عجیب توی دلم ریشه کرده ای دختر ...

 

 

می شود بگویم بعد این مدت سکوت؟ ...

بگذار بگویم ...

این بار بگذار از او بگویم برایت ...

لحظه های دوستی ... با هم بودن ... تنهایی ها ...

از همراه ثانیه های بارانی پارک امامزاده زرگنده و کلاغهایی که  ...

از ...

از همنشین نیمکت باغ فردوس ...

از چادرِ سیاهِ ...

از ...

...

بگویم برایتان که این خاتون قصه ها که کسی گفته بود انگار خود این دخترک لبریز از شیطنت آن روزها و آرام و متین امروز است ...

بگویم برایتان که تمام هر چه نجابت توی آن چشمهاست نمی شود که نگاهشان کنی و دلت تهِ تهِ سینه ات نلرزد ... نلرزد برای پاکی این چشمها ...

برای این تبلور معنای اسم ... یادآور خوبی است برای بانوی پاک تاریخ ...

بگویم که هنوز که هنوز است یادم نرفته چقدر توی آغوش دستهایش ... گریه ... بغض ... بگویم که هنوز یادم نرفته سالهای پیش را که چگونه گذراندیم ... چطور پشت سر گذاشتیم ماجرای: ” من ... تو ... ما ... “ ...

این روزها چقدر دلم تنگ می شود برای دقایق شیطنت های گذشته ... تمام خنده ها که پشتش لرز می کردیم از دردی که انگار توی وجودمان ریشه می کرد ... چقدر ...

بگویم چقدر دوستش داشته ام که نمی داند انگار ... نمی داند که هنوز این دل سیاه شده ام برایش هزار هزار سال تنگ می شود ... وقتی فکر می کنم شاید دیگر ... شاید دیگر ...

چقدر ...

 

 

 

قرارم بود این جا بنویسم که دلم چه می گوید ... چه ... برای مخاطب حقیقی هر نوشته ... و چه کسی از تو حقیقی تر؟

ولی ... دختر شبهای شعر ... همراه کشف بلندی های دانشکدهء دندان ... شریک خنده ها و گریه های این سالها ... ناظر متقابل بزرگ شدنم ...

بگذار چیزی نگویم که ...

بگذار قبول کنیم که هر دو خوب می دانیم ... بگذار ...

حرف های نگفته شاید زیاد باشد ... شاید حرمت سکوت چشمهایمان در هم زیاد شده این روزها ... شاید تفاهم سنگینی میانمان حاکم شده ...

شاید ...

ولی ... ولی ... با خودمان چه کار کرده ایم خانوم؟ ...

 

و ما قَتَلوه و ما صَلَبوه و لکن شُبِّه لهم  ( نه او را کشتند نه بر صلیبش کشیدند اما  اینگونه به نظرشان آمد ؛  نساء – 157 )

 

حرف غریبی نیست اگر برایت بگویم: ” کاش همیشه بمانی ...  “ ... یادت می ماند؟! ...

 

 

یکتا

 

/ 3 نظر / 7 بازدید
خون

با هم بودن...

ناصر

هوم...

حامد

اعصاب خرد کن است این هذیان ها...