....

من واسه چشمهای نازنين تو يه ديوونم

من دوست دارم ولی علتشو نمی دونم

حالا که می خوای بری بذار نگاهت بکنم

چون يه بار ديگه می خوام اين دلو ساکت بکنم

...

آدمها فکر می کنن شاعرا خيلی غم دارن

کاش فقط اين بود اونا خيلی کس ها رو کم دارن

عاشق کسی می شن که عاشقهاش فراونه

بين انتخاب عشقش عمريه که حيرونه

اونی رو که دوست داری چرا تو رو دوست نداره؟

شايدم دوست داره و به روش نمی آره

....

خب، راستش حرفهای تمام اين روزهايم همين ها بود،خيلی وقت بود که يادم رفته بود اين حرف ِ حساب سر بسته ام را. اين شعر هم که نمی دانم چه شد-با اين حال نزارش- عجيب به دلم نشست از لای ورقهای جزوه ها -که قرار است اين روزهای ِ چيزی نمانده به امتحان محض رضای خدا ورق بخورند-پيدا شد.

لابد خودت خوب می دانی مهربانم که درس خواندن، عزا دار بودن، امتحان داشتن و هزار تا از همين کلمات ِ هم خانواده و مترادف-که جای دوستت دارم دوستت دارم ِ آن وقت ها- صرف می کنم،بهانه است که گوشه ای بنشينم توی خلوت خودم،که از سرم بيفتد..-راستی هنوز هم دوستت دارم، فقط ذکر گرفته ام که لبخند ِ لبانت مدام باشد آقا، همين- لابد می افتد،هان؟

می بينی عزيز، انقدر که نوشتن ِ هم خانه ات اين روزها خون به دلت می کند،ننوشتنش .... دلم نمی خواهد با حرفهام دل کسی را بسوزانم- دل هيچ کس را!،می شناسيش که؟ -دليلش هم همين سينه ی سوخته ی خودم، که تمام برف های البرز هم مرحمش نمی شود...توی هوای سرد اين روزها بانو، دستمان يخ می زند،پايمان يخ می زند،گونه هامان يخ می زند، اما..اين دل، که بی بهانه شعله ور می شود-به هوای ِهوايی که نيست! - توی حلقه ی چشمانم اشک آرام آرام خانه می کند...خب،مهمان عزيزی است که به ناخوانده بودنش عادت کرده ام-يادم نيست چقدر...يک هفته..يک ماه..يک سال..يا روزهايی که هر کدامشان به اندازه ی يک سال گذشت...نگذشت...نمی گذرد..سنگين اند دختر..راستی خانوم مهندس حوالی سرزمين ِ آزاد ِ شما، اهرم ِ خوب پيدا نمی شود به اين چرخ دنده های زنگ زده ی قلبمان تکانی بدهد؟ سربار شده اند...حرفهای توی اين خط فاصله ها مثنوی هفتاد منی است که ...به خدا حيف ِ چشمهاتان بانو...حيف چشمهايی که اينها را می خوانند و نمی خوانند...به من می گويی که برای دو بيت ترانه ۳۸ و حالا هم که ۴۴ تا پيام دارم و مثلا دلتان سوخته و می خواهيد همبازی اين روزهای برفيتان را کوک کنيد بنويسد...به خدا که خوانده ام لای همين پيام ها که نوشته اند برايتان :وقتی خودت بنويسی می خوانيم...حق هم دارند...خانه ی شما با نوشته های شما عطر ديگری دارد که آدم را عاشق تر می کند...عاشق را ادب می کند...ياد می دهد که بايد دريا بود.....اصلا راستش را بخواهی بانو اين کفشهای پيش کش اندازه ی پايم نبود...لابد می بخشی ام- خيلی آرام شالم را تا زير چشمهام می کشم که مثلا هوا سرد است و دخترک سرمايی است، سرم را هم پايين می گيرم که چشمهای بارانی ام به سرما عادت ندارند-باد بزند سينه پهلو می کنند، غصه شان می شود، گرمايی اند خب...-و هزار و يک بهانه ی شاعرانه که يعنی تو را کم دارند-غمتان نباشد من خودم از پس اين بچه بازيهاشان بر می آيم، دعوايشان می کنم، يک روز من و آنها بچه های خوبی می شويم.. ديگر صدايمان هم در نخواهد آمد اينها همه يعنی ساکت و آرام...خيلی آرام، مثل بابا بزرگ که حالا خيلی آرام است!-...

بانو ببخش...اين حرفهايی که نداشتم بزنم !چقدر طول کشيد....راستی يکتا، تو هم قبول داری که "شاعرها خيلی کس ها رو کم دارن"؟ من...من فکر می کنم که -هيچ کس- را کم ندارند..او هميشه هست....هان؟

مينو

/ 78 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
باغکوچه گرد

... کم من ثناء الجميل لست اهلا له نشرته .... من اينهمه نيستم شما را به خدا من را معروف نکنيد توی اون دنيا بيشتر منو ميشناسن بيشتر خجالت می کشم . شرمنده از آنيم که در روز مکافات /اندر خور عفو تو نکرديم گناهي... يا علی مدد...

