بَعدُ الرِّضا لا سَخَط ...

...

« ... زخمی بر پهلویم است و خون می چکد و خدا عشق نمکین می پاشد. من پیچ می خورم. تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب را و این رقص خونین را دوست دارم زیرا به یاد می آورم که سنگ نیستم ... چوب نیستم ... خشت و خاک نیستم. که انسانم... »

...

چقدر این چند جمله را دوست دارم ...

...

* چیزی در خور نداشتم که بیایم بنویسم برای زینبِ خوب، که خوشحالم به خاطر خیالش که از بابت پایان نامه اش آسوده شد ...

دعا می کنم خدا خیالمان را، دلمان را آسوده نکند از عشق ... آمین.

...

 

/ 5 نظر / 21 بازدید
امید نقوی

سلام. و موفق باشی...

نداقنبری

مجنون بی بیابان منتظر نظرات شما بزرگوار می باشد. ومن الله التوفیق

حامد ایلار

سلامتی از آن اهالی این خانه... دل تان و قلب تان و تن تان... و تن همراهانتان...