قبله ی قبیله ی من چشم های شماست...

رخساره بر افروخته اند مثل رهگذرانشان

بخند٬ توی ِ زمستان ترانه کم داریم

برای از تو سرودن بهانه کم داریم

دوباره ذهن غزلها کبود و دلتنگ اند

برای سبز شدن عاشقانه کم داریم

چقدر منتظر ِ فصل بوسه بنشینیم؟

برای پر نزدن آب و دانه کم داریم

ببخش عرصه ای از آسمان چشمت را

برای ِ جلد شدن آشیانه کم داریم

غزل بریز٬ تمام پیاله ها لالند

برای ِ مست شدن شاعرانه کم داریم

زینب

/ 11 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
يکتا

سلام ... ممنون که نوشتيش خودت ... می دونی که من فعلا تعطيل ... ام

زينب

نه نمی دونم ... من تعطيلم يعنی چی؟ يه جور فحشه؟ يا هذيونه يا می خوای پز بدی امتحان داری؟ من خودم سه تا سه تا امتحان دارم. دندون عقلمم داره در می آد پس اجالتا بزن چنار داداچ

احسان پرسا

سبک مغزی کز اسباب جهان بر خویش می بالد چو حمالی ست کز بار گران بر خویش می بالد مولانا صائب تبریزی

محمد مهدی نقی‌پور

سلام...خيلی زيبا و دلنشين بود...لذت بردم...به آبجی يکتای ما سلام برسانيد...به روزم...

خلوت گزيده

شعر زلالی بود ... اما ...! اين امايی است که شامل حال هفت هشت سال شاعری بچه های هم دوره ی ما می شود . جوان ها مسيری مشابه را طی می کنند و در نهايت به فراموشی شعر می رسند . نمی خواهم نکوهش کنم يا افاضه ی فضل . اما تنها راهش تجربه کردن و نوشتن است . و از همه مهم تر.... فکر کردن و مطالعه کردن . لذت بردم . با احترام فراوان.

اديسه

آی صبورترين انتظار جمعهای غروب بيا که برای به نام خدا، مهربانه کم داريم سلام همسايه دست مريزاد، جانمان تازه شد به اعجاز کلمات. ايراد و انتقاد باشد برای اهلش،سواد ما توی پرسه های پاييزمان نم کشيد و توی سوز سرد زمستان يخ زد و رفت. دو خط بالاهم دست حقير نبود که نوشت. هنر شما بود که برانگيخت و عنايت او که هميشه لطيفست. باز هم ميهمانمان می کنيد به کلمات جناب همسايه؟ عزت شما مزيد.

اديسه

عارضم که... من هم دوست ندارم حرفها ناگفته بماند و گفتنی ها گفته نشود. شما هم عفو کنيد برادر خطاکارتان را که بعض وقتها جايی برای بعض حرفها پيدا نمی کند. بگذاريد به حساب...به حساب ترس، اين بهتر است انگار...بله...مارا از گفتن گفتنی ها ترسانده اند حاکمان سکوت... فقط همين في المجلس باشد که: توی اين ۴ ۵ سال و اندی که بی سوادی هايم را برداشته ام آورده ام توی عالم همسايه گی شايد که شايد فرجی بشود و... خلاصه توی اين سالها يادم نمی آيد سرای همسايه ای را دق الباب کرده باشم بی آنکه آنقدر مشتاق بوده باشم از درون که ديگر چاره ای نباشد جز...سلام همسايه...بارها گفته ام و بار دگر می گويم، سايه و همسايه های اين حوالی حرمتشان تومنی سه زار توفير می کند با خانه سنگی پدرم حتی. ان شاالله که می بخشيد. تا بعد...

یگانه * خواب گریز *

سلام چقدر کم داشتن بد است و چقدر کم داشتن خوب است وقتی کسی را داری که برایش بخوانی کم داریم، کم دارم .. و بعد دیگر نگذارد چیزی کم داشته باشی .. یعنی ممکن است نگذارد؟ یعنی ممکن است بگذارد؟ ! یعنی من حالم خوب نیست؟ یعنی اینقدر معلوم است که من حالم خوب نیست؟ .. خوب باش و باش ..