ..

بانوى ارديبهشت

پريشان کن سر زلف سياهت شانه اش با من ... بانو .. حرف دارم باهات ... همين .. يا حق

يكتا

من رسما از شما عذر می خوام که کامنتتون پاک شد. اينجا محل نوشتن آدمهاييه که نه تنها من که خيلی ها براشون ارزش قائلند. به حرمت قدم اونها کامنتِ مودبانه !!!! تون رو پاك كردم. مايل بودين حرفهاتون رو مي تونيد كمي مودبانه تر و به نحوي كه در حد و اندازه شخصيتتون باشه دوباره بنويسيد. متشكرم از صبر شما كه در اين مدت چهره پليد من رو رو نكرديد. يا علي

؟

خفاش شب .خفاش شب.خفاش شب.

Mariam

سلااااااااااااااام...خوبی خانومی؟...مهمون نا خونده که هر روزم مياد اينجا نمی خوای؟...يکتا ديروز چه بلايی سر وبت اومده بود؟...باز سازی نکرده بودی؟...باز نمی شد در هر حال...

Mariam

انقده گصه!!!= غصه خوردم!!!...يادمه متنتو خونده بودم...نميدونم چرا کامنت نذاشتم...احتمالاerorداده طبق معمول...چی می تونم بگم من؟!!!...ساکت می مونم که همين آهنگ بگه!!!...منم خوشحالم...حالا بهت ميگم...فعلا...يا علی.

راحله

ميدوني كه عادت دارم حرف آخرُ اول بزنم پس : منتظر نباش !

---

به حرمت همه لحظه های عشق می گويم .... که انگار هرچه در جهان هست همه يک چيز می گويد ... همه فرياد می کنند .... من عشق را بر گزيدم ...که نه اسير خاک باشم و نه ااسير آب ... نه حتی اسير آسمان که اگر حدی دوردست هم داشته باشد باز حدی هست و حد هميشه نفرت انگيز است ..... به حرمت همه لحظه های آزاد عاشقانه که آزاد بودن را شرط عاشق بودنم بگذاريم از اين پس ...که اگر ازادی روح را بگيريم ديگر قدرت انديشيدن به عشق ندارد..... هرگز نخواستم حرفی بگويم که حرمت واژه ای بشکند.... اين جا پر است از هزاران هزار گمراه .....و بايد بدانی که <سخن من نه از درد ايشان بود ... که خود از دردی بود که ايشان اند> .... به حرمت همه لحظه های ناب که به عشق و آزادی فکر می کنيم ... به پاس انسان که مهجور شده است در لابلای دنيای ماشين و به حرمت قلم که می نويسيم....تغيير لازمه ايجاد تحولی است که ما مسئول ان هستيم .... که اگر کار گذشتگان را بکنيم نتيجه گذشتگان را خواهيم گرفت ... شاد باشيد ....