جان دقایقم بگو ...

...

ایمانم را به چشم هایت،

قلبم را به دست هایت؛

نگاهم را به بیکرانگی هستی ...

تو تمامی عاشقانه ها را بی رنگ کرده ای که کوتاه نویس شده ام.

...

یکتا

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حمید

"تو تمامی عاشقانه ها را بی رنگ کرده ای که کوتاه نویس شده ام" و چقدر دلنشینه این کوناه نوشته های اینروزات...مثلا عاشق این یکی هستم: "عشق های یک سویه ... خیابان های یک طرفه ... بن بست های شهر من ..." واقعا دست مریزاد!راستی احوالاتت چطوره؟خوبی؟

وحید باقرلو

سلام تسلیت به مناسبت مرگ دموکراسی... و تبریک به مناسبت روز زن...

حمید

سلام...نمیخوای به روز کنی؟چرا همه تو لکید؟الان وقت نوشتنه... با "مصاحبه با آقای لباس شخصی" به روزم...

فرهاد

ممنون از محبتتون.

می نو

آره یکتا جون....دلم تنگ دیدن واقعیتِ..........تو دلت تنگِ چیه؟

عارفه

سلام از اینکه با شما و وبتون آشنا شدم خوشحالم و افتخار بدین و به من هم سر بزنین میشه یه سوال بپرسم من دنبال یه شعر یا یه متن خوب و قابل تامل می گردم می تونی راهناییم کنی .

حمید

سلام...خوبی؟...چرا به روز نمیکنی؟... هرچند چی به روزتر از عاشقی...چی به روزتر از کوتاه نویسی های قدیمی اما همیشه تازه...لحظه های روشنت پایدار...

این روزها...

تردید مال آدمیزاد است فقط انگار. میان ماندن رفتن - میان باریدن و نباریدن..

مینا

هیچ چیز قابل برگشتن نیست که زمان می گذرد و زمان واژۀ محدودیت است همچنان می گذرد.... * و نمی آید باز که بسازیم سلامی به لبی که بگیریم سحررا ز شبی * واگر مرد کبوتر در باد و اگربغض نشست در فریاد * واگر خاطره ای تنها ماند واگر حرف غمی بر جا ماند * واگر سقف دلی در هم ریخت و سکوتی هیجان را آمیخت * و اگرفکر حقیقت پرزد و گناه هوسی بر سر زد * و اگر دست سخاوت کم شد و اگر روح لطافت غم شد * یا که تشویش کلامی را برد یا ندامت به سوالی برخورد * واگر عشق به ویرانه نشست شیشۀ عمر وفایی بشکست * و اگر لحظۀ باران نرسید فکر آسودگی جان نرسید یا که خندیدی به اشکی که چکید * هیچ چیز قابل برگشتن نیست که زمان میگذرد