...

سیستم تنفس را خوب یادم هست آن سال اول دوره کارشناسی که استاد نازنینی به نام آقای دکتر جامعی تدریس می کرد ـ تحت سر فصل های درس آناتومی ـ، می خواندیم که هدایت و کنترل عصبی این سیستم در اختیار خود فرد نیست و همیشه مثالی بود که استاد می گفت:"مثلاً این یکتای ما نمی تونه خودش خودش رو خفه کنه!" ... بگذریم. این روزها بعد از آن بیهوشی دوست داشتنی 6 ساعته، تقریبا گاهی یادم می رود نفس بکشم! ... یک جورهایی حالت ارادی پیدا کرده انگار ماجرا. حالا یعنی دارد به رخم می کشد که:"دیدی خودت هم عرضه اش را نداری دختر! کم حرف زیادی بزن!" _ استغفرالله _

...

دو روز گذشت توی آن بیمارستان ... می دانی ع، وقتی میان خواب و بیداری چشم باز می کردم و آن سیم ها و سرم ها را دور خودم می دیدم، یا وقتی صدای مانیتورینگ اتاق توی گوشم می پیچید، یا وقتی بعدتر یادم افتاد چند روز قبلش بود که توی راه بازگشت از نمایشگاه دیدمت و او مانده بود که حال این دختر چرا این طور شد؟، یادم تمام به این بود که ... تو رفته ای یعنی؟ ... من هنوز نمی دانم ...

...

یادم نمی آید که کسی آن روزها با سرنگ تو را تغذیه کند ... تو یادت هست؟

/ 6 نظر / 6 بازدید
سعید

... میترسم یک زمان تشابه اسمس کار دستت بدهد یکتا![نیشخند]

خرس

کناری ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما...

فرناز

کو ها با هم اند و تنهایند... همچون ما با همان تنهایان

خون

آه از دلت آه!

یگانه * خواب گریز *

همیشه دلم می خواست و شاید هنوز هم می خواهد (و شاید الان بیشتر از همیشه) که برای یک بار هم که شده بی هوش شدن را تجربه کنم.. نمی دانم.. شاید خیلی احمقانه باشد.. ولی دیگر به دوست داشتن ِ چیزهای احمقانه هم عادت کرده ام این روزها.. بگذریم.. تو ولی زود خوب شو خب؟ :) ..

ادیسه

از هرچه بگذریم سخن عشق خوشتر است...