به  ی ک ت ا :

نگاهم آسمونه ساعت هفت

همون وقتی که خورشید خسته می شه

همون وقتی که چشمای نجیبت

به روی خاطراتم بسته می شه

 

می خوام کاری کنم ساعت بخوابه

ولی لالایی تاثیری نداره

یه رُب به رفتنت؛ بیداره ساعت

کسی واسم یه قرص خواب بیاره

 

دوباره پلکاتو واکن نمی خوام

غروبت رنگ خاکستر بگیره

بذار توی نگاه آسمونیت

دوباره سینه سرخی پر بگیره

 

به من بسپار گلبرگ لباتو

نگو از آبرو که آبرو رفت

خجالت خوبه اما وقت تنگه

نمونده دیگه جز ده اشک تا هفت

 

بده رخصت که دست مهربونت

یه شب اشک از چشای من بگیره

نگو می ترسی عاشق شم عزیزم

واسه عاشق نبودن خیلی دیره

 

زمانو به طلا تشبیه کردن

غلط کرده ن.. طلا نه! وقت گنجه

هزار و پونصد و پنجاه لعنت

به هرچی هفت نه به هرچی پنجه

 

شهید اول عشق تو می خواد

که با برق چشای تو بمیره

نگام کن یک دقیقه مونده تا هفت

نگام کن.. ساعتو ول کن که دیره..

***

غروب شد من شدم یک خاطره.. تو

به ساعت زل زدی، ساعت شده هفت

تلنگر زد کسی به جسمم و گفت

چه وقت خوابه پاشو دوستت رفت..

مینو

/ 12 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حامد

مينو! ببين! بايد به واژه ها خوب گوش کنی. هر واژه ای سوی ديگری دارد. با ما به سوی ديگر واژه ها سفر کن. آن چه پريود است را لی لا خوب می گويد. ربطی ندارد به جنسيت. حالت های روحی است که در بازه هايی گاه منظم و گاه بی نظم؛ آن قدر که دردناک باشد و آشفته کننده به تکرار می نشيند. اين ها سفر های درونی انسان هاست. سفر هايی که هر بار در يک چرخه خاص انجام می گيرد. مثل هر بازی جديدی که آغاز می شود؛ شيدا می کند؛ ارام می شود التهاب ش و بعد به پايان می نشيند. و باز بازی ديگری... اما لی لا نوشته مثل عشق! چندان موافق ش نيستم. عشق حادثه است. حادثه ای است با احتمال رخ دادنی اندک؛ ولی حساس. عشق شبيه توفانی است در دريا يا اقيانوس يا برکه حتی... می تازد. خس و خاشاک را به روی می کشاند. اب ها را گل آلود می کند... و بعد...آرامش ای در پی آن. معرفتی نو. بينشی عميق. آگاهی از درونيات خودت. آشنايی به گوشه های دنج و دست نخورده تن و بعد روح. هر بار بکارتی را به باد دادن و بعد تازه تر شدن... و وقتی گوشه گوشه ی خودت را می شناسی؛ عجیب می شوی. برای خودت. برای کشف هر تضاد؛ هر چیزی که تا حال نادیده از کنارش گذشته ای... آری...

حامد

شادابی اش را که لی لا می گويد بسيار درست می گويد. مهم چقدر پاييدن اين نشاط و طراوت نيست. مهم عمق آن حادثه است. که تا کجايت را روشن کند. گاه تنها در حد جسم ها و در حد لب ها و بعد تمام پيکر ادمی و يا ديگر گونه.. اعماق قلب ها... شبيه جهانگردی می شوی در سرزمين دل.. می شوی مينو در سرزمين عجايب. عجايبی که از آن ديگری نيست. از آن خاص ترين گوشه های خودت است. آری. دردناک است. آزار دهنده است. چيزی می دهی و چيزی به دست می آوری. اما نه به نيت معامله و نه به شکل معامله. معامله اش می شود بازار مکاره و گدايی ... بی معامله اش می شود قمار... قمار عاشقانه.. بی خبر از چيزی که می بازی و خواهی باخت و تا کجا خواهی باخت... و بی خبر و بی انتظار از بردن چيزی... اينش می شود قمار.. اين بهش عمق می بخشد. خالص اش می کند و عاری از هر ناخالصی.. و باز لی لا.. راست می گويد. همه چيز اين هستی به هم ربط دارد.. آن جا که ستاره ای خاموش می شود؛ ديگری روشن می شود. ان جا که کسی می ميرد کسی به دنيا می آيد. ان جا که عاشق می شوی کسی داغ هجر می کشد. آن جا که شيفته ی معبود می شوی کسی فرياد کفر و عصيان سر می دهد... همه اين ها در دنيايی رمزناک و زيبا به هم

حامد

می يابند... و تو خدا می شوی... خدايی بر روی زمين. خدايی برای پرستيده شدن. آری ... همه اين عظمت را خواهی ديد... و بعد حس می کنی کوچکی اش را درون دلت... وارسته می شوی... اری. خدا وارسته است. می بخشد به عاشقان ش... می بخشد از گوشه گوشه خدايی اش. کسی را بر صفت جمال ش زيبا می کند و کسی را بر صفت علم اش دانا... کسی را با ذات عشق اش عاشق می کند و کسی را معشوق.. و همه چيز در حلقه هايی به هم متصل و در ظاهر جدا يکديگر را کامل می کنند... و همه اين نظم را چه خداوندگار عاشقی به نظاره نشسته است... اری.. کسی را هم به صفت خشم اش خصم می دهد .... و مينو... در پشت هر واژه ای دنيايی ديگر است... و تو مسافر خوب اين سفر به سرزمين واژه ها باش.. مردها هم پريود می شوند... گاه دردناک تر ... خون رحم ندارد.. خون دل دارد... می چکد.. انا الحق می شود... اين ها بی فکر و بی منطق نوشته شدند برای تو .. برای تو که تعجب نکنی!!!! راستی به روز کنيد قبیله ماه نشين

حامد

من برای گريه کردن و به گريه انداختن؛ از نوع آگاهانه اش می نويسم... خوب است گريه گاهی. گريه همنوايی با آسمان خدا است وقتی می بارد. به اين فکر کن که ديشب با خدا گريه کرده ای! بهش فکر کن! و بعد ديگر بهش فکر نکن! و بعد خيلی زود جوانه هايی خواهند رست از درون دل ات... وتو بهار می شوی... ان وقت گريه ت می شود گريه ای بهاری

مهدی.د

سلام و احترام زیبا بود. با پايانی جالب: چه وقت خوابه پاشو دوستت رفت در پناه حق

آدمک

سلام بر خواهركم و خواهركانم... جميعاً خوبيد؟ خوش‌ مي‌گذره؟

یگانه * خواب گریز *

یکتا.. در دلم مانده بود که بگویم می‌دانی آن سه خطی که پشت پاکت آن کارت بود، از چه کسی نقل کرده بودم..؟ .. شاید هم بهتر شد که اینجا گفتم‌ش حس تو موقع فهمیدن این بماند برای خودت و شاید حس من هم موقع گفتن برای خودم .. ترانه قشنگی بود به گمانم.. .. خوب باش..

حسین غیاثی

سلام به یکتا عزیز..خیلی خوشحال شدم نظرت رو دیدم....و یاد روزایی که تازه شعر می گفتم افتادم...سلام برسون اگه بچه ها رو می بینی..به امید دیدار