جنوب ... سکوت ... آبی ها و حریر  ِ یاد ِ تو که شانه های خسته ام را در خود پیچیده است....

یک روز من ساکن جنوب خواهم شد و لباسهای دخترانشان را بر تن خواهم کرد، نقاب خواهم زد و آنقدر بر آب ها خیره خواهم شد تا تو بیایی و آرام کنارم بنشینی و بعد مرا چه حاجت به آرامش این آبهای مهربان؟

یک روز به جنوب خواهم رفت، نقاب خواهم زد و در بین نخلها پی ِخیالی عزیز خواهم گشت ـ پی ِ بی کران ِ توـ و دامنم را پر از خرماها و خاطره ها خواهم کرد تا بهانه ای باشند برای سرانگشتان گیجم که کمی بد مستی کنند با لبانت و تو طعم گرم و شیرین ِ جنوب را از دستان من آغاز کنی ...

یک روز ... یکی از همین روزها که خودم را از درس و دانشگاه و تب ِ شهر رها کنم به جنوب خواهم رفت و در پستوی کاهگلی خانه ـ بدون ِ نقاب ـ تو را به انتظار خواهم نشست با سفالی پر از آب و پیاله ای که میان انگشتانت بنشیند ـ و جای انگشتان ِ مرا تنگ نکند ـ ... از حصیر برایت بادبزن خواهم بافت و از بازار ابریشم خواهم خرید تا هر وقت که به خلوتم آمدی پیشانیت را با آن خشک کنم و جایی برای بوسه های خودم باز ....  آرزو که عیب نیست ،هست؟

به سرم افتاده این روزها که هنوز جنوبی نشده ام بروم دست ها و بازوهایم را از حنا نقش بزنم ـ و دلم خوش باشد به اینکه هر جا که نقشی هست جای دستها ی توست ـ و یادم بماند که من جنوبی ام ... یعنی یک روز جنوبی می شوم

یک روز جنوبی می شویم

                               و خلاص                                                   

مینو

/ 14 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محراب عزيزي

سلام.... ديگر عادت كرده ام اينجا را با همان اسمش به خاطر بياورم نه با يكتا و مينو و...و اصلا مگر فرقي هم مي كند؟ مهم است كه دوباره آمديد و آب و جارو كرديد و تار هاي عنكبوت را از گوشه كنار اين خانه گرفتيد. راستي... رمضانتان مبارك!

گمگشته

حس عالی دارم... برای بخشش سخاوتمندانه اين حس سپاس...

فاطمه

سلام ... این یکتا خانوم ما که غیبشان زده ... ببینم مینو خانوم نمیشود به جنوب شرق قناعت کنید و قدم روی چشمهای من بگذارید ؟؟؟ ما هم نخل داریم ... پرتقال ... پسته ... گرما ... تا دلت بخواهد صفا .

يکتا

الهی بميرم برای غصه شدنت دخترک که اين خانم عبداللهی ما نگذاشت يک دل سير اذيتت کنم ... خوبی گلک بی تلفن؟! خوبی خانوم ساعت ۱ نصفه شب؟!! آخه من چی بگم که هر روز کلاس و درس و بعد نمی گذارن ساعت ۵ قرار بذاريم با شما باغ فردوس؟!! ... خب حالا شما خانوم هفته ديگه وقت يعنی ندارين اصلا که بشه يه چيزی رو بهتون تبريک گفت؟!

لی لا - آبی آسمانی

من شرمندتم.... خيلی ... راستش اينه که يادم رفته بود... راست ترش اينه که چون می رم مستقيم بلاگ يکتا اينجا از قلم می افتاد... راست ترينش هم اينه که تو نمی اومدی و من طبق عادت هر بار سراغ کسانی می روم که توی پست قبل کامنت گذاشتن. عادت خوبی نيست اما ... ببخشيد سعی ميکنم تکرار نشه :) جنوبی بودن خوبه يعنی؟آخ اونجا که از پستوهای کاهگلی گفتی و سفالی پر از آب ... تشنه ام شد چقدر ! :) مينو! سعی ميکنم باشه ؟ ولی شما هم کمکم کن.

فاطمه

يکتاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

محمدياسر

را ستش برای گوش دادن اين نواهای بهشتی هم می شود اينجا امد