راه که می رفتم عضلهء پشت پایم همراهی نمی کرد. شده بود شبیه کودکی هایم که شیطنت می کردم میان بازی گرگم به هوا؛ جا خالی می داد.

زیاد زمین می خوردم. در و دیوارها را که اصلا حرفش را نزن. به جای من، همیشه تن آنها کبود بود از برخورد های مدام و پی در پی ام.

*

دکتر گفت:"خانمِ ... چشم هاتون مشکلی ندارن؟"

_ :"فکر نمی کنم آقای دکتر! در حد یه عینک که نمی زنمش معمولاً"

دکتر متفکر نگاهم می کند. :" زیاد زمین می خورین. شاید هم مال عجله داشتن همیشگیتونه. امّا برید چشم پزشک حتماً. شاید ضعیف تر شده باشن." و تاکید می کند:"حتماً برید"

و من با خودم خندیدم که:"چشم آقای دکتر!"

*

آمده ام چشم پزشک؛ خانم دکترم. تارا.

از پشت این دستگاهها که نگاهم می کنی دلم می لرزد خانم دکترم. این را گفتم به تو یا نه؟!

وقتی چانه ام را می گذاشتی روی پایه و لنزها را روی چشمهایم تنظیم می کردی، داشتم به همین فکر می کردم. به این که تو توی چشمهای من چند رنگ می بینی؟ چند حلقهء رنگی؟ _ آخر رسم دوستی مان، سپیده و من ، این بود که توی چشمهای هم می گشتیم دنبال حلقه های رنگی. و آنقدر می شمردیمشان تا برسیم به آن دایرهء سیاه وسط. همیشه من رنگهای بیشتری می دیدم توی چشمهای او ... می خندید و می گفت:"دیوانه ای تو به خدا!"_

می ترسم این بار هم توی چشمهای تو این من باشم که رنگ ها را بشمارم و این تو باشی که دوستیمان را ببخشی به دوستی های دیگری. می شود کمی دقیق تر توی چشمهای قهوه ای روشنم نگاه کنی؟

... بگذریم ... خوشحال بلند می شوی. توی چشمهایم هیچ چیز ندیده ای و این را با خوشحالی ایی می گویی که بیشتر می ترساندم.

آخر چرا؟! ... یعنی هیچ چیز برای تو، درون این دو کُرهء پُر از حرف نبود؟! نبود تارا؟ حتی با آن نور وحشتناک کور کننده هم چیزی ندیدی؟

*

" باز هم بررسی کنین بد نیست. درسته که به نظر آدم آرومی می آین، امّا همین نگرانم می کنه. تو این مدت، ندیدم یه بار هم اعتراضی کنین یا عصبانی شین. این خوب نیست اصلا خانوم مهندس. می شه کمی از درون ریز روحیتون کم کنین؟ ... " ... رئیس بخشم نگران بی اعتراض کار کردن و کار کردن و لبخند زدن و سکوت کردن و این گاهی زمین خوردن هایم بود.

*

سمیه دستهایم را می گیرد. "... زنده ای؟ چرا اینقد سردی؟" ... و من زنده ام امّا!

*

باز هم بررسی می کنم.

:

مرکز تصویر برداری د. عکس هایش را روی فیلم های دست دوّم ظاهر می کند. به لطفشان یکی دو روز مبتلا می شوم به نمی دانم کدام بیماری مغزی!!!

مرکز تصویر برداری الف. فیلم های نو مصرف می کند. سی تی سالم بود. به گمان آنها لااقل. سی تی همیشه باعث سردردم می شود. همیشه.

این وسط دلم می سوزد برای سیستم خدمات بهداشتی _ درمانی که صحت و اشتباهش بسته به بی وجدانی آدمهای به ظاهر تحصیلکرده! _بعضی آدمهای به ظاهر تحصیلکرده البته، نه همه _

*

از این تونل مغناطیسی هیچ وقت خوشم نمی آمد. هیچ وقت. حتّی آن موقعی که کارآموزی های لعنتی بی خود را باید سر هم بندیی می کردیم که بهترین حالتش هم این غول های بی شاخ و دم بود. _ خوشحالم که دیگر سر و کارم لااقل از نظر درسی بهشان نمی افتد. کم نیست این اصلاً!_ امّا یک خوبی ایی دارند این بار برایم. سردردم خوب می شود. ممنون میدان های مغناطیسی، ممنون!

