بیش از این ها می توان خاموش ماند ...

<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

برایِ ماهِ قبیله ... برایِ چشمهایِ نجیبِ ماهِ قبیله ... ( بعدِ این تا همیشه غریبه ام لابد، نشد که ... لابد خودم نگذاشتم ... من را نبخش! ... )

...

 

شبِ بدی بود ... می شود گفت بد را هنوز برایِ این شب معنی نکرده کسی ... خُب حرفهایِ ناگفته را ... باید ...؟!!! ... نه! شاید هیچ هم نمی باید گفت ... شاید اگر قرار بود گفته بشوند اسمشان را نمی گذاشتند حرفهایِ ناگفته ... می فهمی که ... خیلی اتفاق ها مالِ دیر بیدار شدن است ... مالِ دیر فهمیدن ... مالِ دیر رسیدن و عجیب هی دارم تویِ سرم دوره می کنم: " که این دخترک آخر چرا همیشه اینقدر دیر می رسد؟!! ... " ... باورم نمی شود اینقدر زود تعبیر شود برایِ خودم، غزلی که داشت برایِ تو نوشته می شد ... برایِ روزهایِ حسادت ... دلتنگی ... :" و دیر آمده بودم؛ نشد که من آن زن ... " هی یادم می رفت تویِ چشمهات نگاه کنم و همین شد که می ماندم قهوه اش تلخ بود یا نه ... :" بود یا نه؟!!" ... :" بریز تویِ پیاله نگاهِ تلخت را ... دو نی لبک، دو تلاطم، دو قهوه یِ روشن ... " ... قبول! این ها همه اش مالِ دیر رسیدن است ... مالِ دیر رسیدن ... مالِ این است که وقتی راه را باز می کنی برایِ رفتن، لابد دیگر نمی شود جویبار رفته از راه را دوباره برگرداند ... جرات نمی کنی ... :" سرت را بنداز پایین، راهت را برو ... یا لااقل سر راهِ کسی نایست ... کنار برو ... " ... _ چقدر با خودم حرف می زنم _ ... خیلی وقت است که خدا با من حرف نمی زند ... نه اینکه ... نه! این کتاب همیشه تویِ این اتاق باز است ولی ... خیلی وقت است خدا با من حرف نمی زند ... شاید این هم مالِ همین است ... مالِ همین که خدا با من حرف نمی زند ... فقط نمی فهمم چرا این روزها این همه اتفاق افتاد که نگذارد حرف بزنم ...: " حسود شده ای دختر ... " و عجیب دامن می زد هر چیزی به این حسِ ناخوانده ...

گاهی فکر می کنم من که _ نعوذ بالله _ یعقوب نیستم ... چه دلی داشته پیرمرد ... بی بهانه و بی دلیل ... چه دلی داشته پیرمرد ... اوّل صبح حافظم را باز کردم ... بی فاتحه ... بی سلام ... :" چو قسمتِ ازلی بی حضور ما کردند ... " تلخ خنده بود هر چیزی که نشسته بود رویِ این صورت ... " گر اندکی ... " ... اندکی؟!!! ... تویِ سرم می چرخد ... لابد اندکی ... لابد من نمی فهمم ... لابد مثلِ همیشه ای که نفهمیده بودم این بار هم ...

بعدِ رفتنت رفتم پشتِ بام ... _ کاش یک جورهایی می شد این چند ساعت سکوتی را که ریختم تویِ این چند نقطه ها را بخوانی ... _ بر که می گشتم مادرم ترسیده بود ... لباس پوشیدم به هوایِ دانشکده آمدم بیرون ... و اين غروب ها انگار عالم و آدم را كرده اند در چهار ديواريِ سينه ام و عالم و آدم مي خواهند بيرون بريزند از آن ...

...

