به ... به ... بشمار تا ۹ ...

1_ امروز فكر مي كردم به فرشته ها ... به بچه ها ... داشتم فكر مي كردم حتماً چيزي هست كه ارزش اين همه كوچك بودن برايِ شنيدن را داشته باشد ... لابد چيزي بوده كه ارزش اين همه ظرافت را داشته ... كه بشود تمامِ آن هجومِ ناشي از باورِ چيزي را تحمل كرد ... گاهي حرفهايِ بچه ها را اگر گوش كنيم ... بچه ها انگار صدايِ فرشته ها را بهتر مي شنوند ... چرا اين هارا اينقدر دير مي فهمم؟!!<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

...

2_ يا حسرتي علي ما فرطت في جنب الله ... همین برایِ امروز ... انقدر تویِ مهربانی آدمهایِ خدا غرق شدم که هنوز چشمهایم خیسِ خیس است ... جایِ کسی عجیب خالی بود ... با خودم فکر   می کردم چقدر خودخواه شده ام!!! و بعد به خودم گفتم:" آدم خیلی باید متلاشی شده باشد که این طور نتواند خودش را جمع کند از تویِ چهاردیواریی که اسمش را گذاشته اند: " اتاق " !!" ... تو باید ببخشی ...

3_ امروز که رفتم خانه ... وقتی مثل همیشه از سرِ کنجکاوی _ یا شاید چون همیشه دوست دارم تویِ صندوقِ پستیمان چیزی باشد _ سرک کشیدم تویِ صندوق پستی و ... چیزی نبود ... پله ها را دویدم بالا و انگار نه انگار که کلیدهایم جا مانده توی اتاقم و باید منتظر بمانم که پدرِ عزیز از پشت سر بیایند و در را باز کنند _ کسی خانه نبود آخر _ ... تویِ اتاق، رویِ میز، بسته ای بود تویِ همان جعبه هایِ آشنایِ پست ... :

گیرنده: تهران _ خیابانِ ستارخان _ خیابانِ باقرخان _ .... خانم یکتا امین کاشانی ملاحظه کنند ...

یک خط نرم و ظریفِ بدون خط خوردگی با کمی شکستگی تویِ الف ها ...

فرستنده: _________________ ( هیچ ... فرستنده نداشت ... )

بسته را گذاشتم رویِ تخت و انگار بخواهی اتفاقِ تازه ای را کشف کنی نگاهش کردم ... آرام و بی صدا نشسته بود روی این سرخیِ بی نهایتِ بالشها و ... بازش کردم ... یک پاکت و یک جعبه هدیه ...

رویِ پاکت همان دست خط نوشته بود: " دلم نیومد امسال رو بدون حضورش شروع کنی ... این ها مالِ تو اند ... پیشِ من امانت بودند ... و ... تولدت مبارک یکتا! این رو از طرفِ ___ بهت گفتم و از طرفِ خودم ...  " ... جعبه اما: قاب خاتمِ مینیاتورِ شکارگاهی بود که ... و قابِ خاتم مس کاری گل و مرغی بود که ... و نمادِ قالب ریزی شده پرسپولیسی بود که ... سی دی هایِ سید بود که ... و ... و ... و دفتر زرد رنگی که تمامِ نوشته هایِ زمانِ عاشقی کردنِ دخترکِ 20 ساله ای را تویِ خودش داشت ... و ... و ...

مات شده ام ... عادی بودم ولی ... من عادت کرده ام به عادی بودن ...  ولی چرا ننوشته بود اسم و آدرسِ فرستنده را وقتی اینقدر می شناسمش؟!!! ... دلم می خواهد بپرسم:  " عسل! چرا نخواستی فرستنده باشی؟!! " ...

...

4_ همیشه از خودم می پرسم:" چرا هیچ چیزی به من مربوط نمی شه؟!! " ... یادم هست که مدتی ننوشتم ... مدتی تمام ساکت ماندم بی حرف ... مدتی تمامِ نقطه هایِ این صفحه ها را عاشقانه کردم ... از دیوار و پنجره واژه می ساختم و همه می شدند عاشقانه هایی از تو ... مدتی ولی ننوشتم ... نبودی و من نمی شد که بنویسم ... واژه از کجا می آوردم برایِ نوشتن وقتی نبود کسی که تویِ نگاهش نگاه نکرده غرق شده  باشی تویِ مدام ترینِ عاشقانه ها ... تنها نبوده ای که بفهمی وقتی با این ذره ذره وجودت تنهایی را تویِ تمامِ جمع ها و گروه ها حس می کنی، آن وقت دیگر نوشتن معنایی ندارد ... می گفت:" تو محکم تر از چیزی هستی که نشون می دی! " و من تویِ دلم خندیدم به این همه آرامش که لابد او بهتر از من می بیند ... ولی حالا خوشحالم ... خیلی خوشحال ...

