دل بستم به کسی که ...

 به کسی که دل بست به امانت خدا ...

  ...

  دلخوشی ها گاهی اونقدر کوتاه اند که نخوای ادامه بدی به اين روزها و شب ها ... خستگی اونقدر زياده که نمی فهمم چرا و برای چی ...

 نمی خوام ديگه ... به خودت قسم که يه حرف ساده نيست ... فقط حيف که ازت خجالت می کشم ... حيف که می دونم هستی ... حيف که ...

يکتا

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سلام به ناممکن

سلام ... .............................. ..................... ............... ............................. .............. آ ؟! ........

راحله

خستگی خيلی زياده ... مدتهاست که عادت شده ... ( فکرشو بکن : عادتی به نام خستگی )

آقا طيب

سلام.ذهن زيبا اون صحنه ايی که قلم هاشونو تقديم ميکردن.يه کمم مسير سبز اونجايی که برگ ها رو بو کرد و گرفت جلوی بقيه...امروز هم يه صدا...صدای ريخته شدن تاسها رو صفحه تخته...يکی داره قمار ميکنه ماه قبيله....يکی رو سرنوشت ما ها بسته...يکی آينده ماهارو برا هيچی به داو گذاشته...ادم باهوش زياد ديدم اما هيچ کدوم بعيد ميدونم بتونن يه همچين صدايی رو تشخيص بدن تا آخر عمرشون..برم تا متهم به بی کله گی نشدم.چی بگم.

حامد

يکتايی .... دوست داری کامنت آخرم رو بخونی تو بلاگت ... پس بخون .... داشتم فکر می کردم که چقدر بعضی چيزها به ادم الهام می شود .... زندگی جالبه ... و سخت و سنگين ... نمی دونم چی بگم .... فقط اين که فعلا خدا حافظ ...

انتــــــــــظار...انتـــظار...ـ

سلام .............چقدر نقطه چينهات زیاد شدن................روز به روز بیشتر میشن...............یکتا هیچ حرفی نباید تو دل بمونه....................حرف را باید زد........درد را باید گفت........................حتی به قیمت..........کاش می شد مرهمی برای دلت می بودم................اينقدر غم نخور دختر گل........................من خوردم داغون شدم.......تو نخور..................

آیلار --- اولیش سهم حرمت چشمان شما بانو

يکتايی ..........دارم می روم خزر را بغل کنم .... دارم می روم لب سبز آبی خزر ..... خیلی حرف ها هست که باید بریزمشان توی دریا که ببرد آب با خودش ....

نغمه

«خوب » باش يکتا...