مثل باد ...

به احترامِ زمستانی که تو را ... تو را گرفت ... <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

دوباره مي آيي که بر صليبت کشند، که من آنجا بايستم و گريه کنم و باران بگيردُ خونها را بشويد وُ باز خون تازه بجهد بيرون... چرا تمام نمي شود اين همه جوشش مدام از درونِ تو که چقدر سرريزی و فکر

من را نمي کني که اشکهايم تمام مي شوند و بعد ... کاش مرا هم وصل کني به همان دريـــــــا ...

تمام شيارها را که مي گذارم کنار هم، باز همان تصوير محو صورتت را مي سازم که هيچ شباهتي

انگار ندارد به تو ... و از آن همه چه مانده؟! بعد از تو چه ماند؟!! ... چقدر نفهمیدم که چند نفر؟!!!
برای من امّا همين نامت لابد بس ...
همين روياي با تو بودن بايد همه اش باشد ...
همين هذيان گفتنهايِ من، شايد همين است ...
و همه یِ آن يگانگي همين است ... همين است ... همين ...
توی بهترين دردي که در سينه ام دارم، هنوز مي تپم! مي دانم، مي داني سکوت ... سکوت ...

مثل باد وقتي كه دستهايت را به من نشان مي دهي ناشيانه دركت مي كنم، نه آنچنان كه هستی

 دلش براي تو تنگ شده اين دل ...

يادم ميافتد كلمات فقيرند.
باز دلم ميريزد.


................................

چشمهایم را می زنی ...

 

نمي شود يک بازی ای بکنيم؟!
روی بالاترين جا، بالاترين نقطه قرار مي گذاريم و بعدش تو نمي آيي! »

يکتا

 

/ 51 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یکتا

آقای زارعی کيا ... حرمت حرف هايتان را هيچ وقت نشکسته ام ... حرمت خلوت ديگران را ـ هر چه هست به نظرتان ـ نشکنيد ... نمی پسنديد متاسفم اما قرار تغيير برای کسی نگذاشته بودم گمانم ... افتخار اينجا به آزار ديدن نيست ... که وقتی ماجرا نمی دانيد حکم نکنيد ... افتخار اينجا فقط و فقط به خودش بودن است ـ اگر اصلا افتخاری در کار باشد ـ ... سه نقطه ها را هم نخوانده ايد آقا ... نخوانده ايد ...

یکتا

آنها که با من اند و با آنهايم شايد خيلی بزرگتر از آنی باشند که حرفی درموردشان به زبان بيارم ... اگر کسی نمی فهمدشان مشکل تفاوت باورها نيست ... مساله تنوع راه هاست ... شما بزرگتريد ... قبول ... ولی اين جا همه چيز تازه است ... همه چيز ... نه بوی ماندگی می آيد برای خودمان نه رخوت ... زنده تريم از هميشه ... باور نمی کنيدش را خودتان وکيليد و بس ... اما خدای من که خدای شما و هر باورمند و ناباور ديگری هم هست نيازی به قفل و دخيل هايی که من نمی بينم و شما ديده ايد ندارد ... من پنجه به دستهايش می اندازم آقا ... شاد تر از قبل باشيد ...

يه آدم معمولي

... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ... ...........

shaghayegh

دلم تنگ اين قلم شده بود بانو...چه ارامشی دارد اينجا...مثل گلدان شمعدانی مادر بزرگ...اينجا بعض هم که باشد آرام است...آرامش دارد.

همایون عطایی

سلام ...وبلاگ خوب شعرای قشنگ ومخصوصا تراته های عالی داری..........لذت بردم......پاينده باشي

خون

متنتون خوب بود. یک جا عوض کردن سطر خوب نبود "و فکر من را ..." چون جمله تمام نشده و علامتی هم ندارد. وقتی "رویای با تو بودن" بس باشد درک، ناشیانه نخواهد بود. همه ی کلمات هم فقیر نیستند، بعضی هاشون خیلی هم غنی اند.

مریم

شقایقها نمی میرند پس تا مرگ شقایق ها دوستت دارم... یک مریم پاییزی تنها تنهای تنها...

amir

آری از چشم تو پیداست که فریاد زدی: ((دل خوشم، عشق من، انگار به رنجیدن تو ! ))