این غزل تقدیم می شود به یکتا به خاطر تمام مهربانی هایش ... به همین سادگی:

بالي براي پرواز ، طرحي براي قالي
تنها نشسته خاتون جايي همين حوالي
جايي كه آسمانش هر شب ستاره دارد
از آبهاي عمان تا سبزهاي شالي
آرام مي خرامد آهوي چشم هايش
از ترس مردمان بي قيد لا ابالي
اما شلال موهاش از زير شال سبزش
صد كشته كشته و او در اوج بي خيالي
گرد انار لب هاش خطي بنفشه روييد
" في العشق معجبات ياتين بالتوالي"
...
عطر تنش ميان هر بيت خون به پا كرد
شاعر شكست خورده  با دستهاي خالي

زینب رزاقی

/ 11 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
قبيله نويس ... برای زينب ...

سلام ... می دانی زينب چقدر دلمان برايت تنگ بود؟ ... مينو و من ... چقدر گذشته از روزهای آرامگاه ... مينو طرح جديدی برای اين خانه دارد ... می خواهيم بياييم دست بوست گلکم ... می خواهيم صاحب خانه امان شوی ... ممنون از غزلی که البته تصاحبش کردم ...

احسان پرسا

سلام. تنبل برای اینکه همواره در پی راه گریزی برای ننوشتن بوده ای یکتا جان.

نفیس

چن تا خط خطی رو ديوار چن تا ضربه روی گيتار چن تا شمع نيمه سوزو چن تا خواب نيمه بيدار کارت قشنگ بود خوشحال ميشم به منم سر بزنی و راجع به ترانه هام نظر بدی

سيما احمدی

به تماشای آبهای سپيد........ محشره و اين شعر و اينجا و ..... به روزم و منتظر

حامد

۴۰ دقيقه و خرده ای گذشته از نخستين روز فصل من... عجيب گاهی به ساقی ميخواران فکر می کنم... ياد روزی که نخستين بار شنيدمش... ياد روزی که گرفتمش از دست های کسی... روزهای خوب زندگي به سادگی همين اتفاق ها رخ می دهند ماه نشين ها.... دی است. سرزمین برف ها... ما که خانه مان برف نمی بارد هیچ وقت. ما این جا گرممان است. ما این جا در خلسه ای ابدی فرو رفته ایم. چیزی شبیه خواب خوش مستی... ما این جا فارغیم از گذر زمان و مکان... این جا چشم های ما بر در است. قبیله نشین ها... یلدا چند ثاینه ای بلند تر است از شب های دیگر... برای عمر کوتاه ادمی چند ثانیه بیشتر هم دل انگیز است... اگر بدانی این ثانیه ها را... این جا نشین ها... از مهربانی یکتا واژه ای دیدم این جا... به دل ام نشست. شاید برای یکتا همین یک واژه کافی باشد تا عظمتش را نشان دهد... مهربانی صفت زیبایی است... صفتی از خالق... و این زیباست که گاهی انسان ها تجلی گوشه ای از خداوندگار باشند... ببین چه با شکوه خواهد بود اگر تجلی تمام صفات خدا باشی... قبیله نشین! یکتا! مینو! و شاید زینب ... من که شماها را از دور هم نمی شناسم... انسان هایی هستند که بی شناخته شدن زندگی می کنند...

حامد

از همين دور ها؛ سلام من را بپذيريد... در دل سرمای زمستان گرم باشد کلبه های دل تان... لبريز عشق باشيد. گرمی عشق باشد آن قدر که چون جلال الدين بگوييد: چه گرميم چه گرميم از اين عشق چو خورشيد... به شعر تان حرفی نمی زنم. من اين واژه ها را نمی فهمم. اما همان يک مهربانی کافی بود تا دلم بخواهد اين جا بنويسم. به احترام مهربانی يکتا. که خوب است. ماه باشيد قبيله نشين... از گلايه های حامد نرنج. من بيش از مهربانی از شما می خواهم... برای نرمی همه واژه های ساری گلين.... تشکر...

ميرزا قلمدون

سلام ! من چقدر دير اومدم!!!!!! ولی با همه شون حاليدم اساسناک!!!!!!!! چه عجب يه صدايی از اين خانم رزاقی دراومد !مدتها بود نخونده بودمشون!!!!!!

آقا طيب

سلام خيلی خوبه ها. زينب من جات بودم دو سه تا از شعرام رو ميبردم خانه شاعران ميدادم عضو حلقه مهر ميشدم به خونتون نزديکه و شايد بهترين جا برای بهتر تر شدن

انتظار...انتظار...

يکتا را يکبار ديده ام فقط... چشم هايش فرياد ميزد که مهربان است....... و من که دوستش دارم و او که بی خيال ماست.......