مينو

خب حالا هی آف بذار...هی بشین بگو دلم تنگته...هی افه ی نشستنت رو بذار تا نصفه شب که مثلا نشستی به پام و من نیومدم...خب بچه تو موبایل نداری؟ موبایلت اس ام اس نداره؟ من کف دستم رو بو کردم که بدونم تو اینجا واسه خاطر من نشستی؟؟ ..قبول..اصلا باورم شد... اصلا من ساده...من همون الاغی که باهاش تو رو صدا می کنم...من...من..آره خودمم...خوب شد؟ ....زنگ هم می زنم که روضه می خونی برا آدم که دلم برای صدات تنگ... خب یعنی من هیچ جنبه ی مثبت دیگه ای به جز صدا نداشتم که تو دلت براش تنگ بشه؟ هان هان هان؟ خب آخه یکی ندونه فکر می کنه من کچلم زشتم...بابا تو کی می خوای این چیزا رو بفهمی؟ یعنی من باید تا آخر عمرم مجرد بمونم؟ ...خلاصه اینکه حالا که من باورم شده که خیلی دلتنگمی، شرطش اینه: روی بنما و وجود خودم از یاد ببر....کوفت...خنده هم نداره..همینه که هست...تازشم که اصلا دیگه سینما نمی برمت...یادت باشه بعد اینهم وقت من اسم سینما آوردم تو هی واسه من زوج و فرد کردی...نکنه رفتی افسر راهنمایی رانندگی شدی هان؟ ...منم که طبق معمول بی خبر...آخ یکتا انقدر مزه می ده وقتی نیستی من این طوری با حرفام ازت گوشت کوبیده درست می کنم و تو نیستی که از

مينو

لعنت به هر چه کامنت دونيه که بيشتر از ۱۰۲۴ تا کلمه توش جا نمی گيره..ولی راستی راستی خودم هم کپ زدم وقتی فهميدم حرفام بيشتر از ۱۰۲۴ تا شده... می بينی بانو...اين يعنی خيلی حرف مانده روی دلمان..خيلی مانده که از اين خيلی يک کمش يعنی چند تا کلمه بيشتر از ۱۰۲۴ تا......لعنت به هر چی کامنت دونيه که اگه من هم خونه ی تو نبودم و راه مدیریت کاربر رو نمی دونستم...چی کار می کردم با اين همه حرف؟ -نه اينکه بلد نباشم ها، نه ، فقط دلم خواست حالا که نمی شه به هيچ کس لعنت فرستاد..لا اقل به اين کامنت دونی بفرستم..- من که خودم اين روزها کتک خورم ملس شده ...به خدا اگر بگويم هم باورت نمی شود....جلوی يه عالمه همکلاسی وايساده باشی و با کسی حرف بزنی...يکی از رفيقات-مثلا رفيق! - بياد داد بزنه سرت....چه حسی پيدا می کنی؟ خداييش اگه حال خاصی بهت دست می ده خوش به حالت...چون من اصلا هيچ حالی بهم دست نداد..خيلی آروم نگاهش کردم و نکردم ، توی بهت نگاهای بقيه -به خاطر رفتار اون- دنبالش رفتم ببينم چی کار بايد بکنم....مسخره نيست؟ يه وقتايی فکر می کنم بی غيرت شدم..يعنی چون محض خاطر خودم هم به هيچ کس هيچی نمی گم بی غيرت شدم لابد..نه؟ ....ببخش...قرار

یکتا

من از همه معذرت می خوام ... اين آهنگ رو فردا بر می دارم ... هر کسی دوست داردش براش ميل می کنم ... ببخشيد ... خوشحالی خودمون رو به بهای دلتنگی ديگری نمی خواهيم هيچ کدوم ما ... مگه نه؟!

یکتا

مينــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو

یکتا

دل آهه ... نه نشانی نه هيچ چيز ديگر ... کجا پيدايش کنم؟!

ادیسه

اينجا...اينجا بوی نرگس مياد...هه... حسوديم درد گرفت. عيد همسايه های من مبارک. خدای علی نگهدار اين مهر ميان شما.

اسيه

سلام...اينجا هميشه خانه ی خوبی بوده است برايم....واژه واژه اش رنگيست دلنشين که به روی احساسم عجب می نشيند.....شاد باشين....همين.

مورچه

سلام در چهلستون ادم یادش می اید شاه عباس است می رود توی اب نگاه می کند یادش می اید که واقعا شاه عباس است.. بیا

خون

ترانه عالی بود ... آهنگ را هم برای بفرستيد ...