چقدر هر که بيايد گمان کنند تويی؟ *

پرنده مرد

پرنده از اولش هم مردنی بود

پرنده مرد از بس که توی قفس بود و بال داشت

پرنده مرد از بس که آرزو داشت

پرنده خیلی مردنی بود

پرنده حواسش نبود که باید بال بزند نه بال بال

حواسش نبود که توی قفس نمی شود بال زد

پرنده اصلا خیلی حواس پرت بود ... پرنده اما بعدا فهمید که باید بمیرد

پرنده برای پرواز، باید فقط می مرد.. که مرد

پرنده ام پرواز را بلد بود ... نمی دانست امّا ... نمی دانیم

....

خیالت آسوده عزیز، پرنده را کسی نکشت .. پرنده خودش مرد

پرنده خیلی مردنی بود،خیلی

.

.

.

و دانه دانه ی بساط عشق

                                   روی دام ها پلاس شد

و لب زدن به دانه ها که موجب ِ هراس شد...

هرس شدیم ناگهان میان ِ گندم و زمین

و زندگی که باز هم

                         بدون ِ عشق  بی اساس شد

--------------------------------------------------

* مژگان بانو

مینو

 

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنها !

زندگی شبيه داستان که می شود ، ديگر نمی توان نويسنده ی ان را بخشيد !

قبيله نويس...برای مينو

http://gallery.photo.net/photo/5075837-md.jpg

آدمک

عالی... عالی... عالی... دستتون درد نکنه... شاد باشید و برقرار... تا بعد...

انتظار...انتظار...

سلام خانمهای عزيز و دوست داشتنی .... و زندگی که باز هم بدون ِ عشق بی اساس شد ....... حرفی نيست..همه را اين چند کلمه گفتند.... عاشق بمانيد..اساسی....

اديسه

همیشه از گریستن و خندیدن آدمها بر سر گور و گهواره عزیزانشان خنده ام گرفته است. خنده ای تلخ و از سر دانستنی دردناک. ما چقدر تنهاییم ... میان دیواره هایی نمور و تنگ و تاریک هی به خودمان دروغ می گوییم که هوا خوب و همه چیز روبه راهست. دل می بندیم و دل تنگ و دل شکسته می شویم و دل می کنیم و... ما چقدر تنهاییم و از آن بیشتر می خواهیم که کسی باشد تا پر کند این تنهایی را، و وقتی که آمد... بی آنکه دلیل گریه های ممتدش رابپرسیم ته دلمان قند آب می شود... آستین بالا می زنیم، بسمه الله می گوییم و آب نان و زمین و خاکش می دهیم و تمام دروغ و دلخوشیها را یادش می دهیم و یادش می دهیم چطور آنقدر به بود نها عادت کند که نبودنها یادش برود.

اديسه

و مثل خودمان که شد...باز دلمان تنگ می شود برای آن تازه آمده ای که دروغ بلد نبود و گریه می کرد. و این تازه آغاز قصه غصه های آدمی است. وقت رفتن که شد، مایی که عادت بودن، حقیقت رفتنی بودن و ماندنی نبودن را سالهاست از یادمان برده که برده...به تنهایی خودمان می گرییم، غافل از اوضاع آنی که بر سر گورش ایستاده ایم و رو به نور دارد می رود که آزاد بشود. ما چه تنهاییم توی این قفس... و بدتر از خود تنهایی، وقتی است که دیگران را به آن دعوت می کنی...

اديسه

راستی سلام همسايه ها ی همين حوالی ببخشيد، تقصير کلمات بود که... اصلن از آغاز کلمه بود و کاش نبود...

عمو داوود

دوست عزيز و محترم آفرين بهحسن سليقه و انتخاب شما. وبلاگ جالب و خواندنيی داريد. اميدوارم دوباره موقعيتی دست بده که بتونم به اينجا بی يام