این داستان تقدیم می شود به:

١. حامدبه بهانه ی رفتنش تا فکر نکند که ما در این خانه همه چیز را به خودمان تقدیم می کنیم. می دانم که حوصله ی خواندن نوشته های بلند را ندارد اما از شعر بهتر است چون به قول خودش از این شعرگونه های ما سر در نمی آورد.

٢. به کسی که شبیه این روزهای من است

٣.به هر کس که می فهمدش

۴.به تویی که نمی خوانی ام

کارد را می گذارم روی سبزی ها ؛ ساعت از دو گذشته است . صدای قرچ قرچ سبزی ها را که زیر کارد خرد می شوند دوست دارم. به دیروز فکر می کنم. گفتم :"مامان بیا امسال نیمه ی رمضون نذری بدیم".مامان خندید. گفت: " باشه" .گفتم: "جدی می گم ها". گفت: " جدی گفتم من هم" . گفتم: " هوس کردم نذری پخش کنم، برا همه دوستامم می برم؛ باشه؟" گفت:" باشه". خندیدم. خندید. پرسید:" حالا برا چی نذر کردی؟" گفتم:"هیچی" .گفت:" هیچی؟" . گفتم :" برا شاد کردن دل آدما؛ بده؟" . گفت: "نه، ولی می تونی نذرم بکنی" .حرفش را می فهمم. می فهمد که می فهمم. گفتم:" نه مامان اینا نیس. من دلم برا امام حسن خرد می شه. دوس دارم روز تولدش یه کاری بکنم" .می فهمد. می فهمم که می فهمد. کارد بزرگ است . مثل همیشه آخرش دستم تاول می زند. می پرسم:" تو که گفتی دوستشون داری؛ پس چرا کشتیشون؟" می گویی :" نمی تونستم تصور کنم که یه روز یکیشون رو تنها ببینم" می گویم:" خب خودتو می کشتی این طوری دیگه هیچ وقت تنهایی یکیشون رو نمی دیدی" می گویی :" فکر می کنم بهش، شایدم یه روزی این طوری نوشتمش" .نمی فهمم. هوای آشپزخانه گرم است. موهایم ریخته دور گردنم. یادم رفت قبلش دم اسبی ببندمشان. دستم را مشت می کنم و سبزی های زیرتر را می آورم رو تا خرد شوند، یکدست. خط های کف دستم سبز شده اند. حالا حالا ها نمی رود. می دانم.به خودم می خندم. به نذرم. دکتر نوابی می گفت: " خط قلبت از خط عقلت بلندتره" بچه ها خندیدند ،گفتند :" یعنی استاد کم عقله؟" گفت :" نه، از همه ی ما خوش قلب تره" . بعد با خودکاری که دستش بود دستم را بالاتر آورد تا دقیق تر بتواند خطوطش را نگاه کند. گفت:" خط شانست خیلی بلنده، از همه ی ماها بلندتره" توی دلم خندیدم. گفت : "خط قلبت اون آخر دو تا می شه احتمالا یه ناراحتی قلبی آخر عمرت پیدا می کنی" توی دلم گفتم: "همین حالا هم دارمش". به سر انگشتهام نگاه کرد. گفت : "خطای سرانگشتت مدل تنت دارن" . بچه ها پرسیدند :" یعنی چی استاد؟" گفت:"  یعنی شکل چادرن. کسایی که به جز خودشون به بقیه هم فکر می کنن از این خطا دارن. اما اونایی که خودخواهن مدل لوپه ، یعنی بیضی شکله". می گفت و بچه ها سر ذوق آمده بودند که زودتر کف بینی من تمام شود و نوبت به خودشان برسد. دستم را به طرف بیرون چرخاند . دو تا خط زیر انگشت کوچکم دید. گفت :" دو تا هم خط عشق داری". بچه ها هول و ولا پرسیدند :" خط عشق یعنی چی استاد؟" گفت :" یعنی دو بار عاشق می شه اما بار سوم ازدواج می کنه" . بغض کردم. نزدیک بود بزنم زیر گریه. خندیدم. دکتر نوابی هم خندید. فهمید. فهمیدم که فهمید. فهمید که می فهمم. بعد گفت:" من ذره بینم همرام نیست، درست حسابی نمی بینم. بقیش باشه دفعه ی بعد که ذره بینم همرام بود" . و رفت. می دانستم ذره بینش توی کشوی میزش است. یکبار که رفته بودم سراغ یکی از استادها را بگیرم و او تنها توی اتاق اساتید بود تمام محتویات کشویش را خالی کرد روی میز و عکس همسرش را یا به قول خودش "ارباب" و بچه هایش را نشانم داد. هر چه داشت و نداشت را ریخت روی دایره آن روز. دوستش دارم. آدم ساده ای است و مهربان.