... 

دوستش دارد ... برای همین و به همین سادگی تعلق دارد به زینب رزاقی کاشانی ...

 

که فقط خودش می داند و نوشته هایمان، که چقدر به هم شبیه ایم ...

:

 

 

 

 

دوست می دارمت عزیزِ دلم، من به جایِ تمامِ کولی ها 

 یا شبیه تلاطـم خـورشیـد بـر تلاقـیِ بـالِ مـاهی هـا

 دوست می دارمت؛ غمی کم نیست، عاشقم؛ مثلِ برف، مثلِ نسیم

مثلِ باران که بر تنِ دریا می چکد از فرازِ آبی ها

عاشقم، سرخ و زرد؛ جنسِ کویر، مثلِ خورشیدِ پر غرور و نجیب

پیچ و تابِ غریب رنگی گرم بر تنِ بی قرار ساری ها

 

بین این کوچه های تنگ و سیاه، می دوم با خیال تو خاتون

قصّه گویِ همیشه ام شده ای بینِ این رخوتِ لالایی ها

 

دخترِ سبزه روی تاج محل، وارثِ بی تسلسل بودا!

می روی و سپید می پوشم، در عزا مثلِ رسمِ هندی ها

 ...

یکتا

پی نوشت: ایراد قافیه ای دارد، نه که نشود بر طرفش کرد... دوست داشتم این قافیه ها همین ها بماند ... دلیل خوبی نیست برای اشتباه نوشتن...می دانم ... اما بهانهء خوبی هم نبود برای ننوشتنش.. همین.

 

/ 12 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زينب به يکتا

می دانم يک روز من و تو -يکتا- به اين روزهايمان می خنديم که می نشينی و بی دريغ و بی سبب از پي ِ دل من بالا می روی و هی شعر و نوشته هايت را حرام ِ من ِ حرام خور می کنی که می خوانم و ذوق می کنم و از يک کلمه تشکر دريغ ... من و تو يک روز به اين روزهايمان می خنديم که بی خيال از نگاه غريبه و آشنا- که لابد می خوانند و زیر لب به خود شیفتگی من و تو می خندند-،تو به من غزل تقديم می کنی و من به محبوب ناشناس و ناپیدای شبها و روزهایم... یک روز به این روزهایمان می خندیم و دلمان تنگ می شود و کاش فقط دلمان تنگ بشود کاش که حسرتی نباشد ... حواست هست دختر داریم بزرگ می شویم. داریم بزرگ می شویم و کودکانه می خندیم .. نمی دانم چه طور می گذرند اين ثانيه ها. انگار مثل روحی سرگردان و از خود شده به نظاره نشسته باشم خودم را ،بی آنکه بتوانم در خودم دخل و تصرفی داشته باشم... لابد می گذرد و حواست هست که چه می گويم

يکتا به زينب

حواسم هست که دلمان اين روزها هوايی جايی است که من می دانم و تو ـ که شايد نه من به تو گفته باشم و نه تو به من ـ که راه برويم ـ با هم يا تنها چه فرق مي کند؟! که تو هميشهء خدا من را هم همراه برده ای دختر ... آن طرفهای آبی ها دلم برايت تنگ می شود و يادت باشد که يادم بماند آن راه سربالايی را دوباره بالا برويم و برايم بگويی و برايت بگويم و يادمان باشد که حسرت نشود قصهء اين روزهايمان دختر ... که اين ها را اگر نه به تو، به هیچ روح نازنین دیگری نمی شود پوشانید ... می فهمی؟! ... من و توی خودشیفته!!!هاه! خودشیفتگی مان را بگذار به حساب این مهربانی آدمهای دنیا دختر!!!! ... می بوسمت. حال تهوع و ناراحتی دیگران هم از این خودتحویل گیری مان برود به بهشت یا هر کجای دیگری که خودشان می خواهند، به من و تو چه مربوط؟!

آدمک

سلام خواهرکم... چه خوب است اين بهانه‌های گاه‌وبی‌گاه برای نوشتن... دستت درد نکنه... شاد باشی و برقرار... تا بعد...

فرهاد

سلام. عرض شود كه. باز هم گلي به گوشه جمال بر و بچه هاي خودمان....عالي بود و تاثير گذار. اين اشكالات قافيه اي را هم ولش!

امير

سلام/ازتوشته قشنگت به اندازه ي بهونه هاي قشنگت براي بودن لذت بردم/منم با 6 رباعي زهرايي به روزم/موفق باشيد

ناصر

خيلی حرفها بود برای گفتن. اما سکوت. اين بار از جنسی که نگفته ام برايت.

ناصر

سوغاتی تان خراب شد و انداختمش دور. نتوانستم بخورم چون برای من نبود و اعتقاد داشتم حضرت غريب برای تو داده. بگذار بگويم که گمان می کنم اين سوغات برايتان ارزش نداشت که ... . جای گله نيست. خداحافظ حضرت مثلاْ عاشق.

اديسه

ای بابا کجايی صاب خونه... بابا مرديم بس اومديم نوشتيم آمديم نبوديد. الو الو...

وقت تمام

دوست می دارمت؛ غمی کم نیست، عاشقم؛ عالی بود