...

( 5 به صاحبِ عجیب ترین چشمهایِ امروز ... )

5_ امروز فهمیدم هیچ قصه ای با رفتن تمام نمی شود ... این را تو هم می دانی مگر نه؟!! ... برایِ تو هم حتماً رفتنی بوده و لابد این را هنوز هم تویِ لایه لایه وجودت می فهمی ... فقط باید یادم بماند هنوز چشمهایی هست که برقِ آدم بودن را تویِ آنها می شود به تماشا گرفت ... باید خیلی مواظبِ این چشمها بود که از این تشعشع نیفتند ... هنوز خیلی ها هستند که باید این چشمها را ببینند ... اصلاً اگر من بودم این چشمها را هم جزء گونه هایِ در حالِ انقراض معرفی می کردم ... می دادم تمامشان را قاب بگیرند _ نه فکر کنی از این قاب های فلزی تابلو خراب کن ها، نه! از آن قاب هایِ لبریزِ از عشقِ کار دستِ تمامِ عاشق هایِ بازارِ نقشِ جهان ... _ می دادم تمامشان را قاب بگیرند و بگذارند سر درِ تمامِ مدرسه هایِ ابتدایی که لااقل بچه هایمان از اول عشق را اشتباهی نروند و اشتباهی نفهمند ... یعنی تویِ گوششان نکنند که می شود عشق را تویِ کوچه پس کوچه هایِ بن بستِ شهرشان پیدا کنند حتی اگر ندانند قرار است عاشق چه باشند ... می دادم بگذارند سر در تمامی مدرسه ها که جایِ آب و آیینه، کنارِ مصحف، بچه هایمان از همان روزِ نخست یاد بگیرند در حریم این کلمه سه حرفی تخطی از خیلی چیزها جایز نیست ... نه به حکم عقل که به حکم انسان! ... هنوز خیلی ها هستند که باید این چشمها را نشانشان داد و گذاشت تویِ مزرعه حیاتِ این نگاهها سیر راه بروند ... بدوند ... تا یاد بگیرند و این آموخته ها را سینه به سینه _ درست شبیه صدایِ سوزِ عاشیق های آذربایجان _ تویِ گوشِ آیندگانی که نمی بینند زمزمه کنند _ زَم زَم شنیده ای مگر نه؟!! _

...

6_ یادت هست یک روز برایت گفتم از ... گفتم برایت:" شده تا به حال تکه سنگی رو از ساحل با خودت آورده باشی که خاطره اون سفر همیشگی بشه تو ذهنت ... سالها نگهش داری کنارِ بقیه گنجینه هایِ خاطره هات و بعد ... یک روز درست از بالایِ پنجره اتاقت پرتابش کنی تویِ باغچه پُر از علف هایِ هرزِ همسایه و دیگه نتونی از بقیه تشخیصش بدی؟!! خاطره یواش یواش تویِ ذهنت پاک می شه ..."

...

7_ چرا این روزها اینقدر به بودنت احتیاج داشتم و هر بار ترسيدم از اينکه آوار شانه هات باشم؟!!! ببخش که این طور گفتم ولی ... این چند روزِ آخر، شانه هام درد می گرفت و ... کسی نبود ... خواستم که تو باشی ولی ... نه اين که نخواستی؛ نه! ولی شايد نمی شد ... شايد نبايد ... من باز هم باید معذرت بخواهم ... گاهی يادم می افتد هنوز حقی ندارم برایِ تکیه کردن ... ناراحت نباش ... این هم درسِ خوبی بود که یادم بماند برایِ بعدها ... شاید کسی نتواند ... شايد اصلاْ نشود ... این را باید می فهمیدم ... نترس.

...

 

8_ امشب بعد از مدتها ... :" الهی و ربی من لی غیرک اسئله کشف ضری و النظر فی امری ... "

...

9_ 23 سالگی هم تمام شد ... به قولِ آقای ناجی، دُچار ( وارد 24 سالگی ) شدم امروز!! ... جایِ کسی عجیب خالی بود امروز ... خودت خوب می دانی که چقدر دلم برایت تنگ شده ... همین.

 

یکتا

یا علی

 

پی نوشت: دلم می خواست این بار نه مثل همیشه بنویسم. فقط حسی بود که باید می نوشتم و ... شد همین ...

 

/ 21 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیدایی

ديروز توی دلم ماند دخترک به چشمهات خیره شوم ... يک دل سير حرف بزنم ... بگويم چقدر ... چقدر ... دوستت ... دا ... رم ... خانوم هميشه سوگلی عاشقانه ها ... دچار بودنت مبارک ... و اينکه ... به صاحب عجيب ترين چشمهای ديروز بگو : «چقدر هديه اش قشنگ بود ... هر چه می خوانم دل نمی کنم ! ... »

الهه بانو

سلام... آخ ! چقدر دير رسيدم بانو !... تولدت مبارک .... هزار ساله شوی شادمان و پر اميد... **** روز تولد تو ميلاد عشق پاک است... برای شکر اين روز پيشانی ام به خاک است........... (آيکون چشمک).... يکتا جونم ... بخواهی يا نخواهی ميخوام برات فال حافظ بگيرم... نيت کن تا من حمد رو ميخونم... ببينم هديه خواجه واسه تولد بانومون چيه....