...

پلاک را همیشه دوست داشتم.

...

نمی دانم. شاید. شاید هم نه. چه کسی می داند؟

***

پی نوشت:

1. می خواهیم این خانه را کمی عوض کنیم. شاید مدتی طول بکشد. شاید هم از این حس دو نفرهء مینو و من کمی در بیاید. خدا را چه دیدید؟

2. زینب از جایی حرف می زد که ... پُر برگردی جانِ من ... چه برفی بود امّا ...

3. هیچ وقت گفته ام چقدر دوستت دارم و تحسینت می کنم دخترک؟ ها غزلک؟

4. هر روز صبح دلم می خواهد گوشی را بردارم و هر چه توی این مدت درون دلم مانده هوار کنم بر روی سرت و بعد بی خداحافظی گوشی را بکوبم بر سر جایش. باور می کنی؟!

5. الهی و ربّی من لی غیرُک؟ ... بگو فاطمه ام ... تو بگو "من لی غیره" ؟

6. آفتاب بود و برف می بارید امروز ... می بارید ... شیشه را در دل سنگ نگه می دارد ... نگه می دارد ... می دارد ...

7. پارسال همین روزها پایم شکست. تو نفهمیدی امّا. نفهمیدی که چطور شکست.

 

 

/ 7 نظر / 3 بازدید
سعيد

اگر پرشين بلاگ هم بخشي داشت كه ميشد پيام را خصوصي ارسال كرد. مي‌نوشتم.

سايه ای غريب

ديشب خواندم... دوباره و سه باره و امروز هم... کاش نمی خواندم

مجتبی (شاسوسا)

سلام رفيق قديمی....تا همين چند وقت پيش نمی دانستم هنوز اينجا می نويسی تا يک رفيق مشترک گفت .....راستی پلاک ها حرف های زيادی دارند برای گفتن.

حامد

برای متن! من ورای اين همه توضيح و اين همه نوشته انصافا دل انگيز که واقعا هيچ نکته خاصی نداشت و به شدت تاثير گذار بود برای من را می کاوم و به توی يکتا فکر می کنم که هی ضمير به کار می بری و من از ضمير ها بيزارم.... گرچه خودم هم علاقه ای شديد دارم به بکار بردنشان و هی می خوانم و هی نمی فهمم.... تا برسم به پی نوشت يک و نمی فهمم و دو که نمی فهمم و ۳ که نمی فهمم و ۴ نمی فهمم و ۵ که نمی فهمم و ۶ که کمی می فهمم و ۷ که نمی فهمم و جمع در هر نوع مجموعه اعداد که بزنيد خانم مهندس برايندش نمي فهمم های من است که بيرون از حد است. اما حس خوبی داشت نوشته ات. اين خانه را هم هر کاری که می کنيدبکنيد ولی سياه نکنيد که ديگر نخواهم امد. ابی نکنيد که باز هم نخواهم امد. و بقيه رنگ ها هم همين طور. نوشته ها با خودتون... ( حالا کسی نيست بگه که خب نيا... مثلا ميومدی چه می شد که نيايی چی بشه!) خلاصه که امروز من هالم خوش نيست انگار. اصلا وقتی دنيا با من عناد می کند من چرا بايد با دنيا خوب باشم!؟

باغکوچه

می رسد روزی که عشاق از پشت شيشه های سفينه هايشان در هنگام عبور از کنار سياه چال های فضايی دست بر گونه ی محبوبشان می کشند و خبر ندارند روزگاری پدرانشان با زغالی نيم سوز ديوارهای با سرد و زمخت غاری را به يمن حضور يک جفت چشم نقاشی کرده اند که با همه ی گوزنها و بوفالو ها و ماموت های دوروبرش بی حضور آن چشمها لطفی نداشت یکی به ما بگوید ما به کجا می رويم .....

خون

سلام خانم... خوب کرديد آمديد... حيف شد چيزی نخوانديد... از خانم رزاقی هم تشکر می‌شود برای شعر خوبشان... چه خبرها؟