چون بتوانم گریخت تا تو کمندم کشی؟

من روی پله ها ایستاده بودم. اتاق ها دور تا دور حیاط کشیده شده بود. به شکل هشت ضلعی با هشت ستون و پله های عریضی که حیاط را به ایوان می رسانید. من روی پله ی اول به یکی از ستون ها تکیه داده بودم. می خندیدم. همه می خندیدند. این " همه " ای را که می گویم نمی دانم خانواده ی من بودند یا تو و یا مردمی که نمی شناختیمشان. همین "همه" داشتند رقص یک زوج را که به سبکی شاد می رقصیدند تماشا می کردند. من یک پیراهن ِ ترک ِآستین کوتاه با یقه ی ب ب پوشیده بودم که تا زیر زانوهایم آمده بود با گلهای بنفش انبوه و صورتی تنک. موهایم را با روبان صورتی بسته بودم و می خندیدم. آن دو جوان داشتند می رقصیدند که تو پایین پله ی سوم پیدایت شد. ایستادی. چرخیدی به طرف من ،خندیدی و دستت را به سمتم دراز کردی . گفتی:" با من می رقصی؟" دستت را گرفتم بی آنکه خواسته باشم پیشنهادت را قبول کنم. یک پله پایین آمدم. گفتم :"من اما این گونه رقصیدن را نمی دانم". گفتی:" ما به گونه ی خودمان می رقصیم، رقصیدن دانستن نمی خواهد دل دادن می خواهد". خندیدم ،گفتم :"نه نمی توانم!". دست راستت را دور کمرم حلقه کردی . من ناگهان سبک شدم . مثل پرنده ای که می تواند بپرد . پای چپت را بلند کردی مثل لی لی بازی کردن بچگی هایمان .موهات مشکی بود . آن وقت همان "همه" محو تماشای ما شدند. صدای موسیقی عجیبی خودش را با ریتم تند رقصمان هماهنگ کرده بود. همه دست می زدند. چشم هایت روشن بود. یک جفت چشم ِروشن ِبلاتکلیف میان سبز و آبی. من به چشمهات نگاه می کردم. پای چپم را مثل تو از زمین بلند کرده بودم . هشت بار روی پای راستمان با ضربآهنگ تندی لی لی می کردیم. تو دستت دور کمر من بود. بعد در یک چرخش سریع جایمان عوض می شد و اینبار روی پای چپمان لی لی را از سر می گرفتیم. من با تو پرواز می کردم. می خندیدم. همه می خندیدند. دورمان تند شده بود. داشتم سرگیجه می گرفتم. فرود آمدن را -اما- دوست نداشتم. نگاهت کردم. لبخند محوی روی لبانت نشست. نگاهم کردی. من در بلاتکلیفی چشمانت غرق شدم. تنگ تر در آغوشم کشیدی. سرم را روی شانه ات گذاشتم و برای لحظه ای چشم هایم را بستم. چشمانم را که باز کردم لبخند محوی را دیدم کنار ستون اول که روی لبهای من که روی پله ی اول ایستاده بودم نشسته بود.

 

زینب

/ 12 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امین

سلام وبتون خوبه به وب منم سر بزنید و کمکم کنید[گل][گل][بدرود]

یکتا

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی ...

وجیهه

خیره ان شاا...من هم انگار بلاتکلیف چشم هاییم که رها نمیکند مرا...

میریام

سلام. حتی اگه واقعیت یا رویا یا خیال هم بود وقتی که اینجا مکتوب میشه و ما می خونیم به نظر چیزی غیر از داستان نمیاد من می تونم بخشهایی از زندگیم رو بنویسم که بنظر هیچ کس واقعیت نیاد در هر صورت موفق باشی یا علی!!

سعید

پس اگر داستان نیست. من نمی‌توانیم حرفی بزنیم. راجع به عناصر داستانی. اما شما در روایت کردن خوابتان هم باید بکوشید همان شور و هیجانی را القا کنید که خودتان درگیر آن بودید. یکی از تمرین‌هایی که آن روزهای دور می‌کردیم با دوستانی که می‌خواستند داستان نویسی شوند این بود که شروع می‌کردیم به تعریف کردن و نوشتن تعریف‌هایی که دوستان می‌کردند از مسائل روزمره... هرچه واقعی‌تر بهتر. تعریف است . خب باشد. باید احساسات آنلحظه را القا کند. ... زیاد حرف زدم. ببخشید.

احسان پرسا

آره من نوشته هاي تو رو خوب مي شناسم اين يکي از آن داستان نيست هاي تو بود. يه چيزي تو مايه هاي نوشته هاي عرفان نظرآهاري که نه به نيت داستان نوشته مي شن نه به نيت شعر نه ... فقط نوشته هايي زيبا هستند و .. تصوير پردازي ساده و عادي و تزريق احساس شفاف هر چند نوشته زيبايي آفريده بود اما به نظر مي رسه اين نوشته از ارزش هنري عاري باشه و اين از خانم شاعر و نويسنده اي مثل زينب يه کم بعيده نه ؟ .. موفقيتتان مستدام در اين شب ها ما را از دعاي خير فراموش نکنيد.

[گل]