بیت المقدس ... کربلا ... والفجر ... همه یعنی تو ... بی سردوشی ...

 

صدا می گوید:"بیت المقدس بود" و با خودم می گویم آن خانه یا آن آدمها؟! ... کدامشان را دارد می گوید؟! ... صدای تلویزیون از پشت در بستهء اتاقم سرک می کشد و یک نفر مدام حرف می زند ...:" محسن و محمد و علی و ... " و مدام قصّهء مکرّر بی تکرار ...

زنگ می زنم. فاطمه جواب می دهد. حوصله احوال پرسی ندارم با این دهان بسته. فقط می خواهم سراغ کسی را بگیرم. خوب می دانم این روزهای هر سال چه به روز او می آید ... حوصله جواب ندارد او هم ... فقط می گوید:"محمّد بردتش درمانگاه اکسیژن بذارن ... " ... می فهمم یعنی چی ... خداحافظی و خداحافظ.

حالم خوب نیست. سه روز پشت هم و سه روز سنگین ... حرف نباید بزنم ... جایی آن ته ته های ذهنم یک نفر  دارد توی یک آسایشگاه نفس های خردلی می کشد ... تا به حال با خودت فکر کرده ای نفس های آدم ها دارد رنگ پیدا می کند این سالها؟ ...

هر سال یکی دو بار _ که یک بارش همین روزهاست _ صندوقچه یادگاریهایت را می ریزم دورم، «الفـ»! ... توی دل تیله ها را یکی یکی زل می زنم ... خط های رنگی شان را دنبال می کنم ... توی خیالم قلمدوشت می شوم و تمام شهر و گلخانه هایش را با تو می گردم. تمام جاسوئیچی های شکل خرگوشِ مغازهء تویِ بازار را بر می دارم و دنبالت می دوم تا پشت تکیّه ... تا زیر نخل محرّم ... تا پنج سالگی ام ... تا ستاره های سردوشی های تو که دلم می خواست یک نفر بفهمد که آنها مال من است نه پشت شیشه آن ویترین احمقانه و آن عکسی که هر چه هست، هیچ شبیه تو نیست ... راستی؛ آن دورها فرشته ها به کدام وجه بودنت بیشتر حسادت می کنند؟

...

*پی نوشت.

چه کسی گفت اولین بار: خرمشهر آزاد شد؟

یکتا

/ 29 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ایمان مستشارنظامی

... [گل] به روزم سر بزنی بهاریم میکنی. / یکتا خیلی یکتا یی بود نوشته ات شبیه خودت بود. باش و ماندگار ایمان

ایمان

بیخود نگرد تلسکوپ ها بی مصرف تر از آنند که فکر میکنی اینجا ستاره ها به زمین فکر میکنند. اینجا ستاره کاشتنی است. اینجا درخت ستاره ها را روزی هزار بار میشود میوه چید و فصل و بی فصل همیشه بهار ماند. همیشه. /برای یکتا و یکتا بودنش/

سلبی ناز

سلام یکتا... هی فکر می کنم چه بگویم... یادم می افتد تو از آن دست آدم ها نیستی که باید حتما گفت تا بشنوی... پشت سلامم کلی حرف و احوال پرسی و شعر و ترانه هست... خیالم راحته که می شنوی!

یه سوال شخصی دارم میتونم بپرسم چند سالتونه؟ ببخشید جسارته ولی با توجه به نوشتتون علاقه دارم بدونم.

یکتا

سلام ... عادت کجاست که بی معرفی سن و سال کسی را بپرسند جناب بی نام؟ ... معرفی بفرمایید، جواب می دهم ...

سارا

باید اسمم رو میگفتم سارا هستم 22 سالمه و از وبلاگ خونهای بی هنر متاسفانه من وب ندارم ولی قصد دارم به زودی مجموعه عکس هام رو فتوبلاگ کنم البته با یاری خدا و شما دوستان عزیز من عمویی دارم که سالهاست از درد و خس خس نفسهاش رنج میبره نوشته شما رو براش خوندم ایشون ازم خواست سنتون رو بپرسم بازم شرمنده

یکتا

سلام ... سن زیادی نیست ... 26 یا 27 ... کم هم نیست ... با کسانی این گونه زندگی کرده ام ... کودکی ام را دو نفرشان با خودشان برده اند پشت قاب های عکس گلزارهای شهدا ... نفس هایشان را می شناسم ... مجنون و طلاییه جزیی از زندگی من را با خودش دارد ...

سارا

خوشا به حالت.. من و البته تمام همسن و سالهام به داشتن زنان و مردان شجاعی که نبودنشهان موجب بودنمان است افتخار می کنیم گرچه که همیشه کنارمان هستند[گل] ممنون که محرم دونستید منو سارا