تو چرا؟!!! ... ترانه یِ این جا را برداشتم ... اصلاً حالم از هر چه وصفِ حال به هم می خورد ... دوباره انگار زمانِ دیوانگی است ... چقدر هر روز بگویم که:" فردا حتماً بهتر می شود ... "؟!! چقدر؟! ... با خودم فکر می کردم:" می رم که بزرگ شم ... صبر می کنم تا بزرگ شم ... اون قدر که لااقل رویِ نوکِ انگشتهایِ پا به بلندیِ شانه یِ بودنش برسم ... می رم که شجاع شم ... اون قدر که شجاعتِ ایستادنِ در کنارش رو داشته باشم ... " ... با خودم فکر می کردم:" تویِ این سفر ... می رم که اندازه 23 سال بزرگ شم و برگردم ... " ... آرام باش ... آرام ... من درد را خوب می فهمم ... نترس ... بعضی زخمها هیچ وقت از بین نمی روند ... دُرُست شبیه این جایِ زخمِ شبیه بریدگیِ رویِ استخوانِ مچم ...

...

گفت آنجا تمامِ کمیل ها را به یادِ این دخترکی می خواند _ که هیچ وقت کمیل را نفهمید _ ... من نمی فهمم ... نمی فهمم وقتی زیرِ لب کسی درونِ من دارد زمزمه می کند:

یا سَیِّدی وَ مَولای
اقسم صادقاً
لَئِن تَرَکتَنی ناطقاً
لأضجن اِلَیکَ بَینَ اَهلها ضَجیجَ الأمِلین
و لأصرخنَ اِلَیکَ صراخ المُستَصرِخین
و لابکینَ عَلَیکَ بِکاءَ الفاقِدین
و لانادینکَ اَینَ کُنتَ یا وَلی اَلمُؤمنین یا غایه آمال العارِفین یا غیاثَ المُستَغیثین یا حَبیبَ قُلوب الصّادِقین و یا اِلهَ العالَمین ...

 من نمی فهمم این ها یعنی چه وقتی هی تویِ خودم دنبالِ این صدا می گردم ...

چرا اینقدر ضعیف بودم که نمی دانستم؟!!! ...

 ...

تمامِ لحظه هايی که صدایی ملايم حرف میزد ... اشکها بی اختيار می ريختند ... و من درد می کشيدم... من بايد ...

... چند وقت شده بود ... چقدر گذشته بود ... چقدر بود که من حرف نزده بودم ...که ما حرف نزده بوديم ...

چقدر بود که از دست داده بودمت؟! ... فراموش می شوم ...


... اَللّهُمَّ اِنّی اَسئَلُکَ سُؤال خاضِع مُتذلل خاشِع
اِن تَسامحنی و تَرحَمنی
وَ تَجعَلَنی بِقِسمِکَ راضیاً قانعاً وَ فی جَمیع اَلاحوال مُتواضعاً ...

...

 حالا منم و : پنجره ای که رو به ماه باز می شود، اتاقی که از بس تاریک است کسی به داخلش نمی آید،

چراغی که هیچ وقت روشن نمی شود و عکسی که ... گنبد طلایی که ...

...

 

قال اِنَّما اَشکوا بَثی و حُزنی اِلی الله و اَعلَمُ مِن الله ما لاتَعلَمون ...

 

یکتا

 

یا علی

 

/ 40 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لا

آب می پاشم هر روز از کاسه ی لاجوردی دلم روی جاده ی خالی يک آشنائی تازه که برگردی زودتر...

مژگان بانو

سلام بانوي يكتا! احوال شما؟ خانه نو مبارك. عجب حسي در جان اين جملات ريخته اي بانو.دستت درست.

حسن اوجانی

سلام قولا من رب الرحيم...نوشتن برای يکتا...بعد از ليلا...به قول حامد شايد اين زنجير رشته آشنای نامريی بين زمين و آسمانهايمان باشد...اما هر طور هم که باشد لا اقل ليلا ( لی لا ) ميداند که من آنقدر نديد بديدم که از اين جور هم زمانيها يک جورهايی پشتم ميلرزد...دلم تنگ است برای آمدنت...از روی همان خودخواهي...آن سفر کرده که صد قافله دل همره اوست...*...دست و دلم به قلم زدن نميرود...قول داده ام که از تمام حال خرابيهای دنيا فعلا دلتنگ تو باشم و بس...تا دوباره برگردی و روی شانه هايت خراب شوم...تا نازم را بکشی...من ناز کردن نميدانم اما تو خوب ناز کشيدن ميفهمی...ببخش...برای تمام بودنت و بودن تمامت حتا از دورها ميخواهمت...گفتنی زياد دارم...ناگفتنی بسيار تر...يا علی

