رمضان بود و آن نیمکت چوبی که نشستم و نَنِشستی
و چه خوب که بی پرده غرق خنده های شیرینت شدم و ندیدی پر گرفتن این سینه سرخ عاشق را!!!
به خودت گفته بودی که می آید و ....فراموش می کند لابد که....
فکر خوبی بود،درست یک سال می شود که این دخترک تمام این سالها را فراموش کرده! و دلش هم تنگ نمی شود!
فراموش کرده که چشم هاش هر شب بیدار کسی می ماند و لابد بی دلیل...هان؟
فراموش کرده که آمده بود  مسافرت باشد!
...
تو که یادت نمی آید -من هم که ...-سرت را پایین انداخته بودی و نمی دانم چه می گفتی با زمین که انگار توی آن جمع فقط زمین دردِ دلت را می فهمید .من غریبه بودم از همان اول و خودم را گول می زدم که ....
و اين نگاه خط خطیم هم ....-صفر-؛نقاش خوبی نبودم آقا معلم!! خواندی دلم را ...غریبه بودم که نگفتی و نفهمیدم ،حالا هم نمی دانم ...خیالت راحت
....
دارم بزرگ می شوم و حواست نیست که داری قد می کشی تويِ دلم.
غزل می گویی و نوشته هات تعبیر التهاب ثانیه هام می شوند-همین ثانیه های پر طپش- .....چشمهام این روزها عجیب بارانی است. دلم؟ تنگِ گل سرخی است که حتی شاخه های در هم تنیده و پر خارش را هم دریغ می کند!
تو داری با خودت چه کار می کنی مهربانم؟
...
حوالی چشمهات، آشیانه ای برای یک پرنده ی خونین بال سراغ نداری؟
 

مينو

/ 22 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عسکری ترین حامد دنیا

خودکشی کردن از زهز خودی جان دادن / آخر قصه ی عاشق شدن عقربهاست . سلام ملکتان بی خصم لشکرتان جرار دولتتان برقرار و طاعات قبول و خورشيد حضورتان بی افول رعیت را رها نکنید به حال خویش خدا را خوش نمی آيد . قبيله يعنی يه نفر .....

كاليوه

انگار اين روزها همه پرنده ی بی آشيان را دوست تر دارند .......

الهه بانو

سلام... چقدر شبيه نوشته های يکتاست... مينو... دختر بهشت... مهمانی قبول... التماس دعا.... او در دل تو قد ميکشد تو در محبت خويش...

دارا

سلام.........ماه رمضون مبارکه............یا علی

سلبيناز

سلام يکتا...راست می گويی... ديگر خيلی خيلی وقت می شود... شوق ديدن تو هم دارد قد می کشد توی دلم... من نمی خوام اذيتت کنم دختر.. برا همين اصرار نمی کنم... فکر می کنم به خلوت هايت نياز داری... وگر نه هر کسی بود تا حالا هزار بار ديده بودمش. کاش تو هم بخندی يکتا....

younas

به گمانم پرنده خونين بال را زير باران آشيان نمی دهند ..!!!!!!!

hamidreza

که من اين خانه به سودای زلف ويران کردم

مريم

"روز و شب شده كارم از تو با غزل خواندن/من اگرچه مي دانم تو غزل نمي خواني".....همين!

میرزا قلمدون

دارم بزرگ می شوم و حواست نیست که داری قد می کشی تويِ دلم//////// دلم؟ تنگِ گل سرخی است که حتی شاخه های در هم تنیده و پر خارش را هم دریغ می کند!..........خیلی دستت درست ..خیلی ..