هنوز هم با آن پیکان به قول بچه ها لکنتی اش می آید و می رود وقتی  هم می نشیند پای حرفهای آقای نقویان همین طوری یکریز اشک می ریزد. نمی دانم باز هم باید خرد کنم یا نه. مامان خواب است. با خودم فکر می کنم خیلی بد است که یک دختر 25 ساله هنوز نداند سبزی قرمه را چقدر باید خرد کند. عیبی ندارد. می ریزمشان توی یک لگن سفید ، مامان که بیدار شد اگر گفت درشت است چند تا کارد دیگر هم می کشم بهشان. حالا نوبت سینی دوم است. ناخن هایم هم سبز شده اند. تا چند روز دیگر باید مثل سربازهای سربازخانه کوتاهشان کنم. آنگل و توربین و دستکش ،ناخن بلند سرشان نمی شود. می گویم:" بگذریم". می گویی:" چرا؟ جواب نمی دی؟" می گویم :" نگذریم؟ اگر بمونیم از شناخت چیزای تازه تر غافل می شیم. گاهی لازمه عبور کنیم حتی دور بشیم. مثلا اگه یه برج رو از فاصله ی یه متریش واسی نگا کنی هیچ وقت عظمت و شکوهش رو نمی فهمی اما مثلا اگه بری روی پشت بوم یه خونه واسی و نگاش کنی تازه می فهمی چقدر با شکوهه" می گویی: " کاش کوه رو مثال زده بودی" .می گویم:" نه .آخه روی کوه فقط به ستاره ها و آسمون نگا می کنی شهر یادت می ره، با همه برجای بلندش ، اما وقتی می آی پایین کم کم همه چیز برات مهم می شه ، مثلا اگه شب از کوه بیای پایین وقتی نزدیک شهر می شی فکر می کنی مردم با فانوس دارن می آن استقبالت". می پرسی: " یعنی توی کوه روابط ارزششون رو از دست می دن؟" بغض می کنم ، تو نمی فهمی. می گویم :" نه، روابط توی کوه اوج می گیرن" . به "ارست " فکر می کنم و گردنه های خوابیده در برفش؛ ارست بر وزن درست.به بهشتی که دلم برایش تنگ می ماند تا همیشه. تو که نمی دانی،یعنی هیچ کس نمی داند اما من بیشتر دوست دارم بهشت مثل آنجا باشد. پوشیده از برف ،سفید ِ سفید. و هیچ چیز حائل نباشد میان تو و کسی که دوستش داری. حتی درختی و یا ساقه ی ترد و شکننده ی گیاهی. هر حائلی صداها و نگاه ها را از طراوت آغازین خود باز خواهد داشت و مباد که گلی کوچک -حتی-  پیش از آنکه تو به صدای محبوبت دل ببازی او باخته باشد. چه خوب شد که آن بالا بعد از آن همه اشک ریختن یادم نرفت که عکس بیندازم. تنها عکس می توانست از راز آن بهشت پنهان پرده بردارد.  می گویی:" تو چرا به حرفات رنگ داستان میزنی" می پرسم:" بده؟" می گویی :"نه اما معمولا وقتی که مخاطب ظرفیت پذیرش حرف رو به طور مستقیم نداشته باشه آدم داستان گونه حرف می زنه" .می گویم:" من این قصد رو نداشتم، گاهی که حرف می زنم این طوری می شه" . این سینی هم مثل سینی اول شد. حالا با سینی اول یک کاسه اش می کنم و می گذارمش توی یخچال تا صبح . فکر می کنم با سبزی خردکردن چه داستان های عاشقانه ای می شود نوشت از کوتاه تا بلند و یا حتی یک داستان هفت هزار و هفتصد و هفتاد و هفت کلمه ای که نمی دانم کوتاه است یا بلند. و در حیرتم که اصلا می شود حساب کلمات را انقدر دقیق داشت . فکر می کنم با قرمه سبزی درست کردن هم می شود داستان های عاشقانه ی زیادی نوشت . مثلا می شود صحنه ی خرد کردن همین سبزی ها در نیمه شب یکی از شب های خدا را تصویر کرد که نشسته ای توی آشپزخانه و سعی می کنی بدون سر و صدا سبزی خرد کنی تا فردا صبح اول وقت قرمه را -که از قضا باب میل همسر عزیز هم هست- باربگذاری که دست هایش را روی شانه هایت احساس می کنی ؛ همین طور که با دست های مهربانش موهایت را از دور گردنت جمع می کند آرام و با لحنی سرشار از مهربانی می پرسد " چی کار داری می کنی؟"