حسن اوجانی

سلام قولا من رب الرحیم...تسلسل خاکستری رنگ این روزگار عجیب به طرح این قاب بیروح و زهوار در رفته عمر می آید...همان که به قول دکتر شهید عمر ناچیزیست که به هر صورتش میگذرد...از توالی و تواتر این روزها و شبها گلایه ای نیست...خلاصه اینکه ملالی نیست جز دوری شما:)تازه خدا که باشد بادبه هر طرف که میخواهد بوزد...ناله کردن هم حکایت ما نیست...حوصله ام نمیکشد باقی را برایت بنویسم...پس تا بیایی ...یا علی

یه خواهر کوچولو

من از همينجا ميخواهم فرياد کنم.......... فرياد کنم که ناخوانده هم صفحه ات را با گردش چشمهايم ... با يک نظر می شود سنگينی هايش را ديد.............. انقدر که اجازه ندارم بخوانمش........... آنقدر که يادم می رود آمده بودم بگويم دعايم کن.......... آمده بودم بگويم چشمهايت و چشمهايم چقدر خوب در لحظاتی که بايد می فهميدند هم را فهميدند......... و چقدر خالی است جای نگاهی که اينروزها تپش های قلبم را در چشمانم بخواند.......... دلم گرفته است يکتا و تو آمده ای و حرف از رفتن می زنی.......... حرف از نديدن........ نديدن و رفتن........ و چشمم مانند دلم پر می شود...... از جمله های هميشه ناگفته...... جمله های لعنتی که بر روی هيچ کاغذی روان نمی شوند......... مگر جرعه جرعه بغض وار بيايند و بنشينند و بيتوته کنند و نهايت روزی در مه آلودی يک روز بارانی بشود

یه خواهر کوچولو

.......... نه نمی شود....... دلم برايت تنگ می شود اما به روی خودش نمی آورد که مبادا برايت سخت باشد...... دلم برايت تنگ می شود........ قرار نبود پرنده های امامزاده ما را ببينند روزی ...... کنار هم........... اما حالا با اين قدر فاصله................ قلبم می سوزد......... دلم اما انقدر شبيه سنگ شده که خم به ابرويم نيايد........ برای دلم دعا می کنی؟؟؟

ahmad alipour

سلام:پيشنهاد می کنم در روز پنجشنبه ۱۷ شهريور ۱۳۸۴ در اقدامی هماهنگ با صدور بيانيه ايی مشترک که در همه وبلاگهای موافق اين پيشنهاد منتشر می شود با معصيبت زدگان ايالات کاترينا امريکا ابراز همدردی و همدلی کنيم و نشان دهيم که ملت ايران مهربان و انساندوست هستند کاری که وظيفه دولت و حکومت جمهوری اسلامی است و از آن سر باز زد ما وبلاگ نويسان انجام دهيم اگر موافق هستيد برای من کامنت بگذاريد تا در روز سه شنبه متن را برای شما ايمل کنم //متن پيشنهادی حاوی هيچگونه مطلب و يا انديشه سياسی نيست و فقط در بر گيرنده احساس ملت ايران به آسيب ديدگان سيل اخير در امريکا است که ده هزار نفر در ان جان دادند// موفقر باشی احمد //شما هم اين پيشنهاد را به ديگران بکنيد //

hamedaskari

سلام عليکم بما صبرتم می دونم خيلی بی معرفتيه خيلی بی انصافيه ولی اينجا هنوز کويره و خوشبختانه يا متاسفانه پای اينتر نت به اينجا بايد و شايد باز نشده ثانيا صب تا شب دویدن واسه گرفتن جواز و گواهی و پروانه و نقشه و هزار کوفت و زهر مار ديگه واسه ساختن يه سرپناه رمقی واسه آدم نميگذاره که با خودش خلوت کنه اين عمل لوزه هام هم شده قوز بالا قوز ولی به خدا به ياد همه تون همستم . ...بر همانيم که بوديم و همان خواهد بود ....

shaghayegh

مثل هميشه نوشته هاتونو دوست دارم...و يه دنيا لذت بردم.سری بزنی خوشحال ميشم.راستی!آهنگت کجا رفت؟

ashil

و يعقوب گفت اين بوی يوسف است که می شنوم... گفتند هانا تو در گمراهی سابقت هستی... دلم لرزيد ...