به حرمت سنگين اين ثانيه ها ...

گره حاجت روايی همراهي، تويِ سنگينيِ دستهايِ مانده در کناره چاه هايِ مدينه ...

شنيده ام غريبه را هم رد نمی کنند؛ چه برسد به آنکه اهل خانه هم باشد کسی ... دل تنگ نشسته ام اينجا فقط برای آنکه بنويسم: خدا! ... بقيه اش را تو بهتر می دانی ... حالا هر که هر چه می خواهد فکر کند ... من و تو خوب می فهميم که اين "خدا " نوشتن و گفتن يعنی چه ...

يعنی چه شب بزنی به دل تاريکی ... تو که اهل خانه ای ... خودت بهتر می دانی لابد ... ايستاده ام کنار در ... همان جا که معمولاً کِز می کنند غريبه ها به اميدِ آمدنِ يک آشنا که شايد واسطه شود ... حالا تو خودت آشنايی ... آشنايِ من ... می شود من هم به واسطه خودت نذر کنم؟! ... نذر پيرمردِ سپيد مويی که نور همراهش بوده و هنوز هم ... هنوز هم ... تويِ روستا قديمی ها يادشان هست که ... می شود؟!

نذر می کنم ... نذر می کنم به حرمتِ اين ساعتهايِ صاحبِ همواره همه چاههايِ‌ زمين ... نذر می کنم به حرمت سپيد پوشِ غريبِ بقيع ... به ... به حرم بانويی که حرمتِ اهلِ بهشت اند ... برايِ کسی از اهاليِ همين خانه که ...

که چقدر دلنگرانم و دلتنگ ...

يا علی

/ 17 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مجنون

سلام... آرام ابر شد همه جا و بعد تند باريد... اينجا باران به حرف آدم گوش نمی کند و وقتی بخواهد بيايد فقط چشم بعضيها می‌بيندش و آينه غروب تنهای تنها توی شام غريبان خودم و ايشان را قدم زدم و زدم و زدم به رود... هوا خنک بود و باران غوغا می‌کرد کاش نبوديد و نمی‌ديديد ای قطره‌های باران ای تو. غروب بود و تنهای تنها داشتم غروب می‌کردم و... کردم. مدتهاست غروب کرده‌ام و چه روزهايی را پشت سر گذاشتم! اينها که نوشته شد همه مربوط است به نوشته‌ات. ولی زياد کسی به خودش فشار نياورد که کمتر کسی می‌فهمد اين رازهای تکراری و بيرون از پرده افتاده را و همچنان باارزش. دلتنگ نباشيد خانم و چراغ دلتان و چشم‌هاتان هميشه روشن بادا... آخر شما را چه به دلتنگی و دلنگرانی؟ دل مهربان جايی ندارد برای نگرانی و آنقدر بزرگ است که هر چقدر هم تنگ باشد بزرگترين و مهربان‌ترين دلهای دنياست(حداقل يکی از بزرگترين‌ها!)... بدون کنايه خوانده شود لطفا! يا علی

younas

حرف از چاههای مدينه زدی و اشک خشکيد در حيرت پر پر زدنهای صبر در برابر آنچه می پوساند دل تنگ زمين را .. و زهرای علی آنکه فقط توانستم او را به جان عليش قسم دهم .. و خدا تمام دعاها را قبل از آنکه .. مستجاب می کند اما..

شیدایی

دارم تمرین می کنم با خودم که ... تمام وقت مانده را يادم بماند : فاطمه فاطمه است ... ... ... ...

یکتا

برای حامد گفتم ... بگذار برای تو هم بگویم که: ... کسی می گفت:"زندگی همیشه همین طوره: یا پیداش نمی کنی، یا وقتی پیداش می کنی که دیگه خیلی دیره ... " ... تو چی فکر می کنی؟! ... داشتم می خوندمش؛ گفت: انا الله یعلم ما لا تعلمون ... بیا به همین فکر کنیم ... یا علی

حامد

برای خواهرم يکتا که خوب گوش می دهد ... سلام ... دشاتم چند روز پيش دفتر دل تنگی ها را ورق می زدم .. دفتری که هيچ کدام شما توش نامی نداشتيد .. بعد دراز که کشيدم و چشمم را که بستم ... مرور همه صحنه هايی که نمی دونم بايد شادم بکنن يا ناراحت ...بايد بخندم بهشون يا گريه شون کنم ... گاهی لابلای خاطره هات حبس می شی... حبس از جنس تنهايی .. تو می مانی و ديوار و اشنا فقط واژه های کهنه مانده روي لوح خاطره .... نمی دانم ...اين شب ها خيلی عجيب شده اند ... قرار است چيزی بشود ؟؟؟؟ نمی دانم ؟!

مهراد

چه قشنگه اين ( هم قبله ها ) راستش يه قسمت ديگه بذار بيام اونجا هم بابت کامنتات تو وبلاگای ديگه نظر بدم به ها حال ميگرديم دنبالش راستی مهمون جديد جا داره اين طرفا؟ موفق باش يا علی

همان مادر با حفظ سمت مجنون

خانه ... گاهي ميگويم کاش هر سه مان بي خانه بوديم ولي بي تو نه ... کاش خدا هر دو دستم را ميگرفتند اما تو را نه ... بچه ها رنگ ندارند ... هر چه ميشود شادشان ببينم نميشود ... من که نه دنيا هم برايشان " تو " نميشود . زينب را نديدي که لب ورچيدن و رنگ پريدگيش آتش ات بزند . حسين همه ي بداخلاقيش به خاطر نبودن تو ست ... خدايا من شريک نميخواستم براي سوختن .... بچه ها تاب نمي آورند اين شمع به يک پروانه قانع نيست ... ببخش يکتا