قبله ی قبیله ی من چشمهای شماست

ربطي به بخت و قسمت و ما و شما نداشت*

دی ماه هشتاد و شش هم گذشت و یک سال دیگر اضافه شد به سالهایی که هر سالش با خودم فکر می کنم شاید این خرداد روزی را بیاورد که تو دویاره به دنیا بیایی ... به اینکه این بار دی ماه تو را با خودش نبرد ... خودت حساب کن: چهار سال شد. چهار سال که فاصله بین بودن و نبودنت یک روز نیامدن من بود. چقدر از رنگ سفید بدم می آید ... حتی از این سپیدی که این روزها بر تن تو خوابیده ... هیچ کس نمی داند من چه بیزارم از این برف بی صدا ...   

این سالها روزهایی آمد و رفت که تشنه شنیدن بودم. من را "اهلیت گفتن" نبود. نیست. حالا یکباره بلند شدی آمده ای که چه؟ ... می آیی کاغذ آزادی ام بدهی دستم؟ ... خجالت هم گاهی خوب است ... بی هیچ حرفی بیایی و آن تکه کاغذ را بگذاری توی دستهایم و ناگهان انگار نه انگار که آمده ای؟!                                             

این رسم کجای دنیای شما آدم هاست که من نمی فهمم؟ ها؟

توی ذهنم مدام می چرخی ... توی تمام شیطنت هایم که دست آخر سر خم کنم به یک سو که می بخشی ام یا نه؟ توی تمام روزهایی که آرزوهایی را عملی کردم که آرزوهایم نبودند. هفت آسمان که هیچ، هفتاد آسمان را دخیل بستم که شاید یک روز، یک زمان ... حالا ... حالا می آیی و برایم خواب می بینی؟ حالا آمده ای به تلافی آن روزها و آن همه بودنت؟ ... تو نمی دانی این را یعنی؟ ... ته کشیده ام ...

هی کلمات دارند توی دستهایم پَرپَر می زنند ... بی آب دارند حرام دستهای من می شوند. و نیستی. این ساده هجی می شود: نیس تی. دو بخش دارد و عجیب که این فعل دو بخشی چطور زندگی ام را تکه تکه تکه کرد به یکباره؛ درست شبیه خودش؛ شبیه نیستی.

کاش کسی می گفت به من چر این ترازو هیچ وقت دو کفه اش یکسان نمی شود؟                                                                        

***

و حالا آمده ای ... میان خواب و بیداری ام که یعنی؟! که یعنی بروم؟! ...

ها؟ تو بگو این را ...

---

*غزل از امید نقوی

---

این ها را نمی خواستم این جا بنویسم ... اما نشد ... باقی بماند جایی که می دانم.

یکتا

 

 

/ 13 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
راحله

نرفتنت دردی از نبودنش دوا نمی کنه ... برو دختر .........................................

حامد

خوب باش.... می گه: بودن به از نبود شدن خاصه در بهار.... به اين يکنواختی سپيدی ها نگاه نکن... به دلنوازی آواز های گنجشک های بهار پيش رو فکر کن... اين ريتم واژه های غم انگيز به تو نمی چسبد .... به رويا های زيبای هستی بيانديش... و اين زمستان عمرش هر روز کم تر می شود... اما هنوز حادثه ها دارد! بخند به گذر اين سختی های نرم... و شاد باش... گاهی حتی غم ها هم شادی اصيل و خالصانه ای به پا می کنند... اگر خوب گوش کنی!

يکتا

زينب ... کامنت ها رو تاييد نکن تا خودم نخوندم ...

مينو

ببخشيد. غلط کردم

X

به فدای غمهای قشنگ خواهرکم... به فدای دل تنگ همیشه... همیشه مهربانش... اگر باد ترا شکست و گسست و با خود ...برد نگرسم، سپیدم...گلم، تقصیر تقدیر نیست، دلیلش دل تنگ آسمان بود و...بس

X

به همین لرزش عزیز دستهام، وبغضهایی که سخت امان می دهند، به اندازه... دلتنگتم...خواهرکم، عزیزکم

خلوت گزيده

جسارت نباشد... من به نگارش نگاه می کنم . يکنواخت نثر نوشتن هم آفتی مثل يکنواخت شعر گفتن است ... کمی بچه ها شبيه هم شده اند ... بيشتر به درون مراجعه کنيد . سايه تان کم نشود... با احترام فراوان ...!خاکم در دهان ... ببخشيد.

خلوت گزيده

سلام . البته من منظور بدی نداشتم . نظر شخصی معمولا با اشتباه هم همراه است .