...

...

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی ...

 

...

 

یکتا

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
عابر...

کیستی که من اینگونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم کلید خانه ام را در دستت می گذارم نان شادی هایم را با تو قسمت می کنم به کنارت می نشینم و بر زانوی تو این چنین آرام به خواب می روم ؟ کیستی که من اینگونه به جد در دیار رویاهای خویش با تو درنگ می کنم ؟