...قبله ی قبيله ی من چشمهای شماست ...

این شمع ها را خیلی سال ها دیده ایم لیلی جان ... کجاست اویی که آب می شود بی شعله؟

اجازه هست لیلی جان؟

بانو ... قیامتی است میان چشمهایی که هیچ رهگذاری جرات نگاه ندارد ... قیامتی است چشمهایت بانو ... میان این گوی های اثیری غلطان در زلال اشک ... ذوب می شوم لیلی ... ذوب می شوم از خیال این صبوری بی نهایتت لیلی ...

کوه به کوه قصهء جنون مجنون است که دارد راه باز می کند میان دلهای این مردمان به ظاهر مَرد ... نَفَسِ زنانه ات کجاست جانِ من؟ ... اینجا تمام افسانه ای است به قدمت جنون؛ به نام مجنون ... اینجا تمام عاشقانه ها خیال است ... خیالی است ...

های حوالی لبهایت هزار هزار انار ترک ترک! ... های کولی بانو! ... دل به کدام صدای خوابیده در تن شبهای قبیله بسته ای نازنین؟ ...

لیلی! ... بیدار شو بانو ...

 قلب آدم را قَلبْ کرده اند این روزها میان بازار مکارهء عاشقی ها ..

با من بگو مادرم حوا کجاست؟

...

...

* این یادداشت را می خواستم در خانهء دیگری بگذارم. با خودم فکر کردم وقتی خودتان آنجا نمی نویسید، من هم لابد راهی ندارم. نگویید که :" شما باید بنویسید، من نمی نویسم امّا " ... این را درک می کنم.   

* عکس را از نگاه خانهء سعید کیایی برداشته ام.

...

یکتا

/ 3 نظر / 8 بازدید
باغکوچه نويس

خیلی کسا تو زندگی / زخمای ریشه ای دارن گریه نمی کنن ولی / بغض همیشه ای دارن.....

زهرا

سلام. فقط قشنگ بود ، همين. هر چند شايد اين واژه تمام حق را ادا نکند. موفق باشيد.

ابوالفضل

سيه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد میداد مرا از یاد برد اخر ولی من به جز او عالمی را بردم از ياد