الهه بانو

http://fallhafez.zanrooz.com/fal/33.gif ...... آخ آخ آخ..... چه کرده ای ديشب بانووووووووووووووووووو ... بابا ما رو هم يادت باشه .... ******** دوش ديدم که ملايک در ميخانه زدند... گل آدم بسرشتند و به پيمانه زدند....ساکنان حرم ستر و فاف ملکوت ... بامن راه نشين باده مستانه زدند... آسمان بار امانت نتوانست کشيد... قرعه کار به نام من ديوانه زدند... جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه ... چون نديدند حقيقت ره افسانه زدند... شکر آ» را که ميان من و او صلح افتاد..... صوفيان رقص كنان ساغر مستانه زدند..... آتش آن نيست که از شعله او خندد شمع... آتش آن است که در خرمن پروانه زدند... کس چو حافظ نگشاد از رخ انديشه نقاب....تا سر زلف عروسان سخن شانه زدند....******* من كه لذت بردم... تو رو نميدونم يكتا ... همين كه باعث شدي يه غزل تايپ كنم و بخونم و زمزمه كنم مرسي....

الهه بانو

اين هم زيرش نوشته بود که نميدونم چقدر صحت داره... http://fallhafez.zanrooz.com/fal/33t.gif ..... بانو... جدای همه چيز... التماس دعا..... الهی که لحظه لحظه ات تولد ايمان و توکل و صبر باشه و تولد هر لحظه ات مبارک.... هديه من برات يه دنيا عشقه...

محبت

اولا تولدت مبارک !!! ... ثانيا عجب قشنگ مينويسيا ..... معمولا وقتی ميری تولد شاد بر ميگردی ...ولی تولدت حس و حال غريبی داشت ..... خوب تولد يکتا تک ميشه ديگه ...متفاوت ترين تولد !!!...

zahra

عشق به ديگری ابزاريست برای زيبا و زيباتر ساختن زندگی . عشق به خدا ابزاريست برای تزکيه ی نفس و تعالی بخشيدن به روح......تولدتون مبارک!

یکتا

سلام ... ممکنه شماره هفت خودش رو معرفی کنه؟!! ... اگه از نظر خودشون ايرادی نداره لطفا اين کار رو بکنند ... ممنون ... يا علی

محمد هاشم

بنده از اون سری که حزن نگاه را تعطيلش کرده بوديد فکر ميکردم اين ورا نبايد دونبالتون گشت. متأسفانه اين شيدايی هم که چي بگم اصلا انگار نه انگار دوست مشترکی چيزيه! بعد صد سال امروز ميگه «چرا تولد يکتا ر تو خونه احسان تبريک گفتيد؟ ... » حالا خلاصه که شما ببخشيدش. اما بگم که خيلی خيلی خيلی خوشحال شدم ديدم انجائيد! تولدتون هم که برای يه بلاگستان مبارکی آورده و ديگه نياز به گفتن ما نيست. اما آرزوی سلامتی و بهروزی ميکنم براتون!

بادصبا

سلام خانومی..... خوشحال شدم از ديدنت......... بازم تولدت مبارک............ علی علی

سینا

نوشته ها که کهنه نمی شن...می شن؟ پس چه ایرادی داره بعد از سه سال اینجا باشی و حرف بزنی من خیلی کوچیک بودم...یادم می آد کنار دریا ...صبح...صبح آخرین روزی که می خواستیم برگردیم...من و مامان با هم رفتیم کنار ساحل...ساحل سنگی بود و یادم می آد درخت ها تا خود ساحل جلو اومده بودن... درست یه جوی آب خیلی کوچولو هم از لابلای درختا بیرون می اومد و به دریا می ریخت... من و مامان قدم زدیم و سنگای رنگی جمع کردیم... یه بغل اون سنگا سالها توی گلدون تو خونه مون بودن همیشه می گفتم مامان... یادته اینا از کجا اومدن...یادش بود...تا اینکه ما از اون خونه رفتیم و سنگا موندن همون جا...همیشه می گفتم می رم در اون خونه رو می زنم می گم ببخشید ما سنگامون رو جا گذاشتیم... می شه بدینشون؟... اون وقت اونا می پرسن شما؟...و منم می گم...من اینجا به دنیا اومدم... بغض می کنم و برمی گردم... تولد 23 سالگی مبایرک