و بقیه داستان را هم نمی گویی که هزار و یک فکر بد بزند به سر خواننده.می گویم :" زندگی مثل کلاس خطاطی نیست" نمی پرسی یعنی چه. می گویی:" بهش فکر می کنم" . من توی ذهنم می گویم :" زندگی مثل کلاس خطاطی نیست که مدام همه چیز را مشق کنی؛ اگر تمام شب را تا صبح بنویسی سبزی خرد کردن لذت دارد؛ سبزی خرد کردن لذت دارد؛ سبزی خرد... هرگز لذت سبزی خرد کردن را نخواهی فهمید. باید یک سینی سبزی پاک شده و شسته شده را بگذاری جلویت و با چاقویی تیز دست به کار شوی تا لذتش را بچشی" تو اما هیچ کدام از حرفهای مرا نمی شنوی. باز توی ذهنم می گویم:" شاعرها و نویسنده ها خیلی چیزا می نویسن اما با مشق کردن عاشقانه هایی که نوشته ان شعر یا داستان یا هر چیز دیگه نمی شه عاشق شد، معشوق رو باید دید بدون حائل ؛ بدون حجاب و تو می دونی که هیچ حجابی بد تر از خود آدم نیست" . می خواهم صدایم را بلند کنم که تو هم فکرهای توی سرم را بشنوی و بگویم که: " مانع خودت نشو" اما نمی گویم. گفته ای که خودت به آن فکر خواهی کرد. شیر آب را باز می کنم. ظرف ها را آرام خیس می کنم . مایع ظرف شویی را روی ابر می ریزم. عمه می گفت :" دستکش دستت نمی کنی ظرف می شوری؟" گفتم :" نه". گفت :" پوست دستت رو خراب می کنه" .گفتم :" عب نداره عادت دارم" .فکر می کنم پوست دستم باید چربی ظرف ها را لمس کند تا وقتی تمیز شدند تمام سلولهایش لذت این تلاش را بچشند. می گویی:" نوشتن و اعتراف به اسم ها جرات می خواهد" ، حرفت را تکرار می کنم زیر لب. شوق عجیبی مرا فرا می گیرد. من کلمه به کلمه ی این جمله را می فهمم. می گویی:" هنوز باور نمی کنم بودنت را و اینکه کسی به این اسم باشد" . می پرسی:" می فهمی که چه می گم؟" می گویم :" آره" و نمی فهمم. می گویی:" شک کردن به هر چیزی جایزه". با خودم می گویم :" به شرط اینکه منکر آن چیز نشی" و از این می ترسم که بشوی.من هیچ وقت نمی خواستم بازی کنم. می گفتند :"بیا دیگه". می گفتم :" من با شما بازی نمیکنم" . می گفتند :"چرا؟" می گفتم:" چون من با شما دوستم" .یکی می گفت:" چقدر تو لوسی" دیگری می گفت:" خیلی بدجنسی" آن یکی می گفت:" بچه ننه"... آنقدر می گفتند تا بغض می کردم ؛بغضم می شکست، گریه ام که می گرفت دستهایشان را بهم زنجیر می کردند و دورم حلقه می زدند و دختره اینجا نشسته گریه می کنه بازی می کردند.بعد هم مرا رها می کردند و می رفتند. من می ماندم وسط میدانی که آنها پایم را به زور به آن باز کرده بودند. خسته ام. از تمام بازی ها خسته ام. دیگر از من گذشته که شخصیت یک داستان باشم . من که چیز زیادی از زندگی نمی خواهم. انتظامی می گفت:" اگه باد بکاری طوفان درو می کنی" . سفره را پهن می کنم.بشقاب ها را  می چینم. سحر است. می روم تا مامان و بابا را صدا بزنم و به این فکر می کنم که ابرهایی که کاشته ام کی بارانشان می گیرد.

 

زینب رزاقی

/ 3 نظر / 6 بازدید
یکتا

... لال می شم گاهی ... گاهی هم لالمانی می گیرم ... تویی که منی لابد این ها را خوب می فهمی ... می فهمی و می بخشی ام یعنی یا فقط می گذری از کنار دخترکی که انقدر دوست دارد شبیه تو باشد؟ ها زینب؟

بانوی اردی بهشت

زینب ... خانوم ... داستانتون خیلی خوب بود خیلی چرا نشده یه روز باهم بریم پیاده یه طرفی؟

میریام

سلام زینب جان. سلام یکتا جان! طاعاتتون قبول!! ................... خوندم. زیبا بود. .................. راستی شما دوتا چیکارا می کنید؟ خبری ازتون نیست! خبرهای غیر مجازی!! یا علی!!