برای دلِ خودم که آرام ...

باور می کنی این قدر آرام باشم که برایش از تصمیم گرفتنِ در موردِ زندگیم بگویم و او هی گیج شود که لابد تویِ ذهنش با خودش بگوید:" این دختر همان آشفته بازارِ چند وقتِ پیش است؟!! " ... و من اعتراف می کنم که همان آشفته بازارِ چند گاهِ پیش ام که حالا رسیده ام به این آرام سکوت کردن ... به این گذشتنِ آرام از صفحه صفحه زندگیِ دیگرانی که به نبودنشان هم نیازی ندارم ... نه اینکه این حرف قرار باشد عظمتِ حضورِ انسان ها را تویِ زندگیم خدشه دار کندها؛ نه! فقط این روزها احساس می کنم جوری در حالِ گذرم که انگار اصلاً نباید کسی این اطراف قدم بزند مگر اینکه جزئی از خودم باشد و " تو " یی که نه تنها جزئی از وجودم که خودِ خودم هستی این ها را به خودت نگیر ... می فهمی که این روزها چقدر دلت _ امانتیی که ... _ را می فرستم پیِ همان قوطیِ معروف، که بگیرد بنشیند همان جایی که هست و بهانه دیدنت را هی نگیرد ... آخر خوب می شناسی ام که ... می شناسی که این آسمان راحت ابری   می شود به بهانه زل زدن تویِ شیشه پنجره ماشین و نگاه دزدیدن هایِ گاه و بیگاه ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

دارم برایت غزل می شوم ... دارم برایت غزل می بافم ... اِنقدر می بافم که بپیچی دور تا دورِ گردنت که تمامِ زمستانِ زندگی، برایت شبهایِ گرمِ تابستانیِ تیرماهِ کویر باشد ... این ها را هم می فهمی ... می دانم ...

 

" اصلاً شبیه شماها نمی شود باشد

نمی شود که به اندازهء تو بد باشد

دو چشم ... نه، دو رنگین کمان که می خواهد

همان که مثل بقیّه << نمی رود >>!! باشد

... "

...

ساکت و آرام ... دلبسته ام به نجوای هر روزه ام که: رضا برضاک ... حالا هر قدر هم می خواهد از سرم زیاد باشد این جمله

 

يکتا

يا علی

/ 21 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
younas

به گمانم پی آرامش .. پی کلام گمشده خدا .. پی نيايش های خالصانه .. می گردی .. نه بغض کلام کلمات را از بودن دريغ می کند ...پس ..

حامد

اکانت خودته ... فک کنم برای اين جا اومدن حلال باشه !!!!! سلام ... دلم گرفت ... اصلا از ۵ شنبه و جمعه بيزارم ... فعلا ... تا بعد

ابرسفید

يکتا اصلا دوست ندارم يه کامنت بذارم که اول بغض گلوی خودمو خفه کنه بعدم تو رو. اول اينکه خيلی مخلصيم . دوم اينکه مگه من تو رو نبينم، دختر معلوم هست کجا رفتی. از اين به بعد بايد بگيم يه قرار بذار نبينيمت.خلاصه اينکه به چه بهانه ای می شه شما رو ديد؟ بابا آخه آدم با يه عاشق زار اين کارا رو نمی کنه!! مگه چقدر از آغاز اين لا مذهب می گذره؟ بابا اون روزم که يکی وسطمون بود، البته من شکايتی ندارما، خيليم ماه بود اما تو خودت کلاتو قاضی کن. بعدشم که اون صدای تابلوی سيم پيچيت که می گی خوبم من باورم شدا، اما وقتی خنديدی فهميدم خيلی سادم. خلاصه دختر هر کاری می کنی زودتر. من ديگه دل تو دلم نيست. يه عزيزی می گفت دختره دو تا چشم ابرو اومده خامت کرده، بگما منم تو روش در اومدم با اينکه خيلی عزيزه ولی خوب بالاخره ما خاطر شما رو طور ديگه ای می خوايم. اولشم گفتم مخلصيم. هيچی پس آخرش می گيم فدات. يا علي

راضیه

سلام ممنون .اين متن چقدر خواندنی بود.و عکس چه ديدنی

کرگدن

به حامد حسوديم شد !!! منم اکانت می خوام !!!

کرگدن

اگه خدا بخواد و پيغمبرش امضا کنه پنجشنبهء ديگه دور هميم بعد قرنها ...

ناصر و نادر

سلام.به هرحال هستن کسا و چيزايی که بعضی وقتا به نبودنشون نياز داريم تا ارزش بودنشونو احساس کنيم...

plato

سلام يکتا خانوم اميدوارم آرامش گمشده ی بازيافته تان زنجير لحظه هاتان شود که سخت اين روزها فرار می کند از لحظه هايم و هر چه تلاش می کنم به کارش کاری نداشته باشم و خود را سرگرم دیگری کنم باز دنيايم را آشفته می کند و ... بگذريم از هر چه گذشتنی هست و نيست يا علی

سلام به ناممکن

سلام يکتا ... باور می کنم ... باور می کنم ... ای دختر !! آخه تا کی ... ؟!! قبل از اين که بيام اين جا توی وبلاگم نوشته بودم : آرامم ؛ مثل يک تکه گل نرم ، که سفال گر هنوز با آن چيزی نساخته است !! ............... می بينی ؟